اکولالیا | آرشیو شعر جهان

Powered by Ajaxy

نویسنده: ادمین (صفحه 1 از 161)

پابلو نرودا

زخم‌ها / پابلو نرودا

شاید این دردِ عشق پنهان بود، شاید شک بود یا رنجِ به شک آلوده،
شاید ترس از زخمی بود که می‌توانست در پوست تو راه یابد همچنان که در پوست من،
و نیز گذاردن قطره سرشک گزنده‌ای بود روی پلک‌های آن کسی که دوستم می‌داشت،
به یقین، ما نه آسمانی با خود داشتیم، نه سایه‌ای و نه شاخه‌ی آلویی سرخ با میوه‌ها و شبنم‌هایش،

ادامه شعر

ویسلاوا شیمبورسکا

عشق اول

همه می‌گویند ،
عشق
اول بهترین است !
افسانه‌ای
و خیال انگیز،
برای
من  ، اما ، این گونه نبود !
بین
ما  حس مبهمی بود و  شاید هم نبود !
جرقه
ای که روشن و خاموش شد.
حتی
، دستهایم نلرزید !
وقتی
ریسمان یادداشت‌های کوچک ،
یا
روبان یک دسته از نامه  را گشودم!
تنها
ملاقات ما
بعد
از این همه سال
گفتگویی
سرد
درکنار
یک میز و دو صندلی بود !

ادامه شعر

ترانه‌ها

او از جای دیگری است / Elle est d’ailleurs

ترجمه ترانه Elle est d’ailleurs


	

ته چشمانش از آن نورهایی دارد که یا کور می‌کند و یا عاشق
ژست‌ها و عطری دارد که یا دیوانه می‌کند و یا اسیر
و در اعماق قلبش برای من روشن است، که او از جای دیگری است

از این رفتارهایی دارد که چیزی نمی‌گوید
و پس از خاطرات حرف می‌زند
این روشی که راه می‌رود
هنگامی که می‌خواهد پیش قصاب برود
وقتی که تا حد فهم من خود را بالا می‌آورد
برای من روشن است، که او از جای دیگری است

ادامه شعر

چارلز بوکوفسکی

شمارش

از روی تختم 
می‌بینم 
سه پرنده را 
که روی یک کابل تلفن نشسته‌اند. 
یکی می‌پرد 
و پرواز می‌‌کند. 
و بعد یکی دیگر از آنها. 
یکیشان مانده، 
این یکی هم 
می‌رود. 

ادامه شعر

خسرو گلسرخی

خفته در باران

دستی میان دشنه و دیوار است؛
دستی میان دشنه و دل نیست.

از پله‌ها
فرود می‌آیم
اینک بدون پا.
لیلای من همیشه
پُشتِ پنجره می‌خوابد
و خوب می‌داند
که من سپیده‌دمان
می‌آیم بدونِ دست
و یارای گشودنِ پنجره
با من نیست.

شن‌های کنارِ ساحلِ «عمان»
رنگ نمی‌بازند،
این گونه‌ی من است
که رنگِ دشتِ سوخته دارد.

ادامه شعر

پیر پائولو پازولینی

جان و آسمان

ای عشق مادرانه،
مایهٔ دلشکستگی بدن‌های زرین پرشده از راز رحم‌ها 
معشوق ناخواسته 
با نگرش‌های ناشی از هرزگی 
و عطرش که می‌خندد همراه عضو‌های بیگناه‌اش 
پیچ‌های سنگین آتشین گیسوانش 
با نگاه‌های بی‌تفاوت ظالمانه‌اش 
و توجهات بی‌باورانه‌اش…
ادامه شعر

ویلیام بلیک

درخت زهر

از دوستم به خشم آمدم:
خشمم را گفتم و کینه‌ام فرو کشید.
از دشمنم به خشم آمدم:
آن را نگفتم و کینه‌ام رویش پیدا کرد.
صبح و شب با اشک، در واهمه؛ به آن آب دادم.
و با نیرنگ‌های نرم و فریب‌آمیز؛
برآن آفتاب فشاندم.

روز و شب پیوسته بالید
تا سیبی درخشان به ثمر آمد.
دشمنم تلألو آن را دید
و دانست از آن من است.
ادامه شعر

نزار قبانی

مهین

من تو را دوست دارم
تا پیوند داشته باشم
با خدا، با زمین، با تاریخ، با زمان
با آب، با مزرعه
با کودکانِ خندان
با نان!
با دریا، با صدف‌ها و کِشتی‌ها
با ستاره‌ی شب که النگوهایش را به من می‌بخشد
با شعر که ساکنش هستم
با زخم که در من زندگی می‌کند!
ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

ثروت من

محبوب‌من
از آن‌ هنگام که برای اولین بار
دستم را
به دستان تو سپردم ،
حس کردی که چقدر دوستت دارم !
آری
ممکن است
این چنین،
ثروت راستین خود را به عشق بخشید…
و سپس
همه چیز را ترک کرد ،
بدون نگاهی به پشت سر…

ادامه شعر

محمد مختاری

بی‌خوابی / محمد مختاری

چه فرق می‌کرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی؟
اگر که رویا تنها احتلامی بود بازی گوشانه
تشنج پوستم را که می‌شنوم سوزن سوزن که می‌شود کف پا ،
علامت این است که چیزی خراب می‌شود
دمی که یک کلمه هم زیادی‌ست
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار،
سایه دستی‌ست که می‌پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد
چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی

ادامه شعر
Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا