اکولالیا | آرشیو شعر جهان

صفحه 2 از 160

فریدون مشیری

به تو می‌اندیشم

تک و تنها به تو می‌اندیشم 
من مناجات درختان را هنگام سحر 
رقص عطر گل یخ را با باد 
نفس پاک شقایق را در سینه کوه 
صحبت چلچله‌ها را با صبح 
بغض پاینده هستی را در گندم‌زار 
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل 
همه را می‌شنوم 

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

این، من هستم که نجوا می‌کنم

به راستی، «عاشق» شدم.
در عصب دستهایم،
جریانی از طلا میگذرد .
به راستی، «من »هستم .
در هر برگی از درخت
که ناگهان خواهد افتاد ،
در هر رویش جوانه  تازه و لطیف ،
در رسیدن سیبهای کال.

ادامه شعر

نیما یوشیج

ری را، صدا می‌آید امشب / نیما یوشیج

ری را، صدا می‌آید امشب
از پشت “کاچ “که بندآب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می‌کشاند.
گویا کسی ست که می‌خواند…

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش‌ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده‌ام
در گردش شبانی سنگین؛
ز اندوه‌های من
سنگین تر.
و
آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آن چنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می‌بینم.

ادامه شعر

ویلیام باتلر ییتس

مجوسان

هان تا ابد به چشم دل می‌توانم ببینم:
اختران، در لاجوردی بی کران سپهر پیدا و نا پیدا می شوند،
مردمان ناخرسند رنگ رخ باخته در جامه های رنگین شق و رقشان،
با همه ی رخساره های چروکیده‌ی شان که چونان خرسنگ‌های باران خورده است،
و دیدگان همگی شان وامانده و به امید دوباره پیدا کردن چیزی‌اند.
گیتی،سوگند به غوغای جولجوتای ناخرسند…
این آیین رمزین مهارناشدنیی است، بر زمین ددمنش.

ادامه شعر

ساموئل بکت

حلقه ی رقص

در امتداد ساحل 
در پایان روز 
گام تنها صدا 
مدتی فقط صدا 
تا به میل خود ایستادن 
بعد هیچ صدا 
در امتداد ساحل 
مدتی هیچ صدا 
بعد به میل خود رفتن 

ادامه شعر

شهرام شیدایی

در باد / به یاد فروغ

چیزی در من می‌میرد،
هرقدر که زنده‌گی می‌کنم

باد می‌آید و می‌رود
چیزی به‌جا نمی‌گذارد
مگر گذشتۀ خویش را

گاهی فکر می‌کنم فقط در باد می‌توانی زنده باشی
در گذشتۀ من

انگار تمامِ آشیانه‌های پرنده‌گان
پنجه‌های بازشدۀ مهربانِ دست‌های توست
دست‌هایت را، برای پرنده‌‌ها، جاگذاشته‌ای

ابرها فکرهای مرا به تو می‌پیوندد
به همان دنیایی که در آن
نه تو هستی و نه من
که در آن، تنها، فکرهای سردشده‌مان می‌توانند
همدیگر را ببوسند
دنیای خیال نیز غنیمتی‌ست
وقتی که می‌گویند تو مُرده‌ای

ادامه شعر

مرام المصری

روحی که هیچ تسلایش نمی‌دهد

چشم‌هایی هستند
که نور را نمی‌بینند
خاطراتی، که به یاد نمی‌آیند
لبخندهایی که لذتی نمی‌بخشند
اشک‌هایی که دردی را نمی‌شویند!
کلماتی، چون سیلی
و احساساتی، که هستند…

ادامه شعر

هوشنگ ابتهاج

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی‌ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می‌بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می‌کشم از سینه نفس
نفسم را بر می‌گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند

ادامه شعر

اورهان ولی

در چنان هنگامی بیا

چشم به راه توام
در چنان هنگامی بیا
که گذشتن از تو ممکن نباشد
و زخمِ دستانم که برای پاره کردن زنجیر ها تلاش کرده بودند
کم کم بهتر شوند
در چشمانم جوری تاریکی باشد
که همه فکر کنند کور شدم
اشک‌های روی گونه‌هایم خشک شوند
لبهایم ترک بردارند.
در چنان هنگامی بیا
که گذشتن از تو ممکن نباشد
شاید عشق‌های زیادی را تجربه کرده باشم
ولی هیچکدام در فکرم نیستند
هیچکدام نمی‌توانند جمله‌هایم را کامل کنند.
هیچکدام نمی‌توانند شب را به صبح پیوند بزنند
خنده‌های هیچ یکشان همانند خنده‌های تو در ذهنم نیست
خیال هیچ‌یکشان به زیبایی خیال تو در ذهنم نیست
رد هیچ یک بر بدنم نیست

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

و دوباره مرا ترک‌ گفت

قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌.
حسرتی که در من است ،
در کلمات نمی‌گنجد.
اما در خالی آغوش گشوده‌ام،
در جریان خون رگ‌های بازوانم ،
در هر ضربان قلب من ،
تو ،
طنین انداز می‌شوی،
عبور می کنی ،
دوباره به من باز می‌گردی ،
و تا ابد ،
می‌مانی.

ادامه شعر
« نوشته های قدیمی تر نوشته های جدیدتر»

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا