اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب آنا آخماتووا (صفحه 1 از 4)

آنا آخماتووا

من این گونه ‌ام که هستم

من این گونه ‌ام که هستم. پس بدان که خوبی ‌ات را می‌ خواهم.
کسی نیکتر بجوی. هیچ بختی برای فروختن ندارم
همچون شیادان و بنگاهداران.
هنگامی که می‌ غنودی به ‌آسودگی کنار دریا
چنین هول هایی شبانه بر من می‌ خزیدند،
چنین زخمه‌ هایی روحم را می ‌لرزاندند- اگر فقط می ‌دانستی!

مه‌ زار بهاری، استپ های آسیایی را افسون ‌زده دربر می‌ گیرند؛
دور تا جایی که چشم می ‌تواند ببیند، فرسنگ ها از هر سو
فرشی رؤیاگون از لاله‌ های تابان برمی‌ افروزد
در فراسوی افق آه، چه صفایی
سراسر طبیعت را بارور می‌ کند، و چه معصومیتی!
پروردگارا، به هر حال چه بایدم کرد برای مردم
ادامه شعر

آنا آخماتووا

اگر تو بیایی و به در بزنی

به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم
به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم
دم غروب انقدر راه بروم
که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم.
وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند
و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی بر زمین می افتند
در باب ویرانی زندگی، زوال و زیبایی
شعرهای شاد بگویم.
آن وقت به خانه که باز گردم
گربه ای پشمالو کف دستم را لیس می زند و خرخر می کند
از برجک کارخانه چوب بری در کناره دریاچه
ادامه شعر

آنا آخماتووا

تو رفتی، دنیای من بار دیگر تهی و خلوت

مؤدبانه پیشم آمدی
با لبخندی بسیار نرم و با نزاکت
لبان تو نیمی کاهلانه و نیمی با ظرافت
بر دستم چسبیدند،
و یک لحظه چشمان رازناک تو
با تقّدس تندیسی در چشمانم خیره شد
من کوشیدم رنج جانکاه ده ساله را،
شب‎های بی‎خوابی، رؤیاهای آشفته‎ام را،
ادامه شعر

آنا آخماتووا

به تو می‌اندیشم شوریده‌وار

ای شب من
به تو می‌اندیشم شوریده‌وار،
ای روز من
و به تو بی‌اعتنا:
بگذار این‌گونه باشد!
برمی‌گردم و به سرنوشت خود لبخند می‌زنم
که مرا فقط نکبت داده است.

دودهایی دیروزی هولناکند،
شعله‌هایی که مرا می‌سوزانند بر نخواهند افتاد،
به نظرم،این آتش فروزان،
آسمانی آفتابی نخواهد شد.
ادامه شعر

آنا آخماتووا

شعر من صدای پای یک جزامی است

من چون عاشقی چنگ به دست نیامدم
تا در دل مردم رخنه کنم
شعر من صدای پای یک جزامی است
به شنیدن صدای آن ناله خواهی‌کرد
و نفرین
هرگز نه شهرتی خواستم نه ستایشی
سی سال تمام
در زیر بال نابودی
زیستم
ادامه شعر

آنا آخماتووا

اندوه جاودانه

می‌دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی می‌کنند
بی آنکه روح را از او برگیرند
تو نیز بدل به سنگی شده‌ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی
ادامه شعر

آنا آخماتووا

آن لحظه فراموش ناشدنی است

من دستهایم را زیر شال بهم فشردم و فکر کردم
چرا امروز رنگ پریده است ؟
غم و اندوه من
قلب او را آکنده
رنگ از رخسارش برچیده
آن لحظه فراموش ناشدنی است
آن لحظه همیشه در ذهنم پایدار است
بدون حرفی
ادای کلمه ای
با قدمهای سنگین
از در بیرون رفت
ادامه شعر

آنا آخماتووا

عشق گاهی در لبخند یک نفر جا خوش می‌کند

عشق
گاه چون ماری در دل می‌خزد
و زهر خود را آرام در آن می‌ریزد
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هرّه‌ی پنجره‌ات کز می‌کند
و خرده نان می‌چیند

گاه از درون گلی خواب آلود بیرون می‌جهد
و چون یخ ، نمی ، بر گلبرگ آن می‌درخشد
و گاه حیله گرانه تو را
از هر آنچه شاد است و آرام
دور می‌کند
ادامه شعر

آنا آخماتووا

در دل من خاطره‌ای است

در دل من ، خاطره‌ای است
مثل سنگی سفید در دل دیوار
مرا با آن سر جنگ نیست ، توان جنگ نیست
خاطره سرخوشی و ناخوشی من است
هر که به چشمانم بنگرد
نمی‌تواند که آن را نبیند
نمی‌تواند که به فکر ننشیند
نمی‌تواند خاموش و غمین نگردد
توگویی به قصه‌ای تلخ گوش داده باشد
ادامه شعر

آنا آخماتووا

وقتی می گویی فراموشت می کنند

مرا به شگفتی وا می داری
وقتی می گویی فراموشت می کنند
مرا صدها بار فراموشم کرده اند
صدها بار در گور آرام گرفته ام
گوری که شاید اکنون در آنم
الهه شعر گور شد و گنگ
و چون دانه ای در زمین گندید
تا کی بار دیگر چون ققنوس
از میان خاکستر خود بر بگیرد به سوی آبی اثیری
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑