اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اشعار سجاد صادقی

باران

باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟
از دست دادم در عطش ها آدمم را

هر سو که پلکم می پرد انبوه درد است
باران بیاور سمت چشمم مرهمم را

تو آگهی از درد و رنج بی حسابم
تو میشناسی خوبتر پیچ و خمم را

دریاچه ی چشمان من خشکید وقتی
دیگر کسی جدی نمیگیرد نمم را

کم کم ببار و مرده دل را زنده تر کن
روحی بده این سرنوشت مبهمم را
ادامه مطلب

عصر حواشی

اندوه من این است که در عصر حواشی
یک لحظه به فکر ِ من ِ بیچاره نباشی

دریاچه ی قم باشی و بر زخم دل من
از شوری خود بر دلم هربار بپاشی

یک منبع عالِم خبر آورد که یک عمر
تو عامل هرگونه غم و درد و خراشی

از دست تو رنجور شد آبادی عاشق
ای وای به حال دل معشوقه ی ناشی
ادامه مطلب

وسط مهلکه و دود فراموشم کرد

وسط مهلکه و دود فراموشم کرد
آنکه معشوقه ی من بود فراموشم کرد

آنکه از شعر فقط قافیه را می فهمید
درد هایی به من افزود فراموشم کرد

شرط کردیم که یکباره به دریا بزنیم
ته این معامله بی سود فراموشم کرد

رد شد از اسم من و رفت به دنیای خودش
مثل خشکیدن یک رود فراموشم کرد
ادامه مطلب

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑