اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی شاعران دیگر (صفحه 2 از 14)

ای پاریس بارانی

سرشاری از احساس ای پاریس بارانی
وقتی که از آرامش و از عشق می‌خوانی

در روزهایت چکه چکه می‌چکد خورشید
شب‌های تو چون تکّه‌های روز نورانی

با رقص نور و شور آدمها سرت گرم است
“ایفل” برایت صحنه را کرده چراغانی

در تو هزاران چون ونوس غرق تماشایند
سرشاری از استوره های ناب یونانی

درپیش چشم عاشقان، جاری ست رود سِن
هر آدم عاشق می شود اینجا به آسانی!
ادامه شعر

آن چه از یاران شنیدم

آن چه از یاران شنیدم
آن چه در باران گذشت
آن چه در باران ده
آن روز
بر یاران گذشت
های های مستها پیچید در بن بستها
طرح یک تابوت در رویای بیماران گذشت
کوهها را در خیال پاک تامرز غروب
سیلی از آوای اندوه عزاداران گذشت
کاروان دختران شرمگین روستا
لاله بر کف در مهی از بهت بسیاران گذشت
ادامه شعر

جایزه

تیتر درشت:
سال ۱۹۶۷
پروفسور بارنارد
آفریقای جنوبی
پیوند قلب
و پیروزی!

تیتر ریز:
در قرن بیست و یکم
یک عاشق ابتدایی
در سرزمنی غریب
«خویش» را به «خویش» پیوند زد
و ناشناختگی، بزرگ‌ترین جایزهٔ روزگار
به او اهدا شد.

اکولالیا | #بهار_رهادوست
از کتاب شعر بی‌هوازی
ارسال کننده سالار یزدانی

متن آهنگ شکوه محسن نامجو

به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری
گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم
کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم

به جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر
به جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر

به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو
ادامه شعر

خط میخورم از روزگار

خط میخورم از روزگار
میرم سفر بی اختیار
هیشکی واسم مثل تو نیست
اسم منو یادت بیار
با اینکه صدها خاطره
تو این مسیر همراهمه
وقت وداع آخرت
غم هاتو واسه من بیار

اکولالیا | #کیانوش_عادتی

مهتاب

در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ
در پرتوی چو دود ، غم انگیز و دلربا
افتاده بود و زلف سیاهش به دست باد
مواج و دلفریب
می زد به روشنایی شب ، نقش تیرگی
می رفت جویبار و صدای حزین آب
گویی حکایت غم زاران رفته داشت
وز عشق های خفته و اندوه مردگان
رنجی نهفته داشت
در نور سرد و خسته ی مهتاب ، کوهسار
چون آرزوی دور
چون هاله ی امید
یا چون تنی ظریف و هوسناک در حریر
می خفت در نگاه
ادامه شعر

گنهکار

دل ِ من ، چنگ افسونست و هر عشق
در آن بنهاده از خود یادگاری
ز هر مهری در او افسرده یادی
ز هر مویی بر او پیچیده تاری
زرافشان ، پرگره ، شبرنگ ، بی تاب
به هم پیوسته بس گیسو درین چنگ
خمش در انتظار زخمه ی سوز
که تا خود رازها گوید به آهنگ
شبانگاهان که در تنهایی سرد
به دامن گیرم این ساز ِ کهن گوی
به زیر ِ لغزش نرم سر انگشت
هزاران یاد خوش خیزد ز هر موی
فضای خانه لرزد آنچنان گرم
که زیبا کودکانم بر سر آیند :
ادامه شعر

پاییز

دوش ، از دل شوریده سراغی نگرفتی
بر سینه ، غمی هشتی و داغی نگرفتی
ای چشم و چراغ شب تاریک فریدون
افتادم و دستم به چراغی نگرفتی
پاییز ِ دل انگیز سبکسایه ، گذر کرد
بر کام دلم ، گوشه ی باغی نگرفتی
روزان و شبانت ، همه در مشغله بگذشت
لختی ننشستی و فراغی نگرفتی
در حسرت آغوش تو خون شد دل و یکروز
در بازوی من ، دامن راغی نگرفتی
بر گو چه شد ای بلبل خوش نغمه ، که از لطف
دیگر خبر از لانه ی زاغی نگرفتی
گلزار فریدونی و این طرفه که یک عمر
بوییدت و او را به دماغی نگرفتی

اکولالیا | #فریدون_توللی

ای وسوسه

امشب ، همه اشکم ، همه رشکم ، همه دردم
کو بوسه ی گرمی ، که بجوید دل سردم ؟
رسوا کنمت ، ورنه ز بیتابی دیدار
شب تا به سحر ، با دل رسوا به نبردم
دوری ز من ای گلبن سیراب و ، دل از دور
گلبوسه فشاند به سراپای تو هر دم
مهتاب تنت ، از دل این بستر خاموش
کی بردمد ، ای جفت سبکسایه که فردم
خاری شد و در جان پشیمان من آویخت
آن شکوه که پیش تو تنک حوصله کردم
صد چامه ف فروباردم از طبع زر اندود
گویی به خزان غمت ، آن شاخه ی زردم
خواهم ، که تو را گیرم و شادان بگریزم
آنگونه ، که هرگز نرسد باد به گردم
باغ گنهی ، دو رخ شیرین مرادی
ادامه شعر

همش ابران که میبارن

همش ابران‌که میبارن
من از بارون چه بیزارم
چرا روزایه بارونی
واسم بویه تورو دارن
غم و ماتم رو تکرارن
رو قلبم دست میزارن
همه با خاطرات تو
یه وجه مشترک دارن
حالا که زیره بارونم
چشام خیس و پریشونن
اگه حال خوشی باشه
به سیگاره که مدیونم
چقد گفتم دوست دارم
نزار تنها منو با غم
ادامه شعر

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑