اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی شاعران دیگر (صفحه 2 از 11)

پرنده

پرندگان از این دشت رفته اند
تنها یکی مانده
خیال تو

اکولالیا | #آرزو_نوری

پرواز

پرستویی
که از دسته ی پرواز
جا مانده بود
عاقب از این شعر سر دآورد
پرواز یعنی تو از من دور می شوی
و من این را هیچ دوست ندارم.

اکولالیا | #محسن_منصوری

با من بگو که همره من پیر می شوی

با من بگو که همرهِ من پیر می شوی
یا آنکه بینِ راه، ز من سیر می شوی؟

ای ماهِ دوردستِ من، ای ماهیِ گُریز!
کی در میانِ بِرکه به زنجیر می شوی؟!

چون چکه ای ز نور، درآیینه می چِکی
آنگاه مثلِ آینه تکثیر می شوی

رویای صادقی که سرانجام می رسی
یک خوابِ عاشقانه که تعبیر می شوی

چین می خورَد نگاهِ غم انگیزِ آینه
وقتی ز دستِ آینه دلگیر می شوی
ادامه شعر

زمان انتقام

زمان انتقام از بزرگترین دشمنم
ماشه را میچکانم
با اینکه میدانم
برعکس گرفته ام کلت سیاه ام را

اکولالیا | #رضا_دلاوری_جاویدآزاد

شعر پاکی

عمری در پی پاکی دویده ام
پاکم ولی زمردم دنیا گزیده ام

این رسم مردمان دنیست ای فلک
تهمت زنند به من ها که عابدم

من راه او می روم وعاقبت خوش است
بگذار اهل زمانه ، به مثل ها ملامتم

تاآن زمان که نشستم به پیش او
محتاج کی شوم ، که من از او غنی شدم

برخیز وبیا عاقبت خوب من ببین
اینها نشانه هلاهل ،که زدنیا چشیده ام

اکولالیا | #یعقوب_سلامت

تو اولین روز بهاران

تو اولین روز بهاران
من آخرین روزم
از اسفند
من با تو ام نزدیک نزدیک
تو
اندازه ی یک سال از من دور!

اکولالیا | #یدالله_گودرزی

گفتم مرا ببوس

گفتم مرا ببوس !
صورتت غمگین شد
جهان تغییر کرد
پدرت، برادرانت بین ما
مرز کشیدند
جنگ ها آغاز شد
باید می گفتم
بیا ببوسمت
تو می خندیدی
دنیا زیبا می شد .

اکولالیا | #رامین_زارعی

عمریست که زندگی به زمان بافته می‌شود

عمریست که زندگی به زمان بافته می‌شود
خدایا کی این بدن شکافته می‌شود؟
همه بر دار قالی گره گره نقش بستیم
از کی جدا بافته الیاف تافته می‌شود؟
هر گلی که دراین قالیچه نقش بست
ذره ذره به آن پرداخته می‌شود
رنگ و تار و گره ضربه‌های مدام
آری،اینگونه است که دنیا ساخته می‌شود
اصل آن هنریست که نقش قالی بست
ورنه دنیا به زیر پا انداخته می‌شود

اکولالیا | #ساینا_آرامی

عروس

چیزی نگو پدر
کسی نپرسیده
سرچشمه زولا کجاست
یا آنسوی گردنه
چه برفی مانده؟
سیگارهای بهمن‌ات را بکش
و بی‌حرف پیش
نگاهم کن
ادامه شعر

من کارگران‌ام

کارگرم
روزگار مجبورم می کند دروغ بگویم
که حالمان خوب است
و غمی در بساط ما پیدا نمی شود
یک بغل خنده داریم
و یک سبد دل خوشی
عادتمان دادند به خودمان هم دروغ بگوییم
همیشه وقت زیاد می آوریم
آنقدر که خراب می شویم روی خودمان
یک کارگرم که گاهی شعر
به سرم می زند
یا به سر خودش
ادامه شعر

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑