اکولالیا | آرشیو شعر جهان

صفحه 2 از 153

ناظم حکمت

اسیرمان کردند

اسیرمان کردند
به زندان‌مان افکندند
من میان حصارها
تو بیرون‌ آن
بی‌آنکه کاری از دستم برآید
تنها کار این است که انسان
دانسته یا ندانسته
زندان را در خودش تاب بیاورد

ادامه شعر

یانیس ریتسوس

سونات مهتاب

بگذار با تو بیایم
چه مهتابی است امشب!
چه مهربان است ماه،
احدی پی نخواهد برد که موهایم خاکستری شده‌اند.
ماه، از نو، آن رنگ طلا می‌زند. و تو به آن پی نخواهی برد.
بگذار با تو بیایم.
ماه که می‌تابد، در خانه، سایه‌ها درازتر می‌شوند،
دست‌هایی ناپیدا، پرده‌ها را کنار می‌زنند،
انگشتِ رنگ‌باخته‌ای بر غبار روی پیانو
کلماتی از یاد رفته را می‌نگارد
دل و دماغ شنیدن‌شان را ندارم. ساکت شو!
بگذار با تو بیایم.
فقط چند قدمی، فقط تا دیوار کوره‌ی آجرپزی،
فقط تا آنجا که خیابان می پیچد،

ادامه شعر

بلا آخمادولینا

وداع

و در پایان خواهم گفت: 
بدرود دوستی بی عهد 
و شیفته وار 
بالاترین پایه دیوانگی را می پیمایم 
چگونه مهر ورزیدی؟ 
تو از بین بردی و به فنا دادی 
اهمیتی ندارد 
چگونه مهر ورزیدی؟ 
تو از بین بردی 
بی محابا 
لغزشی سنگدلانه…آه  
نه 
تو را بخشیدم 

ادامه شعر

یدالله رویایی

در آفتاب سبز نگاه او

از چشم من طنین تماشا برخاست
در چشم او طنین تماشا بنشست
موجی ز بیگناهی من پر زد
با عمق بی گناهی او پیوست
در آفتاب سبز نگاه او
تکرار نور بود و گریز رنگ
سودای جان و همهمه ی دل بود
پرواز دور زورق صد آهنگ
آن بیکرانه ظهر زمستان بود
سرشار از حرارت دلخواه
با جلوه های عاطفه در تغییر
هر لحظه از درخشش ناگاه
موجی در آن دیار نمی آشفت
آن بیگناهی ساکت را 
در ماوراهای نهان ، لیک
روییده بود رقص علامت ها
تا در من انتظاری را
ویران کنند 

ادامه شعر

اندره آدی

نامه ی انفصال

بگذار در هم شکند افسونی که صدها بار شکسته است.
تو راهی شدی دیگربار و واپسین بار
اگر باور داری که من بایستی همواره نگه‌ات دارم
یا اینکه هنوز نیاز داری که راهی شوی.
صدها بار، محنت زده،
من ریسمان بزرگی و فراخ فراموشی ام را
بر تو افکندم.
کنون در برابر سرمایی سخت‌تر،
خویش را در پوشان
کنون درپوشان خویش را
زیرا من می‌بخشم ما را
برای شرمساری بزرگ ِ ستیزی نابرابر،
برای خوارداشت تو و همه‌ی چیزهای دیگر.
چقدر چقدر، در خفا عزیز داشته شده این.
در یک کلام، اکنون تنها تو را می‌بخشم.

ادامه شعر

یدالله رویایی

از تو سخن می‌گویم

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن 
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می‌گویم 
 از عاشق از عارفانه می‌گویم 
از دوستت دارم 
از خواهم داشت 
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو می کردم 
 من با سفر سیاه چشم تو زیباست 
 خواهم زیست 
من با به تمنای تو خواهم ماند 
 من با سخن از تو 
خواهم خواند 

ادامه شعر

احمد شاملو

بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

به ملال،
در خود به ملال
با یکی مُرده سخن می‌گویم.

شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرین هیاهوی پرندگانِ کوچ
دیرگاه‌ها می‌گذرد.
اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا
تلخه‌ی این تالاب نیست؟

ادامه شعر

محمد مختاری

گیسو /محمد مختاری

گیسو
دورش‌ بپیچم‌ و
دورم‌ بپیچد
افشان شود ترنم در سلول‌ها و خاک ذره ذره تنم را به
گوش‌هاش‌ بچسباند‌
گاهی ستاره‌ای از آب برداردم‌
گاهی جزیره‌ای
خرسنگ‌های خود را بسنجد
با وزن واژه‌هایی‌ کز گلویم بر می‌آید‌
آن‌گاه لب به شب بچسبانم و غریو برآرم
تا قعر این تاریکی بترکد و فواره‌ای خیز بردارد
که نقطه‌های اتکای زمین را بیفشاند‌ و بتاباند بر خلاء‌
شسته شود

ادامه شعر

شاعران ایرانی

برای میم

دوازده سال دارم و دوازده هزار بار به توان صد
–بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روح کوچکم– عاشقم.
گیجم. خوابم. خنگم. دست و پا چُلفتی و مَغشوش و مَبهوتم.
خودم نیستم (چه بهتر)، خودِ همیشگی‌ام.
و با وجود بی‌نهایت اِغتشاشِ حسی و فکری
و بی‌نهایت دلهُره های مُبهم و بی‌نهایت کوفت و زهرمارِ دیگر،
خوشبختِ خوشبختم.
دو تصمیم بُزرگ گرفته‌ام: می‌خواهم نویسنده شوم.
شاید هم شاعر.
دیگر آن که قسم خورده‌ام به “میم”،
به عشق بُزرگ و اَبدی‌ام، وفادار بمانم.

ادامه شعر

هوشنگ ابتهاج

موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش

موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش 
جان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنش

حلقه ی گیسو به گرد گردنش حسرت نماست 
ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش 

هر دمم پیش اید و با صد زبان خواند به چشم 
وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش 

می تراود بوی جان امروز از طرف چمن 
بوسه ای دادی مگر ای باد گل بو بر تنش 

ادامه شعر
« نوشته های قدیمی تر نوشته های جدیدتر»

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

برای کپی کردن اشعار از ابزار اشتراک گذاری انتهای مطلب استفاده کنید.