اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "#سهراب_رحیمی"

سوفیا اندرسون

نه دیگر هرگز

دیگر هرگز
در امتداد مسیرهای طبیعی سفر نخواهی کرد
دیگر هرگز خودت را زخم ناپذیر حس نخواهی کرد
واقعی و مسلط
ناپدید برای همیشه
آن چیزی که تو
بیش از هرچیز می جستی
حضور کامل همه چیز
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

چون یک گل قرمز خونی

وقتی شب می گریزد قرمز است
و زندگی ما
به نظر خالی، بی فایده و غریبه است
کسی نمی داند شب به کجا می رود
یا از کجا می آید
اما پژواک گام هایش
هوا را از امواج و اطاق پر می کند
و خیابان های مرده را بیدار می کند
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

وقت ناهار

وقت ناهار یک ساحل ویران.
آفتاب لرزان, وسیع و بیکران
همه ی خدایان را از آسمان رانده است
نوری بی وقفه می ریزد چون یک مکافات
اینجا هیچ رنجی نیست، هیچ روحی
و دریای عظیم، تنها و پیر
کف می زند.
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

دریا

از همه ی مکان ها در جهان
درساحل شیفته ی برهنه
با قوی ترین و عمیق ترین حس های عاشقانه
عشق می ورزم
جایی که من با دریا یکی می شوم
با ماه و بادها.
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

نور ماه

نور ماه زمین را از سراب پر می کند
و امروز, اشیا روحی باکره دارند
باد میان برگها بیدار می کند
یک زندگی ی مخفی و لغزان
ساخته از سایه و نور, هراس و آرامش
در هماهنگی ی کامل با روح من.

اکولالیا | #سوفیا_اندروسن
ترجمه از #سهراب_رحیمی

سوفیا اندرسون

مردگان در کنار ما

مردگان در کنار ما، خاموش
از جام لبریز حیات می‌نوشند
تنها سایه‌ها، در تعقیب حرکات و اشارات ما
درمی‌یابند گذر آرام آن‌ها را
شباهنگام
که به جست‌وجوی ما می‌آیند.
آن‌ها از اتاق‌هایی می‌گذرند که ما در آن‌ها خلوت گزیده‌ایم
خود را در هالهٔ حرکاتی می‌پوشانند که ما شکل بخشیده‌ام.
کلماتی را تکرار می‌کنند که ما در طیِ روز بر زبان رانده‌ایم
و خم‌شده بر بسترهای ما
رؤیاهای ما را همچون شیر سر می‌کشند.
لمس‌ناپذیر، بی‌شکل و بی‌وزن
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

آینه‌ها تمام روز تابناک‌اند

آینه‌ها تمام روز تابناک‌اند
هرگز آن‌ها تهی نیستند
مردمک صیقلی‌شان چشمانشان
همچون چشمان گریه می‌درخشد و برق می‌زند
حتّی زیر پلک‌های تاریکی.
در تاریک‌روشن واپسین ساعات شب
آنگاه که خاموشی، خود را در دل سکوت جای می‌دهد
تنها آنگاه است که نور ساکن اندرون آینه‌ها
ادامه شعر

سوفیا اندرسون

میان درختان ساکت تاریک

میان درختان ساکت تاریک
آسمان سرخ، شعله می‌کشد
و دیونیسوس
زاده شده در دل رازناک غروب
غبار جاده‌ها را درمی‌نوردد.
سرشاری میوه‌های ماه سپتامبر
چهرهٔ او را در خود مأوا می‌دهند
هر یکی، سرشار از سرخی کامل او،
ادامه شعر

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑