اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران ایرلندی (صفحه 1 از 2)

ویلیام باتلر ییتس

مجوسان

هان تا ابد به چشم دل می‌توانم ببینم:
اختران، در لاجوردی بی کران سپهر پیدا و نا پیدا می شوند،
مردمان ناخرسند رنگ رخ باخته در جامه های رنگین شق و رقشان،
با همه ی رخساره های چروکیده‌ی شان که چونان خرسنگ‌های باران خورده است،
و دیدگان همگی شان وامانده و به امید دوباره پیدا کردن چیزی‌اند.
گیتی،سوگند به غوغای جولجوتای ناخرسند…
این آیین رمزین مهارناشدنیی است، بر زمین ددمنش.

ادامه شعر

ساموئل بکت

حلقه ی رقص

در امتداد ساحل 
در پایان روز 
گام تنها صدا 
مدتی فقط صدا 
تا به میل خود ایستادن 
بعد هیچ صدا 
در امتداد ساحل 
مدتی هیچ صدا 
بعد به میل خود رفتن 

ادامه شعر

ساموئل بکت

حساب آخرت

کی می‌تواند بگوید
پیرمرد چه می‌داند
غیبت را
با ترازو وزن کردن؟
فقدان را
با خط کش اندازه گرفتن؟
عذاب جهان را
شمردن؟
تهی را با کلمات
انباشتن؟

ویلیام باتلر ییتس

آواز انگوس آواره

به درختسار فندق رفتم
چرا که در سرم آتشی بود
شاخه‌ای برکندم و پوستش برکشیدم
و گیلاسی را بر قلاب سر نخ آویختم
و چون پروانه‌هایی سپید پرکشیدند
ستاره‌هایی پروانه آسا چشمک می‌زدند.
گیلاس را به درون رود افکندم
و ماهی قزل آلای سیمین فام را برگرفتم.
هنگامیکه آنرا به زمین انداختم
رفتم تا که آتشی را بر فروزم
اما چیزی در روی زمین لغزید
و آوایی مرا به نام خواند
چراکه آن دختری درخشنده گشته بود
ادامه شعر

ویلیام باتلر ییتس

زمان در می‌چکد به پژمردگی

زمان در می‌چکد به پژمردگی
چو شمعی همه سوخته
و کوه‌ها و درختزار‌ها
ز آهنگ روزی در آزردگی، ز آهنگ روزی در آزردگی
زدردی که آمد به دل دوخته
ز شوریده گشتن به گه گاه بیزارها
فتادست ز پا او ز افسردگی

اکولالیا | #ویلیام_باتلر_ییتس

ویلیام باتلر ییتس

تمناهای من

این می پنداشتم که دمبل و شمشیر
جوانی را می‌دارد ماندگار
و نیازی نیست هیچ بیش از آن
تا که پیکر تازه دارد روزگار
آه چه کس از پیش توانستی بگفت
گاه پیری عشق را از دل برُفت؟
گرچه در سینه‌ام باشد گفتارها
آن کدامین زن را باور می‌شود
که دگر نیستم پیری نزار
کیست کو اینجا داور می‌شود؟
آه چه کس از پیش توانستی بگفت
گاه پیری عشق را از دل برُفت؟
پاک ناگشت از دل تمناهای من
ادامه شعر

ویلیام باتلر ییتس

پرنده های سپید

می‌خواهم که ما پرنده‌های سپیدی بودیم ، دلدارمن،
بر فراز کف کرده‌ی موج!
خسته از شراره ی شهاب
پیش از آنکه بگریزد و پنهان شود ز اوج
و تابش ستاره ی آبی به گرگ و میش پگاهان
آویخته از لبه ی آسمان به زیر
بیدار کرده در دلهامان، نازنین من
اندوهی که نخواهد مرد به دلپذیر
آن به رویا درشدگان افتاده از پا
بر زنبق ها و رز ها، ژاله افشانند
آه ، به رویا مبین شان ، دلدار من
که شراره‌های شهاب نهفته می‌شوند اگرچه رخشانند،
و تابش آن ستاره آبی به گرگ و میش پگاهان،
که به درنگ آویخته ست به فرو افتادن ژاله
زیرا که می‌خواهم تو و من ،در پرسه بر فراز موج کف کرده،
ادامه شعر

ویلیام باتلر ییتس

جزیره ی دریاچه ی اینیسفری

اینک بر می‌خیزم و می‌روم، می‌روم به اینیسفری،
و با خاک رس و جگن کلبه‌ی کوچکی می‌سازم ؛
وکندوی زنبور عسلی خواهم داشت و نه ردیف لوبیا به وری،
و به شادی خواهم زیست تنها و بخود می‌پردازم
و مرا در آنجا آرامشی خواهد بود ، زیرا که آرامش آهسته می‌چکد،
می‌چکد از پرده‌ی پگاه تا آنجا که آوای جیر جیرک می‌آید؛
آنجا که نیمه شب کورسویی بیش نیست و نیمروز درتابشی سرخ می‌تپد.
و دیرگاه روز صدای پرزدن بال‌های سهره می‌آرد.
اینک بر می‌خیزم و می‌روم، چرا که همیشه شب و روز،
ادامه شعر

ویلیام باتلر ییتس

از شاعر به دلدارش

من بر تو می‌آرم با دستانی سپاس گذار
دفترهای خویش را ز رویاهای بیشمار،
زنی سپید کین شور را خسته ست
همچون شنهای خاکستری که خسته‌اند از موج‌زار،
و بادلی که کهنه تر از آفریده ست.
کین آتش بی‌رنگ زمان بسوخت:
زنی سپید و رویاهای بیشمار
من بر تو می‌آرم این شور را که دل بدوخت.

اکولالیا | #ویلیام_باتلر_ییتس

ویلیام باتلر ییتس

اگر چه در روزهای درخشانت هستی

اگر چه در روزهای درخشانت هستی،
صداهایی در میان جمعیت
و دوستان جدید سرگرم ستودنت،
نامهربان و مغرور نباش،
بلکه به دوستان قدیمی بیشتر از هر چیز دیگری فکر کن:
سیل تلخ زمان برخواهد خاست،
زیباییت نابود می‌شود و از دست می‌رود
برای تمامی چشم‌ها به جز این چشم‌ها.

اکولالیا | #ویلیام_باتلر_ییتس
ترجمه از #فروغ_پرهوده

Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑