و می خواهم پیش از آنکه بمیرم
آیه های روحم را تقسیم کنم
شعرم به رنگ سبز روشن است
و به رنگ یاسمن سوزان
شعرم گوزنی زخمی است
به جستجوی پناهگاهی در جنگل
می خواهم سرنوشتم را
با تهی دستان زمین یکی کنم
لالائی زمین برایم
از زمزمه دریا دلپذیرتر است
به آنها طلای ناب عطا کن
که وقت گدازش، می‌تابد و می‌درخشد
و به من ، جنگل بی انتها
وقتی که خورشید در آن غروب می‌کند

هر ژانویه و ژوئن
گل رُز سفید می‌کارم برای دوستی که دست صمیمیت به دستم می‌دهد
و برای نادوستان نابکار
که قلبم را، که با آن زنده ام ، جریحه دار می‌کنند
نه خار و نه گزنه
که رُز سفید می‌کارم

آرزومندم دنیا را از دروازه طبیعی اش ترک کنم
با مرکبی پوشیده از برگهای سبز
نه آنکه در تاریکی بگذارندم
همچون خائنان
من زیبایم
و همچون زیبایان، رو به سوی آفتاب خواهم مرد

اکولالیا | #خوزه_مارتی