اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اشعار احمد شاملو (صفحه 1 از 6)

احمد شاملو

در دل مه

در دل مه
لنگان
زارعی شکسته می‌گذرد
پا در پای سگی
گامی گاه در پس و
گاه گامی در پیش.
وضوح و مه
در مرز ویرانی
در جدالند،
با تو در این لکّه‌ی قانع آفتاب اما
مرا
پروای زمان نیست.
خسته
با کولباری از یاد اما،
بی‌گوشه‌ی بامی بر سر
دیگر بار.
ادامه شعر

احمد شاملو

بگذار آفتاب من پیرهنم باشد

چه هنگام می‌زیسته‌ام؟
کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را
من
اگر این آفتاب
هم آن مشعل کال است
بی‌شبنم و بی‌شفق
که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است.

چه هنگام می‌زیسته‌ام،
کدام بالیدن و کاستن را
من
که آسمان خودم
چتر سرم نیست؟
ادامه شعر

احمد شاملو

ترا با معیار عطش می‌سنجم

کنار تو را ترک گفته‌ام
و زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و
هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه
فلسی بر سطح موجش می‌گذرد
به باز جست تو برخواستم
تا در پایتخت عطش
در جلوه ئی دیگر
بازت یابم
ای آب روشن!
ترا با معیار عطش می‌سنجم
ادامه شعر

احمد شاملو

آفتاب آتش بی دریغ است

آفتاب آتش بی دریغ است
و رویای آبشاران
در مرز هر نگاه
بر در گاه هر ثقبه
سایه ها
روسبیان آرامشند.
پیجوی آن سایه بزرگم من که عطش خشکدشت را باطل می‌کند
چه پگاه و چه پسین،
اینجا نیمروز
مظهر هست است:
آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست
دروازه امکان بر باران بسته است
شن از حرمت رود و بستر شنپوش خشکرود از وحشت هرگز سخن می‌گوید
بوته گز به عبث سایه‌ئی در خلوت خویش می‌جوید
ادامه شعر

احمد شاملو

اینک موج سنگین گذر زمان

اینک موج سنگین گذر زمان است که در من می‌گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می‌گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می‌گذرد

در گذرگاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده‌ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده‌ام
در گذرگاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده‌ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

اکولالیا | #احمد_شاملو
از دفتر آیدا در آینه

احمد شاملو

آیدا در آینه

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی‌ترین بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند
که جاندار غار نشین از آن سود می‌جوید
تا به صورت انسان درآید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می‌کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه‌های داد و ستد
سر به مهر باز آورده‌م
ادامه شعر

احمد شاملو

از رنجی خسته‌ام که از آن من نیست

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست
بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست

با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست
از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست

از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیست
به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست.

اکولالیا | #احمد_شاملو

احمد شاملو

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آن‌که می‌گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی‌ست
که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من

عشق را
ای کاش زبان سخن بود
ادامه شعر

احمد شاملو

آی عشق آی عشق

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
ادامه شعر

احمد شاملو

از هجوم پرنده‌ی بی پناهی

میوه بر شاخه شدم
سنگ پاره در کف کودک
طلسم معجزتی
مگر پناه دهد از گزند خویشتن ام
چنین که
دست تطاول به خود گشاده منم
بالا بلند
بر جلوخان منظرم
چون گردش اطلسی ابر
قدم بردار
از هجوم پرنده ی بی پناهی
چون به خانه بازآیم
پیش از آنکه در بگشایم
بر تخت گاه ایوان
جلوه‌ای کن
با رخساری که باران و زمزمه است
چنان کن که مجالی اندکک را در خور است
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑