اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب آنا آخماتووا (صفحه 2 از 4)

آنا آخماتووا

جائی که دیگر تو در آن نیستی

قلب تو دیگر ترانۀ قلب مرا
در شادی و اندوه نخواهد شنید
آن گونه که می شنید

دیگر پایان راه است
ترانۀ من در دوردست ها
در دل شب سفر می کند
جائی که دیگر تو در آن نیستی
ادامه شعر

آنا آخماتووا

جدایی از تو هدیه ای است

جدایی از تو هدیه ای است
فراموشی تو نعمتی
اما عزیز من
آیا زنی دیگر
صلیبی را که من بر زمین نهادم
بر دوش خواهد کشید ؟
ادامه شعر

آنا آخماتووا

اما آن بوسه های نگرفته و نداده

چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟
چگونه زندگی روزمره جای همه چیز را گرفت
و عمرم مثل دعای یکشنبه ی کلیسا ، یکنواخت و خسته کننده سپری شد؟
چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم
و چه بارها دلم هوای آنکس کرد که دوستش داشتم
حالا دیگر راز فراموشکاری را از همه ی فراموشکاران بهتر آموخته ام
دیگر به گذشت زمان اعتنایی نمی کنم
اما آن بوسه های نگرفته و نداده
آن نگاههای نکرده و ندیده را که به من باز خواهد داد؟
ادامه شعر

آنا آخماتووا

و اینک تنها مانده ام

و اینک تنها مانده ام
به شمردن روزهای پوچ
آی دوستان بی قید من
آی قوهای من
به ترانه ای فرایتان نمی خوانم
و به اشک بازتان نمی گردانم
اما غروب ها به ساعت اندوه
در نیایشی به یادتان می آورم
تیر مرگ به ناگاه می رسد
از شما یکی افتاد
و زاغ سیاه دیگری
مشغول بوسیدنم شد
ادامه شعر

آنا آخماتووا

می‏نوشم برای دروغ لب‏های خیانتگرت

می نوشم برای خانه‏ ی ویران
برای زندگی قهرآلود خود
برای تنهایی
در حین با هم بودن
و برای تو من می‏نوشم
برای دروغ لب‏های خیانتگرت به من
برای سرمای بی‏جان چشمانت
برای آن که دنیا زمخت و بی‏رحم بود
و برای آن که خدا هم نجات‏مان نداد
ادامه شعر

آنا آخماتووا

جدائی تاریک است و گس

جدائی تاریک است و گس
سهم خود را از آن می‌پذیرم ، تو چرا گریه می‌کنی ؟
دستم را در دست خود بگیر و بگو که در یادم خواهی بود
قول بده سری به خواب‌هایم بزنی
من و تو چون دو کوه ، دور از هم جدا از هم
نه توان حرکتی نه امید دیداری
آرزویم اما این است که
عشق خود را با ستاره‌های نیمه شبان به سویم بفرستی
ادامه شعر

آنا آخماتووا

مرا هم به خاطر بسپار

نمی ترسم از سرنوشت هولناک
و از دلتنگی های کشنده ی شمال
مهم نیست که سپیده دمان را دیگر نبینیم
و مهتاب بر ما نتابد
هدیه ای نثارت می کنم امروز
که در جهان بی مثل و مانند است
عکس رقصانم را در آب
در ساعتی که جویبار شبانه هنوز بیدار ست
نگاهم را ، نگاهی که ستاره های افتان در برابرش
تاب بازگشت به آسمان ها را نیافتند
ادامه شعر

آنا آخماتووا

باغ آرامت را ترک خواهم گفت

خانه سفیدت را ، باغ آرامت را ترک خواهم گفت
و زندگیم را تهی و پاک خواهم کرد
آنگاه تو را در شعرم خواهم ستود
آن گونه که هیچ زنی تا حال نکرده است
و همیشه پاره ای خواهم بود از زندگی تو
از بهشتی که برایم ساختی
گرانبها ترین ها را خواهم فروخت
عشق ات را ، نازک اندیشی ات را

اکولالیا | #آنا_آخماتووا

آنا آخماتووا

با هر روزی که می گذرد

تو همواره اسرارآمیزی و غافلگیر کننده
و با هر روزی که می گذرد
مرا بیشتر اسیر خودت می کنی
اما ای دوست جدی من
احساس من به تو
نبرد آتش و آهن است

اکولالیا | #آنا_آخماتووا

آنا آخماتووا

تو تنها عشق منی

می دانم تو پاداشی هستی
برای سال های رنج و عذاب من
برای این که هرگز دل
به لذات حقیر مادی نبستم
برای آن که هیچ گاه به عاشقی نگفتم
تو تنها عشق منی
و برای اینکه بدی دیدم و بخشیدم
تو فرشته جاودانی من خواهی بود

اکولالیا | #آنا_آخماتووا

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑