روشن است که خسته‌ام
زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند
از چه خسته‌ام، نمی‌دانم:
دانستنش به هیچ رو به کارم نیاید
زیرا خستگی همان است که هست
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاری نیست.
آری خسته‌ام،
و به نرمی لبخند می‌زنم
بر خستگی که فقط همین است
در آن آرزویی برای خواب
در روح تمنایی برای نیندیشیدن
و مهمتر از همه، شفافیت درخشان
فهم قفانگر…
و اینک یگانه تجمل امیدی نداشتن؟

من باهوشم: والسلام.
بسی چیزها دیده‌ام و از آنچه دیده‌ام
بسی چیزها آموخته‌ام،
و حتی در خستگی ناشی از آن نیز برای نهفته است،
و این که دست آخر سر را
توان کاری هست هنوز

اکولالیا | #فرناندو_پسوآ
درباره‌ی شعر,مجموعه مقالات,ارغنون