اکولالیا | آرشیو شعر جهان

تاریخ: اسفند ۱۵, ۱۳۹۶ (صفحه 1 از 2)

بلاگا دیمیتروا

زبان وحشی تو

چگونه روا داشتی که زبان تو
وحشی، رام‌نشده، رمیده
از حصار دندان‌گون
دست‌آموز گردد؟
کلمات را لیس می‌زند
همچون ببر که زخم‌هایش را
اما در قفسی کلید شده.
رسالتش، جوشش ناگاه
در خون خویش
غرّشی در آستانهٔ انفجار
ادامه مطلب

بلاگا دیمیتروا

مرگ،دربندم نخواهد کشید

مرگ
مرا در کام خود فرو خواهد برد
عشق در آخرین نگاه
با موجی از درد
و رهایی
شبیخون خواهد زد بر حواسم
انس خواهم گرفت به آن
به اندازه ی زندگی
همه‌ی دار و ندارم خواهد شد
برای همیشه از آن من
هیچکس آن را غصب نتواند کرد
مرگ،دربندم نخواهد کشید
ادامه مطلب

بلاگا دیمیتروا

هر عشق تازه ای

ترانه ی قدیمی با صدای تازه
هر عشق تازه‌ای قاتل است!
بی آن که دستش بلرزد
همه‌ی عشق‌های پیشین را می‌کُشد

آه باچه لبخند معصومی
خنجر فرود می‌رود بر پشت!!
اولین و آخرین و یگانه‌ترین عشق.

همه جا شریک جرم دارد:
در اتوبوسی که دیر می‌رسد
در رگباری ناگهانی
و هزارگوشه و کنار دیگر
انگیزه‌ی جنایتش آزادی ست!
ادامه مطلب

بلاگا دیمیتروا

نشسته در برابر یکدیگر

نشسته در برابر یکدیگر
سخن می رانیم حول و حوش
نکته اصلی:
اگر از سوی دیگر عملا

چه کسی حقیقت را می گوید؟
کلمات یا سکوت
نگاه یا صدا
دست یا اشاره
آرامش یا اضطراب
دوری یا نزدیکی
ادامه مطلب

بلاگا دیمیتروا

هراسناک تر از نابینایی

هراسناک تر از نابینایی
دیدن است.
با دو چشم باز،
که چه بر سر سرزمین‌مان می آید!

اکولالیا | #بلاگا_دیمیتروا

نیروانا

اسمان کبودو ابی است
به سردی پاییز
به داغی تابستان
و عشق چون احساسی
میان افتاب وباران
میان غم و شادی
میان درد ولذت
میدود در رگهایم
من در فاصله ی تُردِ رگبار و رنگین کمان
بر کرانه ی نیلگون ِنیروانا
دردست مواج نسیم
ازاد و رها
ادامه مطلب

این آب چطور می تواند آنقدر حریص باشد

خستگی را بهانه کرد و کنار برکه ای بکر ایستاد
لباس هایش را از تن درآورد و تن برهنه اش را به آب برکه سپرد
به تن موزونش خیره شدم
با لحنی حسادت آمیز ، گفتم :
این آب چطور می تواند آنقدر حریص باشد
و اینگونه تن برهنه ی تورا به تمامی در بر گیرد ؟
چطور شرم نمی کند و آنقدر روان به پستان ها و ساق های برهنه ات می پیچد ؟
گفت :
آن را نمی دانم
اما تو چطور می توانی
مرا اینگونه ببینی و
حریص نباشی ؟
سکوت کردم و بعد
به سویش رفتم
اکولالیا | #رامین_زارعی

پرنده

پرندگان از این دشت رفته اند
تنها یکی مانده
خیال تو

اکولالیا | #آرزو_نوری

پرواز

پرستویی
که از دسته ی پرواز
جا مانده بود
عاقب از این شعر سر دآورد
پرواز یعنی تو از من دور می شوی
و من این را هیچ دوست ندارم.

اکولالیا | #محسن_منصوری

با من بگو که همره من پیر می شوی

با من بگو که همرهِ من پیر می شوی
یا آنکه بینِ راه، ز من سیر می شوی؟

ای ماهِ دوردستِ من، ای ماهیِ گُریز!
کی در میانِ بِرکه به زنجیر می شوی؟!

چون چکه ای ز نور، درآیینه می چِکی
آنگاه مثلِ آینه تکثیر می شوی

رویای صادقی که سرانجام می رسی
یک خوابِ عاشقانه که تعبیر می شوی

چین می خورَد نگاهِ غم انگیزِ آینه
وقتی ز دستِ آینه دلگیر می شوی
ادامه مطلب

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑