اکولالیا | آرشیو شعر جهان

صفحه 2 از 152

الکساندر پوشکین

گلی پژمرده و بی بو

گلی پژمرده و بی بو
می‌بینمش، در میان برگ های کتابی فراموش شده.
و روحم سراسر بیدار می‌شود.

کجا روییده است؟
در کدامین بهار؟
چه کسی آن را چیده است؟
دستی آَشنا یا که غریبه؟
و از چه روی دراینجا گذاشته‌اندش؟

به یاد عاشقانه دیداری
و یا از هم گسستنی شوم،
یا پرسه زدنی تنها و آرام
در سایه‌ی جنگل و سکوت؟

ادامه شعر

جوزف برودسکی

زمانی که از من فاصله گرفتی

در شب، چند بار از خواب برخاستم
و به سوی پنجره شتافتم
و روشنایی را به تماشایی نشستم
عبارتی ناقض
گفت: رویا است
و به مرور به کاستی گرایید
و مانند همه نشانه‌ها
باعث تسلی‌ام نشد

تو در رویای من آبستنی
و اینجا
سال ها تنها و بی تو زندگی کردم

ادامه شعر

چزاره پاوزه

تو هماره در صبحدم برمی‌گردی

نسیم ِ سبک ِ سپیده دم
نفس می‌کشد با دهانت
در انتهای خیابان‌های خلوت.
پرتوی ِ خاکستری چشمانت،
قطرات شیرین سپیده دم است
بر تپه‌های تاریک.
قدم‌ها و نفس ِ تو
همچون باد صبحدم
فرا می‌گیرد خانه‌ها را.
شهر مرتعش می‌شود
سنگ‌ها دم برمی‌آورند،

ادامه شعر

امی لارنس لاول

چند هایکو مدرن از امی لارنس لاول

۱
حتا
انحنای گلبرگ زنبق
سر فرو می‌آرد
وقتی پروانه‌ایی
به دورش می‌رقصد

۲
زنبق و
گلبرگ‌های لاغر و
تُردش را دیدن
من چقدر می‌ارزم ؟

ادامه شعر

نزار قبانی

نامه‌ای از قعر دریا

اگر یارم هستی کمکم کن 
تا از تو دور شوم 
اگر دلدارم هستی کمکم کن 
تا شفا یابم 
اگر می‌دانستم عشق چنین خطرناک است 
عاشقت نمی‌شدم 
اگر می‌دانستم دریا اینقدر عمیق است 
به دریا نمی‌زدم 
اگر پایان را می‌دانستم 
آغاز نمی‌کردم! 

دلتنگت هستم
یادم بده چگونه ریشه‌های عشق را درآورم
یادم بده چگونه اشک‌هایم را تمام کنم
یادم بده چگونه قلب می‌میرد
و اشتیاق خودکشی می‌کند!

ادامه شعر

شارل بودلر

شکوهٔ یک ایکار

سبک‌بارند و سعادتمند و سیراب،
آنان که همخوابهٔ فاحشگان‌اند،
ولی، من بازوانم از هم گسیخته‌اند،
زیرا، ابرها را در بر کشیده‌ام.

به لطف ستارگان بی‌همتاست،
شعله‌زنان در قعر آسمان،
که چشمان سوختهٔ من نمی‌بینند،
جز خاطره‌های خورشید را.

ادامه شعر

اسماعیل خویی

شب که می‌شود

شب که می‌شود
من پر از ستاره می‌شوم
شب که می‌شود،
مثل آن فشرده عظیم پرشکوه و پرشکوفه ازل
در هزار کهکشان ستاره
پاره‌پاره می‌شوم.

شب که می‌شود
ماهیان کهکشان
با تمام فلس‌های اختران‌شان
شناورند
در زلال بینشم.

ادامه شعر

محمود درویش

پیشانی‌ات وطن من است

پیشانی‌ات وطن من است
به من گوش کن
و چون علفی هرز پشت این نرده‌ها رهایم نکن
همچون کبوتری در کوچ
مرا وا نگذار
همچون ماه تیره روز
و بسان ستاره‌ای دریوزه
در میان شاخسار
مرا با اندوهم رها نکن،
زندانی‌ام کن با دستی که آفتاب می‌ریزد

ادامه شعر

چزاره پاوزه

تو برایم چو وجودی غمینی

تو برایم چو وجودی غمینی،
گل زودمیرای شعر،
که همان دم که با آن خوشم
و بر آنم تا سرمست شوم از وجودش،
حس می‌کنم که باید بگریزم به دورها،
بسیار دور،
به‌سبب شوربختی جان خویش؛
شوربختی اندوهناک من.
آن‌گاه که دیوانه‌وار به سینه‌ات می‌فشارم
و لبانت را به دهان می‌کشم،
طولانی و بی‌وقفه،
غمگینم، عزیز من!
زان رو که قلبم بسیار خسته است
از عشقی چنین عاجزانه به تو.
تو لبانت را بر لب من می‌نهی
و خود را وامی‌داریم تا سرخوش باشیم
از عشقمان، که هرگز شاد نخواهد بود
-زیرا که جانمان بسی خسته است
از رؤیاهایی که پیش از این دیده‌ایم-.

ادامه شعر

جوزف برودسکی

برای مرگ ژنرال ژوکوف

فرزندان ستون های سربازان منجمد شده را دیده ام
تابوت در درشکه بر روی کفل اسبان
و باد اینجا هیچ رهاوردی برایم نیاورد
از صداهای شیپور ماتم سربازان روس
و در جامه ای باشکوه، پیکر بی جان تطهیر شده ای را می بینم:
مشعل ژوکوف به فراموشی می گراید
جنگجویی که به دست او دیوارهای زیادی فرو ریخت
زمانی که دشمنان با شادی شمشیر به دست داشتند
اما درخشش عملکردش چون هانیبال
در دشت های ولگا به یاد آمد
روزهای خود را با نا امیدی به پایان رساند
همچون بلیساریوس و پومپه
در سرزمین های بیگانه چه اندازه خون سربازان را ریخت
خوب! سوگوار شدید؟
آیا مردن مردم در بسترهای خالی شان
را به یاد می آورید؟
دیدید مغلوب گشتید.

ادامه شعر
« نوشته های قدیمی تر نوشته های جدیدتر»

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

چند ثانیه این دو سطر را بخوانید

جهت کپی کردن و ارسال اشعار به دوستانتان، در انتهای هر شعر ابزار اشتراک گذاری را قرار داده‌ایم که می‌توانید شعر مورد نظر را از طریق تلگرام، واتس‌اپ،پیامک، اینستاگرام ارسال کنید.


آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا