اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران اسپانیا (صفحه 1 از 3)

فدریکو گارسیا لورکا

زخم و مرگ

در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر نیکل و بذر بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبت بار
در ساعت پنج عصر.
ناقوس های دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.

ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

مرد عاشق پیشه

در سرتاسر آسمان
تنها یک ستارهٔ‌گُشْن است.

لبریز از احساس و دیوانه از عشق
با ذره‌هایی از غبار و
گرده‌هایی از طلا.

برای دیدن قامت خود، اما
دنبال آینه‌ای می‌گردد!

ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

ایستاده بر سر این دوراهی‌ها

ایستاده بر سر این دوراهی‌ها،
بر لب جاری خواهم کرد، بدرورد خویش را
تا گام نَهم در جادهٔ روح و جان خویش.

خاطره‌ها بیدار می‌شوند
ساعت‌های شوم بیدار می‌شوند
من خواهم رسید به باغچهٔ کوچکِ سرودِ سپیدِ خویش
و لرزی ناگهان به جانم خواهد نشست
درست مثل ستاره‌ٔ سحری.

فدریکو گارسیا لورکا

با دشنه‌ای میان سینه‌اش

مرده، در خیابان بر جا رها شد
با دشنه ای میان سینه‌اش
هیچکس نمی‌شناختش
فانوس چه می‌لرزید
مادر
فانوس خیابان
چه می‌لرزید

ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

سپید چون دردم

امروز در دلم
لرزش گنگ ستاره‌ها را
احساس می‌کنم،
راه من گم شده،اما
در روحِ مه.

نور به بال‌هایم سنجاق می‌شود
و اندوهم
غوطه می‌دهد خاطرات را
در چشمه‌یِ خیال.
رزها همه سپیدند،
سپید چون دردم؛
سپیدی رزها اما
تنها به خاطر برفی‌ست
که فرو باریده است بر آن‌ها.

ادامه شعر

میگل د اونامونو

فردا نزدیک می‌شود

بامداد رفته است
خنده خورشید سوخته
شوق و حال می‌رود
فردا نزدیک می‌شود
رویایی است، سرخی سپیده دم
رویایی است، حتی بیدار شدن
ای رویاها، گرد آورید جان‌ها را
فردا نیز دوباره خواهد گذشت.

اکولالیا | #میگل_د_اونامونو

میگل د اونامونو

مرا به خاطره ها تبعید کردند

دود بر چمنزارها سایه افکنده است!
و به کجا چنین شتابان!
فرصتی برای در امان ماندن از این حادثه ،نیست!

سایه هولناک افسانه واری که از درون من پدید آمده،
شاید پلکانی به سوی یکی شدن با بی نهایت باشد؟

در آینه ای که غم و اندوه مرا تصویر می کند،
مردی است که از لحظه تولدش با مرگ آشناست،

رخسار غبار آلود دل است که تو را پر از دود کرده ،
با دود هایش بر تو سایه افکنده،
با راز و رمزهایش تو را هراسانده،
و با هراسش، تو را رنجانده.

مرا به خاطره ها تبعید کردند
ادامه شعر

میگل د اونامونو

برف می‌بارد، آرام و بی‌صدا

برف می بارد، آرام و بی صدا ،
ذره ذره، با لطافت،
می نشینند روی زمین،
و جامه ی سپید می کند بر تن چمنزار های سبز،
برف های سپید و بی وزن می بارند بر زمین،
برف بی صدا می بارد،
نمی داند که دارد تمام می شود،
ذره پس از ذره دیگر،
به آرامی، چمنزارها را سپید پوش می کند،
شبنم های سرما زده به چمنزارها هجوم می برند،
با درخشش سپید رنگ ناگهانی خود،
همه چیز را در خویش می گیرند،
و آرام آرام همه جا را می پوشانند،
حتی یک نقطه از زمین هم در امان نمی ماند،
و بر هر جا که ببارد، همان جا می ماند،
برف چون باران از جایی سر نمی خورد،
بلکه در جای خود می ماند و در آن جا آب می شود،
ادامه شعر

میگل د اونامونو

آه رویاها، شما که غروب کردید

آه رویاها، شما که غروب کردید و
محو شدید، در بامدادی زود!
آه ای جهان ها، ای تکه پاره هایتان
در اعماق روح!
آه ای دریاها، شمایی که پنهانید
در کف برکه ای!
آه ای آسمانها، ای پوشیده از ستارگان
در کاسه چشمهای من!
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

نامت‌ را در شبی‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌

نامت‌ را در شبی‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌
ستارگان‌
برای‌ سرکشیدن‌ ماه‌ طلوع‌ می‌کنند
و سایه‌های‌ مبهم‌
می‌خسبند
خود را تهی‌ از ساز شعف‌ می‌بینم‌
ساعتی‌ مجنون‌ که‌ لحظه‌های‌ مرده‌ را زنگ‌ می‌زند
نامت‌ را در این‌ شب‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌
نامی‌ که‌ طنینی‌ همیشگی‌ دارد
فراتر از تمام‌ِ ستارگان‌
پرشکوه‌تر از نم‌نم‌ باران‌
آیا تو را چون‌ آن‌ روزهای‌ ناب‌
دوست‌ خواهم‌ داشت؟
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑