اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "#یانیس_ریتسوس" (صفحه 1 از 3)

یانیس ریتسوس

شب به پایان راهش نزدیک می‌شود

شب به پایان راهش نزدیک می‌شود
ما را
هرگز خوابی نیست.
بیدار می‌مانیم تا سپیده‌دمان.
منتظر می‌مانیم
تا خورشید چکش‌اش را
بر تارک خانه‌ها بکوبد.
منتظر می‌مانیم
تا خورشید
چکش‌اش را
بر پیشانی‌ و قلب‌هایمان بکوبد.
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

سومی از عمق دریا نگاهشان می‌كرد

هر سه مقابل پنجره نشستند خيره بر دريا
يكي از دريا گفت، ديگري گوش كرد
سومي نه گفت و نه گوش كرد
او در ميانه دريا بود غوطه در آب
از پشت پنجره حركات او آرام، واضح در آبي ِ رنگ پريده‌ي آب
درون كشتي غرق شده‌اي چرخيد.
زنگ نجات غريق را به صدا در‌آورد.
حباب‌هاي ريزي با صدايي نرم روي دريا شكستند
ناگهان يكي پرسيد: غرق شد؟
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

شعر همين است

او در دست‌هايش چيزهايي دارد كه با هم نمي‌خوانند.
يك سنگ، يك سفال، دو كبريت سوخته
ميخي زنگ زده از ديوار روبرو
برگي كه از پنجره پايين افتاد.
شبنم‌هايي از گل‌هايي كه تازه سيراب شده‌اند.
او اين همه را مي‌گيرد
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

تو نيز بايد فرياد بزني

شايد هنوز هم بهتر باشد صدايت را كنترل كني
فردا، پس فردا، روزي
آن زمان كه ديگران زير بيرق‌ها فرياد مي‌زنند
تو نيز بايد فرياد بزني
اما يادت نرود كلاهت را تا روي ابروانت پايين بكشي
پايين بسيار پايين
اين‌جوري نمي‌فهمند كجا را نگاه مي‌كني
بماند كه مي‌داني آنهايي كه فرياد مي‌زنند
جايي را نگاه نمي‌كنند.

اکولالیا | #یانیس_ریتسوس

یانیس ریتسوس

قفسی با یک قناری آویزان

مردم در خيابان‌ها مي‌ايستند، نگاه مي‌كنند
شماره ي روي درها بي‌معني است.
نجار ميخي دراز بر ميزي باريك و بلند مي‌كوبد،
يك نفر ليست اسامي روي تير چراغ برق مي‌چسباند.
تكه روزنامه اي در گير خار شده است.
عنكبوت‌ها زير برگ‌هاي درختان مو.
زني از خانه بيرون مي‌زند تا وارد خانه اي ديگر شود.
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

موهایش چون دو پرنده

زن پنجره را گشود
باد با هجومی، موهایش را، چون دو پرنده،
بر شانه‌اش نشاند
پنجره را بست.
دو پرنده بر روي ميز بودند،
خيره در او
سرش را پايين آورد
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

شعر و بوسه

شعر و بوسه را که داشته باشی
مرگ چه دارد
که از تو بستاند؟

اکولالیا | #یانیس_ریتسوس

یانیس ریتسوس

رویای هر کودک صلح است

رویای هر کودک صلح است
رویای هر مادر صلح است
کلام عشقی که بر زیر درختان می تراود
صلح است.
پدری که در غبار
با تبسمی در چشم هایش
با سبدی میوه در دست هایش
با قطرات عرق بر جبینش
که چون ترمه ای بر طاقچه خشک میشود
باز گردد
صلح است.
آن هنگام که زخم ها
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

گاهی از پا که می‌افتی

راه چه طولانی بود
از پا افتادم
گاهی از پا که می‌افتی
تن می‌دهی به خستگی
می‌ایستی و می‌گویی: رسیدم
کجا رسیدی؟ می‌گویی: فهمیدم
چرا فهمیدی؟ خب، بله، شاید این را فهمیدی
که هیچ‌کس هیچ‌وقت به هیچ‌جا نمی‌رسد. حقیقت این است
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

پرنده هراسانِ بوسه‌ی ما

پرنده هراسانِ
بوسه‌ی ما
هنوز نمناک می‌پرسد
اگر سر رفتن داری، ای عشق
از چه رو آمده‌ای، ای عشق؟
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑