اکولالیا | آرشیو شعر جهان

صفحه 2 از 121

آیتن موتلو

ای عشق آتشین من

اگر برف بر همه کوه‌ها ببارد
اگر بوران قله‌ها را بپوشاند
و اگر توفان همه روشنایی‌ها را ببلعد
صبر کن
ای عشق آتشین من
ای عشق تو میراث فرداها
صبر کن

اینک
حتی اگر از سرما خاکستر شوم
حتی اگر از تشویش بلرزم
وقت در آغوش کشیدن امید است

امید با عشق فریاد می‌زند
و دل است هماورد عشق
و بالاندن عشق
کار پر مهابتی است.
ادامه شعر

ویلیام باتلر ییتس

زمان در می‌چکد به پژمردگی

زمان در می‌چکد به پژمردگی
چو شمعی همه سوخته
و کوه‌ها و درختزار‌ها
ز آهنگ روزی در آزردگی، ز آهنگ روزی در آزردگی
زدردی که آمد به دل دوخته
ز شوریده گشتن به گه گاه بیزارها
فتادست ز پا او ز افسردگی

اکولالیا | #ویلیام_باتلر_ییتس

سوزان علیوان

شادی همان کودکان است

بارانی که
به شیشه پنجره‌ی ما می‌خورد
قطره‌های اشک کودکانی است که
از اینجا رفته‌اند
به سوی آسمان.
کودکانی که دلتنگ مادرانشان می‌شوند؛
اتاق‌هایشان؛
دفترهایشان؛
و از دلتنگی گریه سر می‌دهند.
ادامه شعر

ویلیام باتلر ییتس

تمناهای من

این می پنداشتم که دمبل و شمشیر
جوانی را می‌دارد ماندگار
و نیازی نیست هیچ بیش از آن
تا که پیکر تازه دارد روزگار
آه چه کس از پیش توانستی بگفت
گاه پیری عشق را از دل برُفت؟
گرچه در سینه‌ام باشد گفتارها
آن کدامین زن را باور می‌شود
که دگر نیستم پیری نزار
کیست کو اینجا داور می‌شود؟
آه چه کس از پیش توانستی بگفت
گاه پیری عشق را از دل برُفت؟
پاک ناگشت از دل تمناهای من
ادامه شعر

سهام الشعشاع

این پیراهن

عاشق این پیراهنم که با هم خریدیم
و در روز جشن عشق به تن کردم تا بدل به شمع شوم
شمعی که چون دست بر شعله اش گذاری
سیل آسا جاری می شود
این لباس را پوشیدم تا شهوتها را در سایه ی فریاد پنهان سازم
و با تمدن پیکری زیبا
به قلعه ی عشقبازی خود بگریزم
عشق در این لباس مشتاقانه خوشبخت می شود
و چشم تمام عاشقان مراقب این پیکر پرشور است
اکنون می دانم چه زیباست لباسم
و چه معناها دارد دلربایی در عشق
یکبار که انگشتان محرم تو مرا دریافت
پیراهنم گرما را تلفظ کرد و به آخرین نفسها برخورد.
ادامه شعر

ویلیام باتلر ییتس

پرنده های سپید

می‌خواهم که ما پرنده‌های سپیدی بودیم ، دلدارمن،
بر فراز کف کرده‌ی موج!
خسته از شراره ی شهاب
پیش از آنکه بگریزد و پنهان شود ز اوج
و تابش ستاره ی آبی به گرگ و میش پگاهان
آویخته از لبه ی آسمان به زیر
بیدار کرده در دلهامان، نازنین من
اندوهی که نخواهد مرد به دلپذیر
آن به رویا درشدگان افتاده از پا
بر زنبق ها و رز ها، ژاله افشانند
آه ، به رویا مبین شان ، دلدار من
که شراره‌های شهاب نهفته می‌شوند اگرچه رخشانند،
و تابش آن ستاره آبی به گرگ و میش پگاهان،
که به درنگ آویخته ست به فرو افتادن ژاله
زیرا که می‌خواهم تو و من ،در پرسه بر فراز موج کف کرده،
ادامه شعر

مارگوت بیکل

به سویم بیا

به سویم بیا
به سویم بیا
چرا که من می میرم
می خواهم احساس کنم که نیازمندم هستی
درست مانند هوا مرا تنفس می کنی
من به تو در زندگی ام نیاز دارم
از من دور نشو
دور نشو
دور نشو ، نه
ادامه شعر

آیتن موتلو

چگونه به استقبال این نفرین می‌روی فمینا؟

چگونه به استقبال این نفرین می‌روی فمینا؟
تا پیوستگی ذرات پراکنده‌ی این زندگی
با کدام ترانه‌ی جادویی خواهی رقصید
بر درگاه بامداد این روز نو؟
نفرین هزار ساله است این فمینا
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
زود باش برقص
با قدحی از شوکران
با خلخالی از آهن بر مچ پا
با غنچه‌های پر صدف هجاهای ترس‌خورده
میخ پوسیده‌ی تمام کتاب‌های مقدس را بیرون بکش
بر روی پاشنه‌های بلندت برقص
منشور طلایی زمین را حرکتی بده
در آشیانه‌ی حیوانات کرک دار
چون مار ظریف ستاره‌های سرد
بر صورت مادر خدایان چنبره بزن
ادامه شعر

عباس کیارستمی

باد پاییزی

در اولین باد پائیزی
برگ کوچکی به اطاقم آمد
که نمی‌شناختم.

اکولالیا | #عباس_کیارستمی
ارسال کننده سالار یزدانی

ژاک پره‌ ور

ریگ‌های روان

دیوان و پریان
بادها و جزر و مد

در دور دست تازه دریا واپس نشسته
و تو
همچون گیاهى آبى که باد به ملایمت نازش کرده است
بر ماسه‏‌هاى بستر برمى‏‌انگیزى به رؤیا
دیوان و پریان
بادها و جزر و مد را

در دوردست تازه دریا واپس نشسته
اما در چشمان نیم‏‌خفته‌‏ى تو
دو موج کوچک به جاى مانده است
ادامه شعر

« نوشته های قدیمی تر نوشته های جدیدتر»

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑