به یاد آر!
سال زلال یقین و یگانگی را به یاد آر،
سال انسان و آینه را،
سالی که عاشقانِ سرشار
به جست و جوی تفسیر تازه ی «دوست داشتن»
از غزل غم زده ی چشم هایت
مددی می جستند

سالی که غلغله ی نور
از بام غنچه ی مهتاب
تا پشت پرده سرای زمستانِ معتدل
می رفت.

گفتی که زمزمه نکن،
بلند بلند ترانه بخوان!
گفتمت:ها، نرمه ی آن دو لاله ی عریان را
روزنانی تازه بزن،
برایت دو گوشواره از خوشه ی پروین خواهم آورد.

گفتی که آسمانِ بلند انسان را حلقه از علاقه و آشتی
می طلبی!

گفتمت: آفتاب و ماه قبول است!؟
خندیدی و دو بالنده ی سپید از شانه های نیلوفر
به سوی سواد روشنایی
سینه گشودند و ستاره شدند.

به یاد آر!
سال بلند باران و سال کوچک شادمانی را به یاد آر،
سالی که تمام روزهایش را
تنها
کودکی می توانست
یکی
یکی
بشمرد و
هرگز به «جمعه» نرسد

آن سالِ سبزِ باران ریز را به یاد آر!
بیاد آر و
باور کن
که دست هایم را در ازدحام یک شب مشکوک
ربوده اند.

درست به همین سادگی
برخیز و شتاب کن!
من می گویم و تو بنویس!
بنویس تماشای نوازش پرنده از پرنده
زیباست
بنویس که هلهله ی کودکان از تولد غنچه ای کوچک
بهار آگاهی ست.
بنویس حول ستاره از دریچه به رختخواب
مهربانی محض است.
بنویس که زندگی
تعارف نان است و غزل
از پنجره به کوچه ی هفتم.
بنویس،
تو بنویس…!
– من که دست هایم را…

اکولالیا | #سیدعلی_صالحی