اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اشعار امیر وحیدی (صفحه 1 از 2)

پلک های لرزان

کجای مصرع آخر، نوشت باران را ؟
غروب زخمی شهر و سکوت آبان را

نگاه کرد خودش را درون آینه باز
دوباره بست کمی چشم های حیران را

بلند شد… همه جا را نگاه کرد و نشست
کِشید روی سرش، دست های بی جان را

وزید بوی تنش، روی پرده ها انگار
گرفت بغض غریبی، گلوی گلدان را

و باز می زنی از شعرهای من بیرون
برای آنکه نخوانی، غم زمستان را…

هوا، هوایِ تو بود و غزل بهانه ی من
کمی قَلَم زدم این پلک های لرزان را

اکولالیا | #امیر_وحیدی

سینه ی کبود

ای زن میان این همه زندان چه می کنی؟!
با حُقّه های تازه ی رِندان، چه می کنی؟

با دست های بسته و با سینه ای کبود
اینجا… کنارِ نَعشِ خیابان، چه می کنی؟!

گیرم بهار هم بنوازد تو را دَمی
با پنجه های سردِ زمستان، چه می کنی؟!

تقویم های کهنه ی خود را ورق زدی
با روزهای زخمی آبان، چه می کنی؟!

هرشب میانِ بستر خود دَرد می کشی
با صدهزار خوابِ پریشان، چه می کنی؟

با هر نگاه، رویِ تنت زخم می شود
زخمی تر از همیشه و عُریان، چه می کنی؟!

جامانده ای میان نفس های خسته ات
با دست و پای خسته و بی جان، چه می کنی؟

گاهی میان خنده و گاهی میان اشک
گیج و خراب و واله و حیران، چه می کنی؟!

نام تو را نوشتم و باران گرفت باز…
اینجا … به زیرِ شُرشُرِ باران، چه می کنی؟

اکولالیا | #امیر_وحیدی

دلتنگی

غروب… ساعت شش، انتظارِ دلتنگی
نشسته بود زنی از تبارِ دلتنگی

دلش دَوام نیاورد آسمان باشد
و رفت با غزلی از غُبارِ دلتنگی

ببین که فرصت مُردن نداشت حتی زن!
میانِ ثانیه ها و مزارِ دلتنگی

دلش نخواست بگوید: که دوستت دارم
اگرچه بود زبانش، دچارِ دلتنگی

نگاه کرد به مرد و تنش که عریان بود
شکُفت خاطره ها در بهارِ دلتنگی

و مرد خواست بگوید که ناگهان برخاست
لَبالَب از هیجان و فِشارِ دلتنگی

سکوت بود و صدایی به گوش می آمد
صدای هِق هِق مردی، کنارِ دلتنگی

اکولالیا | #امیر_وحیدی

از درد لبریزم

وقتی کنارم نیستی از درد لبریزم
باید که از این زخم ها قدری بپرهیزم

من سال ها در گُور خود بی شعر خوابیدم
شاید که با یک بوسه ات از جای برخیزم

گاهی تو را می آورم از روزهای دور
قدری غزل می خوانی و هی اشک می ریزم

گم گشته ای در لایِ تقویم غزل هایم
ای کاش می شد تا تو را بر گردن آویزم

چون گِردبادی زخم خورده، گیج و سرگردان
رَد می شوم از روزهایت… مثلِ پاییزم

خوابم نمی آید در این شب های تنهایی
با دست های بسته ام، هر شب گلاویزم

بیهوده می گردی به دنبالم… گریزانم
حالم بد است این روزها، از درد لبریزم

اکولالیا | #امیر_وحیدی

می ترسم

مرا هر لحظه می خوانی و از تکرار، می ترسم
من از این زخم های کهنه و تب دار، می ترسم

مرا آتش زدی و باد با خاکسترم رقصید
مَجالم ده… نگویم، چون که از اسرار، می ترسم

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
من از این گردباد و بحر ناهموار، می ترسم

زمستان شد، شبیه ابرهای خسته جا ماندیم
شدم خاکستر سردی که از سیگار، می ترسم

من و تو چون کبوترهای زخمی در قفس بودیم
از این آوازهای گیج و ناهنجار، می ترسم

به آهنگ صدای مرگ، چرخیدیم و چرخیدیم
من از این شکل ها و گردش پرگار، می ترسم

اکولالیا | #امیر_وحیدی

در باران

و باز شد در و مردی خزید در باران
و باد بوی تنش را وزید در باران

دوباره عقربه ها را عقب کشید و نشست
و پله پله تنش را کشید در باران

برهنه روی نفس های باد می رقصید
سیاه گیسو و رقصی چو بید در باران

سکوت و بُهت عجیبی ز پیکرش گُل کرد
و تَن تَتَن، تَن خود را شنید در باران

جدا از این من و ما بود و هرچه بود و نبود
نگاه گم شده ای ناپدید، در باران

تنی به آب زد و زیر آسمان گُم شد
و زیر پیرهنش، آرمید در باران
ادامه شعر

رد پای غزل

سکوت بود و تماشایِ رد پای غزل
دلم گرفت نوشتم کمی برای غزل

گرفته بوی تنت را تمامِ طول مسیر
از ابتدای غزل تا به انتهای غزل

زبانِ حال دلم را کسی نمی فهمد
به جزء نگاهِ پریشان و آشنای غزل

تمام مردم این شهر، کور کر بودند
که باز هم نشنیدند، های های غزل

بگو به مطرب مجلس که برندارد ساز
هوای میکده پر گشته از صدای غزل

زدم به سینه ی دریا دراین سیاهی شب
سپرده ام دل خود را به ناخدای غزل

دوباره می زند انگار دست و پا این دل
برای آنکه بگیرد کمی هوای غزل

غروب گشته و باید دوباره برگردیم
پر از سکوت و پر از نانوشته های غزل

اکولالیا | #امیر_وحیدی

تنهایی

نگاه کن که اسیرم، اسیر تنهایی
قسم به شعر، ندیدم نظیر تنهایی

من و هجومِ غزل ها و بی کسی در باد
غروب زخمی شهر و مسیر تنهایی

همیشه طرح نگاهم، سیاه می افتاد
همیشه چشم و دلم بود، گیر تنهایی

امیر کشور دردم که در مقابل دل
دوباره تکیه زدم بر سریر تنهایی

بهار، پشت نفس های شهر می پوسید
و سوخت خاطره ها در کویر تنهایی

فرار می کنم و آسمان به دنبالم
نشسته بر پر و بالم، حریر تنهایی

کنار نعش من امشب، قشنگ می رقصی!!
به نغمه های طربناکِ پیر تنهایی

هزار بار پریدم… نرفته افتادم
نگاه کن که منم، سر به زیر تنهایی

اکولالیا | #امیر_وحیدی

برای من باشی

دلم خوش است همیشه برای من باشی
چه فرق می کند اصلا؟!… خدایِ من باشی

درست پشتِ همین بیت ها، قدم بزنیم
غزل غزل بنویسم، صدایِ من باشی

و بعد بویِ تنت را بریز تویِ اتاق
نَفَس بگیرم و قدری، هوای من باشی

غریبگی نکنی با بهانه های دلم
در این سکوت، کمی آشنای من باشی

غروب ها بنشینم تِراس و با گیتار
وبعد یک نخِ سیگار، چای من باشی

مرا ندیده نگیری و نگذری از من
میان دلهره هایم، عصای من باشی

چه جای واهمه از پنجه های طوفان است؟!
چه جای ترس؟؟!… اگر ناخدایِ من باشی

همیشه جای تو بودن برایِ من خوب است
نمی شود که همیشه، تو جایِ من باشی

به این امید، سر از پا نمی شناسم باز
که ابتدایِ من و انتهایِ من باشی
حدیثِ عشق تو پایان ندارد انگاری!!
بیا… بیا که کمی، ماجرایِ من باشی

کجایِ این غزلم لَنگ می زند این بار؟!
چه خوب می شد اگر، پا به پایِ من باشی

اکولالیا | #امیر_وحیدی

گُم می شد

غروب بود و زنی بی قرار، گُم می شد
میان کوچه کسی در غبار، گم می شد

چقدر آمدنت دیر می کند این بار!!
واسب قصه ی ما، بی سوار، گم می شد

میان ماندن و رفتن، دو بیت… فاصله بود
و بیت بعد… که قبل از فرار، گم می شد

تمام خاطره ها را، شمُرد و بعد از آن
شبیه خاطره ای بی مَزار، گم می شد

چقدر قافیه گم شد در آن سکوت غریب!!
به روی دامن سرخش، انار، گم می شد

نوشت پشت دو تا پلک های بارانی
و ذره ذره تنش روی دار، گم می شد

تبر گرفته به دوش و عجیب می آمد!
و در برابر چشمش، بهار، گم می شد

سرود یک غزل از روزهای دلتنگی
میان هق هق و شعرش، سه تار، گم می شد

کجاست مردی فردین و داش آکُل ها؟
که پهلوان تو در لاله زار، گم می شد

به ذهنِ تیر و کمان ها گذر نکرد آن روز
غزال خسته که قبل از شکار، گم می شد

تمام قافیه ها را گذاشت در چمدان
که قبل مصرع آخر، قطار، گم می شد

اکولالیا | #امیر_وحیدی

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑