اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اشعار ان سکستون

ان سکستون

شاعر جهل

شاید زمین بر روی آب شناور باشد،
نمی دانم.
شاید ستارگان کاردستی کاغذی کوچکی باشند
بریده ی چند قیچی بزرگ،
نمی دانم.
شاید ماه اشکی یخ زده باشد،
نمی دانم.
شاید خداوند صدای ژرفی باشد
که ناشنوایان می شنوند،
نمی دانم.

شاید من کسی نیستم.
آری، بدنی دارم که از آن گریزی نیست.
دوست دارم از توی سرم پرواز کنم
اما خوب خیالی بیش نیست.
بر لوح سرنوشت چنین نوشته شده
که من در این قالب انسانی گرفتار آیم.
با این اوصاف
می خواهم توجه شما را به مشکلم جلب کنم.
ادامه شعر

ان سکستون

به شما ربطی ندارد

از این بالا
از این آشیانه کلاغ
می بینم
تجمع گروهی اندک را
همشهریان من
جمع نشوید
اینجا خبری نیست
نمایشی در کار نیست
من مشغول مردن ام هستم
خبری جز این سه سر خمیده نیست
آن پایین
سربازها می خندند
چون سربازان همه قرن ها
خبری نیست
ادامه شعر

ان سکستون

برای نوشتنِ آخرین کلماتم

برای نوشتنِ آخرین کلماتم
آن ها که فقط برای تواند،
آن ها را در یخدان می گذارم
جای امنی کنار نوشیدنی ها و گوجه فرنگی ها
و شاید آن ها آخرین کلمات باشند
نامه های قدیمیِ ذوب شده
به شکل زنبوری سیاه در می آیند
تن پوش ِ شب به آنی
چون کاغذ پاره ای ریز ریز می شود
زرد، قرمز، بنفش.
و تخت خواب_ بگذریم
اما ملافه ها
ادامه شعر

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑