اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نویسنده: ادمین (صفحه 1 از 103)

نزار قبانی

بیروت، معشوقه تو،‌ بیروت، عشق من

ما را ببخش
اگر در بستر مرگ تنهایت گذاشتیم
اگر چون سربازان شکست خورده ترکت کردیم
ببخش ما را
اگر رودخانه های پر خون را دیدیم
شاهد تجاوز به تو بودیم
اما خاموش ماندیم

در میان اندوهی چنین بگو آیا حالت خوب است
آیا فشنگ تک تیرانداز
دریا را هم از پا درآورده
آیا عشق نیز
همراه هزاران دیگر پناهنده شده
و شعر
پس از تو شعری هم مانده
جنگ بیهوده
 سلاخی‌مان کرده
از درون تهی‌مان کرده
مردمان ما را به چهار گوشه پراکنده
مطرود و درمانده
بی آنکه اخطاری دهد
چون یهودی سرگردان کرده است ما را
ادامه مطلب

یانیس ریتسوس

زمین پُر از نامه‌های ناخوانده‌ی توست

تا نامه‌ات برسد
از این‌جا رفته‌ایم

شاید نامه‌ات درست لحظه‌ای برسد
که از این‌جا می‌رویم
نمی‌توانیم صبر کنیم.

از هرجا که بیرون می‌زنم
نامه‌‌ات می‌رسد همان‌جا
این‌بار می‌خواهم کمی صبر کنم
لحظه‌ای فقط
آن‌قدر که این نامه را بگیرم
دو خط هم جواب بنویسم
نمی‌توانیم صبر کنیم.
ادامه مطلب

یانیس ریتسوس

خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند

خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند
با اسباب‌ و اثاث‌شان
با پرده‌های‌شان.

نوبت ما که می‌رسد
پیدای‌شان می‌کنیم و
خاک‌شان را می‌گیریم و
بعد سال‌ها
ادامه مطلب

یانیس ریتسوس

در فاصله‌ی دو سکوت

درِ این اتاق‌ها را
یکی‌یکی باز می‌کنیم و
سرک می‌کشیم
از اتاق سفید می‌رسیم
به اتاق صورتی
از اتاق سبز می‌رسیم
به اتاق سیاه
از آب‌انبار قدیمی می‌رسیم
به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ

من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام
من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام
من از سایه تنها برای تو می‌گویم
سایه‌ای که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود روی دیوار
وقتی چراغ روشن می‌شود
من از نور تنها برای تو می‌گویم
نوری که از سقف می‌تابد و پلّه‌ها را روشن می‌کند
پلّه‌هایی که بالا می‌روند
پلّه‌هایی که پایین می‌روند
ادامه مطلب

نزار قبانی

عطر عشق

چیزی از تو هرگز به آن‌ها نگفتم
اما در چشمانم تو را دیدند که تن می‌شویی
واژه‌ای درباره‌ات نگفتم
اما در لابلای نوشته‌هایم نام تو پیدا بود
عشق عطر خود را نمی‌تواند پنهان کند
آن‌گونه که شکوفه هلو
ادامه مطلب

نزار قبانی

نگران نباش

نگران نباش شیرین‌ترین زنان
تا در شعر من… در واژه هایم زندگی می‌کنی
شاید پیر ماه و سال شوی
اما در اشعارم همچنان جوان خواهی ماند
ادامه مطلب

نیما یوشیج

می تراود مهتاب

می تراود مهتاب،
می درخشد شبتاب.
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک،
غم این خفته ی چند،
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر،
صبح می خواهد از من،
کز مبارک دم او، آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،
در جگر لیکن خاری،
از ره این سفرم می شکند.
ادامه مطلب

فرناندو پسوآ

خسته‌ام

روشن است که خسته‌ام
زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند
از چه خسته‌ام، نمی‌دانم:
دانستنش به هیچ رو به کارم نیاید
زیرا خستگی همان است که هست
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاری نیست.
آری خسته‌ام،
و به نرمی لبخند می‌زنم
بر خستگی که فقط همین است
در آن آرزویی برای خواب
در روح تمنایی برای نیندیشیدن
و مهمتر از همه، شفافیت درخشان
فهم قفانگر…
و اینک یگانه تجمل امیدی نداشتن؟
ادامه مطلب

یانیس ریتسوس

تعمید دیگر

کلمات بینوا
غرقه‌ى اشک و خیس ِ مرارت
تعمید دوباره مى‌یابند.
پرنده‏ گانى که بال‏هاى خود را باز مى‌آفرینند
به پرواز درمى‏‌آیند
به نغمه سرایى مى‏پردازند
و کلماتى که نهان مى‏کنند
کلمات آزادى ‏ست.
ادامه مطلب

مارینا تسوتایوا

خواب با نام تو عمیق می‌شود

نام تو پرنده‌ای‌ست در دست من
تکه‌ای یخ بر روی زبانم
نام تو باز شدن سریع لب‌هاست
نام تو چهار حرف
توپی گرفته شده در هوا
ناقوسی نقره‌ای‌ست در دهانم

صدای نام تو
سنگی‌ست که به دریاچه‌ی آرام پرتاب می‌شود
نام تو
صدای آرام سم‌ضربه‌هایی‌ست در شب
روی شقیقه‌ی من ، نام تو
شلیک سریع تفنگی مسلح شده است
ادامه مطلب

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑