اکولالیا | آرشیو شعر جهان

صفحه 2 از 156

الکساندر پوشکین

بی قطره‌ای اشک

پژمرده شد و خمودی گرفت
به زیر آبیِ آسمان‌های سرزمین مادری‌اش.
تا آنجا که به یقین
روح جوانش به پرواز درآمد
بر فراز من، بی هیج صدایی.
میان ما فاصله‌ای افتاده است،
خطی گذرناپدیر؛
تلاشم بیهوده بود
نتوانستم خویش را برانگیزانم.
به سنگ می‌مانستند
آن لب ها که خبرم آوردند،
من نیز به سان سنگ گوش فرا دادم،
رعشه‌ای در من پدیدار نشد.

ادامه شعر

فرناندو پسوآ

می‌وزد، نسیمی بس آرام

به آرامی و به آرامی، بسی به آرامی،
می‌وزد، نسیمی بس آرام،
و همان سان می‌رود سوی دوردست‌ها، به آرامی،
و من، نه درمی‌یابم که در اندیشه‌ی چیستم،
و نه خواهم دریابم

یانیس ریتسوس

خوابگرد و دیگری

تمام شب خوابش نبرد
گام های آن خوابگرد را دنبال می‌کرد
بالا سرِ خود، روی پشت بام
هر گام در تهی جای او طنینی بی پایان داشت
سنگین و خفه
کنار پنجره ایستاد،
منتظر که بگیردش‌ اگر افتاد.
اما اگر خودش هم با او پایین کشیده می‌شد، چه؟
سایه ی یک پرنده روی دیوار؟ یک ستاره؟
او؟ دست‌های او؟
صدای خفه‌ای روی سنگفرش شنیده شد.

ادامه شعر

کارلوس دروموند د آندراده

حالا چی خوزه

حالا چی خوزه؟
مهمونی تموم شده
چراغا خاموش شده
ملت رفتن
شب سردیه
حالا چی خوزه؟
حالا چی می‌گی؟
تو که نه اسم وُ رسمی داری
تو که ملت رو دست میندازی
تو که شعر می‌نویسی
عاشق می‌شی، اعتراض می‌کنی
حالا چی خوزه؟

نه زن داری
نه بلدی حرف بزنی
محبت هم که نداری
نه می‌تونی بنوشی
نه می‌تونی بِکِشی
نه حتی می‌تونی تُف کنی
شب سردیه
روز که نیومده
قطار که نیومده
خنده که دیگه نمی‌آد
مدینه‌ی فاضله هم گم وُ گوره
همه چیز تمومه
همه چیز در رفته
همه چیز پوسیده
حالا چی خوزه؟

ادامه شعر

کارل سندبرگ

خرده عشقی از آن ما خواهد بود

آی آی شما
اربابانی که نشسته‌اید و جهان را دستور می‌دهید
مرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید
مطرود شرمسار و خائب از دروازه های نام و نان کنید
در حضیض و ذلت نیاز؛

اما خرده عشقی
صدایی
یا که دستی باقی بگذارید
که سخن بگویدم در انتهای شب
تا که بشکند این تنهایی مدام

ادامه شعر

شفیعی کدکنی

به کجا چنین شتابان؟!

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید

-دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟

-همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.
به کجا چنین شتابان؟

ادامه شعر

چارلز بوکوفسکی

چطور باید خلاص شد؟

اوضاع هیچ‌وقت خوب
نبوده
و قرار هم نیست
بهتر شود
جالب اینجاست که
هراس‌هایی که در کودکی سراسیمه‌ات می‌کرد
همچنان با توست
در راه‌های مختلف
با چهره های گوناگون
تو را می‌خوانند
با همان صدا
همان شکایت‌ها
همان نفرت‌ها
همان خواسته‌های
بی‌رحمانه:

ادامه شعر

قیصر امین پور

روز مبادا

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان که بایدند
نباید‌ها…
مثلِ همیشه آخر حرفم
و حرفِ آخرم را
با بُغض می‌خورم
عُمری است
لخند‌های لاغرم را
در دل ذخیره می‌کنم:

ادامه شعر

ناظم حکمت

پسرم

پسرم
ستاره‌ها را به خوبی بنگر
شاید دیگر نبینیشان.
شاید دیگر
در نور ستار‌ه‌ها نتوانی آغوشت را به بی‌انتهایی افق باز کنی

پسرم
افکارت
به اندازه‌ی تاریکی‌های روشن شده با ستاره‌ها
زیبا، دهشتناک، قدرتمند و خوب است.
ستاره‌ها و افکارت
کامل‌ترین کائنات‌ند.

ادامه شعر

قیصر امین پور

جرئت دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سالِ گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی …
آه …
مُردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی‌آنکه در سراسر عُمرت
یک روز، یک نفس
بی‌حسِ مرگ زیسته باشی‌ !

ادامه شعر
« نوشته های قدیمی تر نوشته های جدیدتر»

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا