اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی واهه آرمن

واهه آرمن

واهه آرمن

آن روزها

آن روزها
مادر
در یک تشت پرآب
با کمی صابون و
چند تکه لباس
خورشید را می شست
آن روزها
همه ی لباسهای من
بوی آفتاب می داد

اکولالیا | #واهه_آرمن

واهه آرمن

واهه آرمن

باران که بگیرد می رویم

شب ها
مثل ديوانه اي در شهرم
و روزها
مثل انديشمندي در تيمارستان
و يادم نيست
اين سطرها را
شب نوشته ام
يا روز

در همين شعر
و لابه لاي همين سطرها
زني پنهان است
که شعرهاي نانوشته ام را
در کف دستش نوشته است
و با مشت هاي بسته
با من
گل يا پوچ بازي مي کند
ادامه شعر

واهه آرمن

واهه آرمن

بوی دست‌هايش

تا روزي که بود
دست‌هايش بوي گل سرخ مي‌داد
از روزي که رفت
گل‌هاي سرخ
بوي دست‌هاي او را مي‌دهند

اکولالیا | #واهه_آرمن

واهه آرمن

واهه آرمن

با آمدن ات فریب ام دادی

با آمدن ات فريب ام دادي
يا با رفتن ات ؟

کاش هرگز تو را نمي ديدم
تا هميشه سراغ ات را
از فرشتگان مي گرفتم
تا تلخ ترين شعرم را هرگز
در گوش خدا نمي خواندم

کاش هرگز تو را نمي ديدم
آن وقت
نه بغضي در گلويم بود
نه دل شدگي
و نه مشتي شعر
ادامه شعر

واهه آرمن

واهه آرمن

رد پاهايت بر دريا

چشم هايم را مي بستم و
مي شمردم تا صد
برو
قايم شو
تو را از رد پاهايت بر ساحل
و از مسير نگاه لاک پشت ها
پيدا مي کردم
چشم هايم را مي بندم و
مي شمارم تا صد
برو
قايم شو
ادامه شعر

واهه آرمن

واهه آرمن

ناگهان تو را به يادم آورد

ديروز در خيابان
زني که چشمانش هيچ شباهتي به چشمان تو نداشت
لبخند زد به من
آهسته نزديک شد
و با صدايي که هيچ شباهتي به صداي تو نداشت
صميمانه پرسيد :
ما يک ديگر را کجا ديده‌ايم ؟
در آن قصه‌ي ناتمام نبود ؟
ادامه شعر

واهه آرمن

واهه آرمن

هر دو گم شديم

از همان آغاز
راه ما کمي از هم جدا بود
تو مثل يک شاعر
عاشق بودي
و من مثل يک عاشق
شعر مي سرودم
هر دو گم شديم
من در پايان يک رويا
تو در يک شعر بي پايان

اکولالیا | #واهه_آرمن

واهه آرمن

واهه آرمن

او همیشه خیس بود

هرگز به دستش ساعت نمی‌بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است سر ساعت به وعده می‌آیی؟
گفت: ساعت را از خورشید می‌پرسم
پرسیدم: روزهای بارانی چه‌طور؟
گفت: روزهای بارانی
همه ساعت‌ها ساعت عشق است
راست می‌گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود

اکولالیا | #واهه_آرمن

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑