اکولالیا | آرشیو شعر جهان

تاریخ: مهر ۲۰, ۱۳۹۶

لویی آراگون

چشمان‌ تو هنگامی كه‌ اشك‌ در آن‌ می درخشد

چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ كه‌ چون‌ خم‌ می شوم‌ از آن‌ بنوشم‌
همه‌ی خورشيدها را می بينم‌ كه‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند
همه‌ی نوميدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افكنند تا بميرند
چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ كه‌ من‌ در آن‌، حافظه‌ی خود را ازدست‌ می دهم‌

اين‌ اقيانوس‌ در سايه‌ی پرندگان‌ ، ناآرام‌ است‌
سپس‌ ناگهان‌ هوای دلپذير برمی آيد و چشمان‌ تو ديگرگون‌ می شود
تابستان‌، ابر را به‌ اندازه‌ی پيشبند فرشتگان‌ بُرش‌ می دهد
آسمان‌، هرگز، چون‌ بر فراز گندم زارها ، چنين‌ آبی نيست‌

بادها بيهوده‌ غم‌های آسمان‌ را می رانند
چشمان‌ تو هنگامی كه‌ اشك‌ در آن‌ می درخشد ، روشن‌تر است‌
چشمان‌ تو ، رشك‌ آسمان‌ پس‌ از باران‌ است‌
شيشه‌ ، هرگز ، چون‌ در آنجا كه‌ شكسته‌ است‌ ، چنين‌ آبی نيست‌
ادامه مطلب

فریدون مشیری

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌بینی به جام
ادامه مطلب

کپی رایت © 2017 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑