اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "#پل_الوار" (صفحه 1 از 2)

پل الوار

نام ترا می‌نویسم

بر دفترهای دبستانی‌ام
بر میز مشقم و بر درختان
بر شن بر برف
نام ترا می‌نویسم.

بر همۀ صفحات خوانده شده
بر همۀ صفحات سپید
بر سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر
نام ترا می‌نویسم.

بر تصویرهای زرین
بر سلاح جنگاوران
بر تاج شهریاران
نام ترا می‌نویسم.
ادامه شعر

پل الوار

دلم سخت معجزه می‌خواهد

من اینجا
دلم سخت معجزه می‌خواهد و
تو انگار
معجزه‌هایت را
گذاشته‌ای برای روز مبادا.
چشم‌اندازى عریان
که دیرى در آن خواهم زیست
چمنزارانى گسترده دارد
که حرارت تو در آن آرام گیرد
چشمه‌هایى که پستان‌هایت
روز را در آن به درخشش وا می‌دارد
راه‌هایى که دهانت از آن
به دهانى دیگر لبخند می‌زند
بیشه‌هایى که پرندگانش
پلک‌هاى تو را می‌گشایند
ادامه شعر

پل الوار

ديگر تركت نخواهم كرد

جلو خودم را نگاه كردم
در جمعيت تو را ديدم
ميان گندم‏‌ها تو را ديدم
زير درختى تو را ديدم.

در انتهاى همه سفرهايم
در عمق همه عذاب‏‌هايم
در خَم همه خنده‏‌ها
سر بر كرده از آب و از آتش،
ادامه شعر

پل الوار

آه ای قلب محزون من

آه ای قلب محزون من
دیدی كه چگونه سودا رنگ شعر گرفت
دیدی كه جغرافیای فاصله را
چگونه با نوازش نگاهی می شود طی كرد
و نادیده گرفت
دیدی كه دردهای كهنه را
چگونه با ترنمی می شود به یكباره فراموش كرد
دیدی كه آزادی لحظه ناب سرسپردن است
دیدی كه عشق یك اتفاق نیست
قرار قبلی است
ادامه شعر

اکتاویو پاز

کیست آن که به پیش می‌راند

کیست آن که به پیش می‌راند
قلمی را که بر کاغذ می‌گذارم
در لحظه‌ی تنهایی ؟
برای که می‌نویسد
آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می‌گذارد ؟
این کرانه که پدید آمده از لب‌ها ، از رویاها
از تپه‌یی خاموش ، از گردابی
از شانه‌یی که بر آن سر می‌گذارم
و جهان را
جاودانه به فراموشی می‌سپارم

کسی در اندرونم می‌نویسد ، دستم را به حرکت درمی‌آورد
سخنی می‌شنود ، درنگ می‌کند
کسی که میان کوهستان سر سبز و دریای فیروزه‌گون گرفتار آمده
است
ادامه شعر

پل الوار

بی آنکه چیزی برای بیان باشد

ایستاده روی پلکهام
و گیسوانش
درون موهام
شکل دستهای مرا دارد
رنگ چشمهای مرا
در تاریکی من محو می شود
مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان
چشمانی دارد همیشه گشوده
که آرام از من ربوده
رویاهایش
با فوج فوج روشنایی
ذوب می کنند
خورشیدها را
و مرا وامی دارند به خندیدن
ادامه شعر

پل الوار

تركت نخواهم كرد

رو به رو را نگاه كردم
میان جماعت تو را دیدم
میان سنبله‌ها
زیر تك درختی تو را دیدم
در انتهای هر سفر
در عمق هر عذاب
در انتهای هر خنده
سر برآورده از آتش و آب
تابستان و زمستان ، تو را دیدم
ادامه شعر

پل الوار

حق با بهار است

ساحل دريا پر از گودال است
جنگل پر از درختاني که دلباخته پرندگانند
برف بر قله ‌ها آب مي ‌شود
شکوفه ‌هاي سيب آن چنان مي ‌درخشند
که خورشيد شرمنده مي ‌شود
شب
روز زمستاني است
در روزگاري گزنده
من در کنار تو
اي زلال زيبارو
شاهد اين شکفتنم
شب براي ما وجود ندارد
ادامه شعر

پل الوار

شب همیشه به تمامی شب نیست

شب همیشه به تمامی شب نیست
چرا که من می گویم
چرا که من می دانم
که همیشه
در اوج غم یک پنجره باز است
پنجره ای روشن
و همیشه هست،

رویاهایی که پاسبانی می دهند
آرزویی که جان می گیرد
گرسنگی که از یاد می رود
و قلبی سخاوتمند
و دستی بخشنده
دستی گشوده
و چشم هایی که می پایند
و زندگی
یک زندگی برای با هم بودن همیشه هست…

اکولالیا | #پل_الوار
ترجمه:احمد شاملو

پل الوار

این است قانون

این است قانون گرم انسان‌ها
از رز باده می‌سازند
از زغال آتش و
از بوسه‌ها انسان‌ها.

این است قانون سخت انسان‌ها
دست‌ناخورده ماندن
به رغم شوربختی و جنگ
به رغم خطرهای مرگ.

این است قانون دل‌پذیر انسان‌ها
آب را به نور بدل کردن
رویا را به واقعیت و
دشمنان را به برادران.

قانونی کهنه و نو
که طریق کمالش
از ژرفای جان کودک
تا حجت مطلق می‌گذرد

اکولالیا | #پل_الوار
ترجمه از احمد شاملو

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑