اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی شاعران دیگر (صفحه 1 از 14)

مرا ببوس

مرا ببوس
بگذار دنباله ی این شعر را
روی لبهای تو
ادامه دهم

اکولالیا | #زهره_میرشکار

این همه گریه کی درونم انباشته شده؟

اینهمه گریه کی درونم انباشته شده؟
من که چشم هایم به رویت باز نشد
دو چشم برای گریستن در غم تو کافی نیست
باید چشم های تمام کسانی که تو را ندیده اند را
برای گریستن قرض بگیرم

اکولالیا | #الهام_ملک_محمدی

من افسرده

مثل اول نکنی خوش دل آزرده را
نکنی زنده به آبش گل پژمرده را
رک بگویم که دل آزرده دل آزار شود
نخورند آب ز لیوان ترک خورده را
طعنه ای گفت جوان دست عصایت به چه کار؟
بی خبر بار غمش حلقه کند گرده را
خوبی ات خیر تو را آورد اندیشه ی زشت
به غلامی ببرد خلق سیه چرده را
یک شبه عمر گذشت و متوجه نشدم
غاصبش باز نداد آنچه ز من برده را …
لب من خنده بلد نیست زند عیب مکن
که غمش شاد نخواهد من افسرده را

اکولالیا | #الهام_ملک_محمدی

آخرین عقاب

گرداگردت را رویا فراگرفته است
از موهایت
ابرها عبور می کنند
و بارانها می بارند !
شانه های برفی ات
در مه فرو رفته است
و سکوتی وهم انگیز
سرتاسر این حوالی را
در بر گرفته است
ادامه شعر

من کجا خود را از تو حفظ کنم

هر چه می‌نگرم از تو خیزد
آن موج احساسی که از درون غرقه کرد مرا
من ساحل بی‌حفاظ
تو اقیانوس بی‌رحم
احساس که بلرزد سونامی
خواهد شد
و من کجا خود را از تو حفظ کنم وقتی پیوسته‌ام به تو
تا آن حد که نامم را از من می‌گیرند
اگر تو نباشی

اکولالیا | #الهام_ملک_محمدی

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ
کسی را ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ
ﺁﻏﻮﺷﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ ﺧﺴﺘگی ام ﺑﮕﺸﺎﯾﺪ ؛
ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻮﯾﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻧﭙﺮﺳﺪ
ﻓﻘﻂ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﺗﺎ ﻧﺒﯿﻨﻢ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺭا
ادامه شعر

پائیز

به پائیز رفته‌ایم
تو در زیبائی
و من در تنهائی

اکولالیا | #زهره_میرشکار

وقتی دوستت ندارم

وقتی دوستت ندارم
اگر شعری باشی در دفترم، ورقت خواهم زد.
آهنگی در رادیوی ماشینم، موجت را تغییر خواهم داد.
اگر تابلوی نقاشی باشی بر دیوار اتاقم، به انباری خانه می سپارمت
با این همه
وقتی درونم ریشه کرده ای
وقتی دوستت ندارم
خودم را با شاخه ی انجیر معاوضه خواهم کرد
ادامه شعر

خودم را کرده‌ام گم من در این عالم حواسم نیست

خودم را کرده ام گم من در این عالم حواسم نیست
دگر از کس نمیترسم من از عالم هراسم نیست

یکی آمد کنار من چنین گفتا که هستی خاص
بگفتم من به او این خاص بودن از لباسم نیست

اساس و پایه ی من را هر آنکس دید ویران ساخت
شدم ویرانه و دیدم که در عالم اساسم نیست

از آن روزی که در گلزار با خاری نشستم من
به خاری من شدم وابسته و دیدم که یاسم نیست

چنان بیزارم از آنی که بهرش کارها کردم
ولیکن هرگز او لایق بر این کار و سپاسم نیست

بیفتادم ز پا روزی و لبخندی بدیدم من
از آن آدم که حتی لایق یک التماسم نیست

اکولالیا | #کمیل_طاهری

زنی که دیگر به این خانه باز نمی‌گردد

از پشت پنجره
پیداست
مبل‌هایی که
ملافه‌ی سفید
روی‌شان کشیده شده
و
زنی که دیگر
به این خانه باز نمی‌گردد.

اکولالیا | #سارا_محمدی_اردهالی

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑