اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اشعار فخرالدین احمدی سوادکوهی

من کارگران‌ام

کارگرم
روزگار مجبورم می کند دروغ بگویم
که حالمان خوب است
و غمی در بساط ما پیدا نمی شود
یک بغل خنده داریم
و یک سبد دل خوشی
عادتمان دادند به خودمان هم دروغ بگوییم
همیشه وقت زیاد می آوریم
آنقدر که خراب می شویم روی خودمان
یک کارگرم که گاهی شعر
به سرم می زند
یا به سر خودش
ادامه مطلب

از پرستو هیچ سراغ از بهار نگیر

از پرستو
هیچ سراغ از بهار نگیر
چه بداند
وقتی دیگر
سرزمینی برای بازگشت ندارد!

اکولالیا | #فخرالدین_احمدی_سوادکوهی

نه کشوری دارم که به آن افتخار کنم

نه کشوری دارم که به آن افتخار کنم
نه پرچمی تا برایش کشته شوم
فقط می دانم
نیم قرن

در شکم زن آواره ی خسته ای بودم
که هیچ کجا میهن او نشد
و من از اهالی هیچ جا هستم
و میلیونها انسان آواره می بینم
که رو به ناکجا آباد قدم می زنند

شاید این ها
خویشاوندان من اند!!
بگذار دیکتاتورها
بی سرزمین مان بدارند
من اما
حاضرم
بی کشور و بی پرچم
تنها
برای تمام انسان ها کشته شوم
ادامه مطلب

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑