اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نویسنده: ادمین (صفحه 1 از 137)

آتیلا ایلهان

آتیلا ایلهان

وگرنه باران مرا با خود خواهد برد

دستم را بگیر، وگرنه خواهم افتاد
وگرنه ستاره‌ها
یکی‌یکی سقوط خواهند کرد
اگر شاعرم، اگر مرا می‌شناسی
پس می دانی که از باران می‌ترسم

اگر چشم هایم را به یاد می‌آوری
دستم را بگیر، وگرنه خواهم افتاد
وگرنه، باران مرا با خود خواهد برد

شبانه، صدایی اگر شنیدی
این منم که سرآسیمه
از باران می‌گریزم

ادامه شعر
جمال ثریا

جمال ثریا

شهری که تو هستی

استانبول،
شهری که هم تو هستی
هم من
ولی ما نیستیم

ناظم حکمت

ناظم حکمت

برای خود و مردمی که دوستشان می‌دارم

درختان گوجه
شکوفه پوشند
اول،هلوی وحشی به شکوفه می‌نشیند
بعد گوجه.

عشق من
بنشینیم زانو به زانو
روی چمن
هوا خوشگوار است و روشن
-اما هنوز گرم نیست-
بادام‌ها سبزند و کُرک‌دار
نرمِ نرم
سرخوشم
چرا که هنوز زنده‌ایم
شاید پیشتر از این‌ها می‌مردیم

ادامه شعر
یدالله رویایی

یدالله رویایی

من دوست دارم از تو بگویم

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی.

وقتی سخن از تو می‌گویم
از عاشق
از عارفانه می‌گویم.

از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فکر عبور در به تنهایی.

ادامه شعر
پابلو نرودا

پابلو نرودا

ما می‌بایست همیشه تو و من باشیم

به آن‌چه پیش از من رخ داده
حسادت نمی‌کنم.

با یک مرد بیا
بر روی شانه‌هایت
با صد مرد بیا،در مویت
با هزاران مرد بیا،در میان سینه و پاهایت
بیا،مانند یک رودخانه
پر از مردهای مغروق
که به دریا می‌ریزند،
به خیزابی ابدی،به زمان.

ادامه شعر
محمود درویش

محمود درویش

از یاد می‌روی

از یاد می‌روی
انگار هیچ‌گاه نبودی.

چون مرگ یک پرنده
یا چون یکی کنیسه‌ی متروک
از یاد می‌روی.

چون عشق رهگذر
چون گل به دست باد
چون گل میان برف
از یاد می روی…

ادامه شعر
نصرت رحمانی

نصرت رحمانی

جنگجویی که شکست خورد

این روزها اینگونه‌ام،ببین
دستم چه کُند پیش می‌رود
انگار هر شعر باکره‌ای را نوشته‌ام
پایم چه خسته می‌کشدم
گویی کت بسته از خم هر راه رفته‌ام
تا زیر هر کجا.

حتی شنوده‌ام هر بار شیون تیر خلاص را
ای دوست این روزها با هر که دوست می‌شوم
احساس می‌کنم آنقدر دوست بوده‌ام که
وقت خیانت است.

ادامه شعر

لنگستون هیوز

دختر خاموش

تو را به شبی بی ستاره مانند کردم
نه به خاطر چشمانت
تو را به خوابی بی رویا مانند کردم
نه بخاطر آوازهایت

ریموند کارور

ترس

ترس از ماشین پلیس و توقیف در مسیر
ترس از به خواب رفتن در شب
ترس از به خواب نرفتن
ترس از گذشته‌ی بازگشته
ترس از این ­دَمی که پر می‌گیرد
ترس از تلفنی که نیمه شب زنگ می‌خورد
ترس از صاعقه‌ها
ترس از نظافتچی با لکه ای بر گونه‌­اش
ترس از سگ‌هایی که گفته شده گاز نمی­‌گیرند
ترس از تشویش
ترس از شناسایی جسد یک دوست
ترس از بی پول شدن
ترس از ثروتمند بودن، اگر چه مردم این را باور نمی­‌کنند

ادامه شعر
تادئوش بوروفسکی

تادئوش بوروفسکی

همیشه با منی

همیشه با منی
در هر آوایی
و هر حرکتی ساده
به سان خمیدن پیشانی بر دست‌ها
پرش پلک‌ها
و لبخند آرام اندیشه‌ای ژرف
این تویی که با منی.
خاموشی  لب‌ها
تپش‌های قلب و نوازش دست‌ها  تو را از آنِ من نمی‌کنند
یا واژه‌ای که آوازی دل‌نواز را فراز می‌برد
گویی یک موج و تاریکی  مرا در می‌نوردد

ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑