اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اشعار فاطمه اختصاری

فاطمه اختصاری

دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید

دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
الف به فکر پراکندگی پرها بود

اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود

الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود
الف اشاره ی دستی به دوورترها بود

نشست و خیره به خط های آخرین نامه
اگرچه هیچ کسی برنگشت در وا بود!

دریچه باز شد و دست رفت توی قفس
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
ادامه شعر

فاطمه اختصاری

فرار می کنم از شب به غار تنهاییم

به بالشت سر ِ خود را فرو کنی تا صبح
ولی نخوابی و کابوس ها ولت نکنند
به خود بپیچی از این فکرهای آشفته
که قرص های غم انگیز، عاقلت نکنند

که خاطرات به مغزت/ هجوم آوردند
میان مردمی اما چقدر بیگانه!
صدای مشت، به دیوار مشت کوبیدن
صدای ریختن ِ آجر آجر ِ خانه

جلو نشاندن ِ سرباز روی صفحه ی مرگ
به شک می‌افتی از این بازی ِ غلط کرده
که چشم های کسی از جلوت رد می شد
که خاطرات به مغزت هجوم آورده

کمین کنی وسط گلّه با لباس سیاه
کمین کنم که نبینند هیچ چیزم را!
بگیرم از وسط جمعیت لباسی سبز
فرو کنم به تنش پنجه های تیزم را

به زور جِر بدهم خواب های خوبی را
که دیده است برای ِ جهان ِ بعد از این
به چشم های تو با التماس زل زده است
به زور هل بدهم از بلندی اش پایین

بیافتد و همه ی زندگیم را ببرد
به آتشی که تو کبریت می زدی با شک
جنون بگیرم و دیوارها خراب شوند
بیافتم از وسط ِ اعتقادها به درک!

فرار می کنم از شب به غار ِ تنهاییم
به حسّ ِ گریه که در زوزه هام پنهان است
به اشتباه که کردیم و کرده شد ما را
به گرگ قصّه که از زندگی پشیمان است

اکولالیا | #فاطمه_اختصاری

فاطمه اختصاری

از من بگیر حالت دیوانگیم را

از من بگیر حالت دیوانگیم را
با هرچه هست غیر تو بیگانگیم را
این چشم های زل زده ی خانگیم را
یک شب ببند در چمدانت برو سفر

از من بگیر حالت مردی عقیم را
هر روز طعنه های جدید و قدیم را
در من بپیچ جاده ی نامستقیم را
تا طی کنیم باز مسیری درازتر

از من بگیر حالت افسردگیم را
سر را به باد دادن و سرخوردگیم را
دنیای بین زندگی و مردگیم را
از یک خدای برزخی خشمگین بخر

از من بگیر حالت فرماندگیم را
در جمع بچّگانه، پدرخواندگیم را
از جای پات حس عقب ماندگیم را
با من کمی کنار بیا، با دو چشم تر

ادامه شعر

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑