اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران روسیه (صفحه 2 از 6)

یوگنی یوفتوشنکو

تو در زندگی من آخرین لبخندی

زمانی بود که تو لبریز لبخند بودی
لبخندهایی از شگفتی ، شوق یا شیطنت
و گاهی لبخندی تلخ و کوتاه
اما به هر حال لبخند بود
امروز هیچ لبخندی برایت نمانده است
من دشتی خواهم یافت که در آن بروید هزاران گل لبخند
و یک بغل از زیباترین لبخندها برایت می‌آورم
ولی تو می‌گویی به لبخند نیازی نداری
چرا که بی اندازه خسته‌ای از لبخندهای بیگانه و لبخندهای من
من خود نیز خسته‌ام از لبخندهای بیگانه
من نیز خسته‌ام از لبخندهای خود
ادامه شعر

یوگنی یوفتوشنکو

با مرگ هر انسانی

با مرگ هر انسانی
نخستین برف
نخستین بوسه و
نخستین دعوا هم می‌می‌رند
آدم ها نمی‌میرند
دنیاها در آنها می‌میرند

اکولالیا | #یوگنی_یوفتوشنکو

ولادیمیر مایاکوفسکی

ساختن زندگی

اما برای شادمانی
سیاره‌ی ما
چندان آماده نیست
خوشی را باید
از چنگ روزهای آینده
بیرون کشید
در این زندگی
مردن
ادامه شعر

یوگنی یوفتوشنکو

قضاوت

صدای خش خش علف های وحشی می آید
و درختان با نگاهی متوحش
به تماشا ایستاده اند
برای قضاوت

اکولالیا | #یوگنی_یوفتوشنکو

آنا آخماتووا

اگر تو بیایی و به در بزنی

به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم
به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم
دم غروب انقدر راه بروم
که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم.
وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند
و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی بر زمین می افتند
در باب ویرانی زندگی، زوال و زیبایی
شعرهای شاد بگویم.
آن وقت به خانه که باز گردم
گربه ای پشمالو کف دستم را لیس می زند و خرخر می کند
از برجک کارخانه چوب بری در کناره دریاچه
ادامه شعر

ولادیمیر مایاکوفسکی

پرونده بسته شد

پرونده بسته شد
و قایق عشق
به صخره ی زندگی روزمره شکست.
با زندگی بی حساب شدم.

بی جهت
دردها را دوره نکنید
و یا آزارها را.
شاد باشید

این شعر آخرن سروده‌ی مایاکوفسکی قبل از خودکشی‌اش است که بر روی تکه کاغذی کنار جسدش پیدا کردند.
اکولالیا | #ولادیمیر_مایاکوفسکی
ترجمه از #منصور_خلج و #ستاره_صالحی
درام نویسان جهان، جلد دوم

میخائیل لرمانتاف

دعا

من
ای مادر آسمانی
اینک به دعا نشسته‌ام
به تمثالت
ای مریم نورانی
نز برای درمانی
یا که نبردی در این عالمِ فانی
نز برای سپاس و توبه
یا پشیمانی
نز برای خویش
وین روح خشک بیابانی
بل برای روحی آواره
در این دریای بی‌نشانی

به تو می‌سپارم این قدیسه را
آری
به تو، ای پناه گرمِ دنیای خزانی.
ادامه شعر

آفاناسی فیت

با سلامی سوی تو می‌آیم

با سلامی سوی تو می‌آیم
که بگویم خورشید برخاست
که او به انوار گرمش
به روی برگ‌ها تپیدن گرفت
که بگویم بیدار شد جنگل
همه بیدار شده‌اند
هر شاخه‌ای و پرنده‌ای
از خواب جسته
و از عطش بهار لبریز است
بگویم
که چون دیروز
با همان عشق آمده‌ام
که جانم
همان‌گونه به سعادت لبریز یاری‌ست
ادامه شعر

آفاناسی فیت

تاج گل با‌شکوهت

تاج گُل با‌شکوهت
عطر افشان و خرم است
از گل‌های تاجت رایحه جاری‌است
و جعد گیسوانت از غرور عاری‌ست
تاج گل با‌شکوهت
عطر افشان و خرم است.

تاج گل با‌شکوهت
عطر افشان و خرم است
و چشمان رعد نیروی کشنده‌ای
نه، باورم نیست که عاشق نبوده‌ای
تاجِ گُلِ با‌شکوهت
عطر افشان و خرم است.
ادامه شعر

میخائیل لرمانتاف

رویا

در ژرفای دره‌ی داغستان
گرمای ظهر بود و
من
ناجُنب به زخم گلوله‌ای
افتاده بودم
از شکاف عمیق سینه‌ام
هنوز بخار برمی‌خواست
و خونم
قطره قطره سر ریز می‌کرد
افتاده بودم تنها
بر شن‌های دره
و مرا صخره های بلند در میان داشت
آفتاب به شعله‌ی سوزانش
بر تارک آن‌ها می‌تابید
و بر من هم
که در خواب مرگ بودم
آتش می‌پاشید
پس آنگاه به رؤیا دیدم
چراغ های تابانی را
بر سفره‌ی سوری که در دیارانم به پا بود
و در پوشش گل‌ها، زنانی آمدند
ادامه شعر

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑