چيزي که در دوست داشتنت
بيش تر عذابم مي دهد
اين است که گر چه مي خواهم
اما طاقت بيش تر دوست داشتنت را ندارم
و آن چه در حواس پنج گانه ام
به ستوهم مي آورد
اين است که آن ها پنج تا هستند ، نه بيش تر

زني استثنائي چون تو را
احساساتي استثنائي بايد
که بدو تقديم کرد
و اشتياقي استثنائي
و اشک هايي استثنائي
زني چون تو استثنائي را کتاب هايي بايد
که ويژه او نوشته شده باشند
و اندوهي ويژه
و مرگي که تنها مخصوص و به خاطر او باشد
تو زني هستي متکثر
در حالي که زبان يکي است
چه مي توانم کرد
تا با زبانم آشتي کنم

متاسفانه
نمي توانم ثانيه ها را درآميزم
و آن ها در هيات انگشتريي به انگشتانت تقديم کنم
سال در سيطره ماه ها
و ماه ها در سيطره هفته ها
و هفته ها در سيطره روزهايشان هستند
و روزهاي من محکوم به گذر شب و روز
در چشمان بنفشه اي تو

آن چه در واژه هاي زبان آزارم مي دهد
آن است که تو را بسنده نيستند
تو زني دشواري
زني نانوشتني
واژه هاي من بر فراز ارتفاعات تو
چونان اسب له له مي زنند
با تو مشکلي نيست
همه مشکل من با الفباست
با بيست و هشت حرف
که توان پوشش گامي از آن همه مسافت زنانگي تو را ندارند

شايد تو به همين خرسند باشي
که تو را چونان شاهدخت هاي قصه هاي کودکان
يا چون فرشتگان سقف معابد ترسيم کرده ام
اما اين مرا قانع نمي کند
زيرا مي توانستم بهتر از اينت به تصوير بکشم

شايد تو مثل ديگر زنان
به هر شعر عاشقانه اي که برايت گفته باشند
خرسند باشي
اما خرسندي تو مرا قانع نمي کند
صدها واژه به ديدارم مي شتابند
اما آن ها را نمي پذيرم
صدها شعر
ساعت ها در اتاق انتظارم مي نشينند
اما عذر آن ها را مي خواهم
چون فقط در جست و جوي شعري
براي زني از زنان نيستم
من به دنبال “شعر تو” مي گردم

کوشيدم چشمانت را شعري کنم
اما به چيزي دست نيافتم

همه نوشته هاي پيش از تو هيچ اند
و همه نوشته هاي پس از تو هيچ
من به دنبال سخني هستم که بي هيچ سخني
تو را بيان کند
يا شعري که فاصله ميان شيهه دستم و آواز کبوتر را بپيمايد

اکولالیا | #نزار_قبانی