اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار اسماعیل خویی

اسماعیل خویی

شب که می‌شود

شب که می‌شود
من پر از ستاره می‌شوم
شب که می‌شود،
مثل آن فشرده عظیم پرشکوه و پرشکوفه ازل
در هزار کهکشان ستاره
پاره‌پاره می‌شوم.

شب که می‌شود
ماهیان کهکشان
با تمام فلس‌های اختران‌شان
شناورند
در زلال بینشم.

ادامه شعر

اسماعیل خویی

ببار ورنه دیر می‌شود

آی تو
ابر کامکار
بر من ، این به راه باد مشتی از غبار
نم نم نوازشی ، اگر نه آبشار بخششی ، ببار
ورنه دیر می‌شود
دیر

اکولالیا | #اسماعیل_خویی

اسماعیل خویی

چه کار از من برآید

چه کار از من برآید شعرم ، ای شعر
جُز این کز من بزاید شعرم ای شعر
کی ام من یا چه در من با لب تو
جهان خود را سراید ،شعرم، ای شعر

اکولالیا | #اسماعیل_خویی

اسماعیل خویی

به چشمت تا که نوری هست

به چشمت تا که نوری هست می خوان
کتاب از هر کس و هر دست می خوان
کتاب واقعیت را هم اما
که پیش چشم تو باز است می خوان

اکولالیا | #اسماعیل_خویی

اسماعیل خویی

با من بگو

با من بگو
وقتی که صدها
صد هزاران سال بگذشت ، آنگاه .
اما مگو هرگز
هرگز چه دور است ، آه
هرگز چه وحشتناک
هرگز چه بی‌رحم است
ادامه شعر

اسماعیل خویی

آلودگی

به جز دریا ندارد تاب دریا
که همجوش نهنگ است آب دریا
نمی خواهند ماند پاکدامان
از این آشفته باشد خواب دریا

اکولالیا | #اسماعیل_خویی

اسماعیل خویی

خود خواه

مرا این بس که از خود گم نباشم
برای خود کس دوم نباشم
چو خود خواهم تمام مردمان را
تو می گویی که از مردم نباشم

اکولالیا | #اسماعیل_خویی

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑