اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی شاعران دیگر (صفحه 1 از 12)

هفت شب و ثانیه بیست و هشت

هفت شب و ثانیه بیست و هشت
دقیقه هم کز چهل و پنجم گذشت
سال من از ” تو ” متحول شد و
روز من از روی تو ”نوروز” گشت

اکولالیا | #زهره_میرشکار

ای بهار بی‌قرار

ای بهار!
ای بهار بی‌قرار!
ای شکفته در تمام لحظه های پر غبار!
سر به راه مقدم شکوهمند تو
دستهای پینه دار
چشمهای پر فروغ انتظار
جا مه ها ی وصله دار
ای بهار!
سربزن به آبشار
سر بزن به کوهسار
سربزن به شاخه های خشک بی شمار
در میان این همه نگاه منتظر
یک جهان جوانه ونسیم وگل بیار!

اکولالیا | #یدالله_گودرزی

زیبایی چشمان تو حاشاشدنی نیست

زیبایی چشمانِ تو حاشاشُدنی نیست
این چشمه ی راز است که معناشدنی نیست

آیینه که آیینِ زلالی ست مرامش
در معرض ِ چشمانِ تو پیداشدنی نیست

از چارطرف ظلمتِ موی تو وزیده است
این یک شبِ محض است که فرداشدنی نیست

پلکی بزن ای ماه که عُشّاق بریدند
این پنجره ی بسته چرا واشدنی نیست؟!

نیلوفرِ این حنجره در خویش تپیده است
این بُغضِ گلوگیر شکوفاشدنی نیست

ای کاش که آن وعده ی دیرینه بیاید
این آرزوی سوخته امّا شدنی نیست

« ما گمشده در گمشده در گمشده هستیم»
این گمشده در گمشده پیداشدنی نیست…!

اکولالیا | #یدالله_گودرزی

دلبسته ی چشمان تو و دل نگرانم

دلبسته ی چشمان تو و دل نگرانم
به طرز نگاه تو که بند است جهانم
در دشت دلم عطر تو پیچید دوباره
هر لحظه کنار تو بهار است خزانم
باید که به دریا بزنم این دل خود را
تا اینکه به فردا برسم با تا بمانم
رد میشود از عمرم و عالیست چرا که
با یاد تو هر لحظه و هر سال جوانم
دلواپسم اما چه بخواهم چه نخواهم
تو آگهی از زخم ِ دل و درد نهانم
لعنت به صدایی که خوش آید به مذاقت
باید که برای تو من آواز بخوانم

اکولالیا | #سجاد_صادقی

نیروانا

اسمان کبودو ابی است
به سردی پاییز
به داغی تابستان
و عشق چون احساسی
میان افتاب وباران
میان غم و شادی
میان درد ولذت
میدود در رگهایم
من در فاصله ی تُردِ رگبار و رنگین کمان
بر کرانه ی نیلگون ِنیروانا
دردست مواج نسیم
ازاد و رها
ادامه مطلب

این آب چطور می تواند آنقدر حریص باشد

خستگی را بهانه کرد و کنار برکه ای بکر ایستاد
لباس هایش را از تن درآورد و تن برهنه اش را به آب برکه سپرد
به تن موزونش خیره شدم
با لحنی حسادت آمیز ، گفتم :
این آب چطور می تواند آنقدر حریص باشد
و اینگونه تن برهنه ی تورا به تمامی در بر گیرد ؟
چطور شرم نمی کند و آنقدر روان به پستان ها و ساق های برهنه ات می پیچد ؟
گفت :
آن را نمی دانم
اما تو چطور می توانی
مرا اینگونه ببینی و
حریص نباشی ؟
سکوت کردم و بعد
به سویش رفتم
اکولالیا | #رامین_زارعی

پرنده

پرندگان از این دشت رفته اند
تنها یکی مانده
خیال تو

اکولالیا | #آرزو_نوری

پرواز

پرستویی
که از دسته ی پرواز
جا مانده بود
عاقب از این شعر سر دآورد
پرواز یعنی تو از من دور می شوی
و من این را هیچ دوست ندارم.

اکولالیا | #محسن_منصوری

با من بگو که همره من پیر می شوی

با من بگو که همرهِ من پیر می شوی
یا آنکه بینِ راه، ز من سیر می شوی؟

ای ماهِ دوردستِ من، ای ماهیِ گُریز!
کی در میانِ بِرکه به زنجیر می شوی؟!

چون چکه ای ز نور، درآیینه می چِکی
آنگاه مثلِ آینه تکثیر می شوی

رویای صادقی که سرانجام می رسی
یک خوابِ عاشقانه که تعبیر می شوی

چین می خورَد نگاهِ غم انگیزِ آینه
وقتی ز دستِ آینه دلگیر می شوی
ادامه مطلب

زمان انتقام

زمان انتقام از بزرگترین دشمنم
ماشه را میچکانم
با اینکه میدانم
برعکس گرفته ام کلت سیاه ام را

اکولالیا | #رضا_دلاوری_جاویدآزاد

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑