اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اشعار مارگوت بیکل

مارگوت بیکل

نقطه اوج فصل آخر زندگی

تا آن هنگام که فصل آخر
در کتاب زندگی انسانی نوشته نشده
هر صفحه و هر تجربه ای مهیج است
همه چیز گشوده است و قابل تغییر
کسی که تنها
به فصل های قدیمی و ورق خورده ی کتاب بیاندیشد
نقطه اوج فصل آخر زندگی را
از دست می دهد .

اکولالیا | #مارگوت_بیکل

مارگوت بیکل

هر شب در رویاهایم تو را می بینم

هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساست می کنم
و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری
دوری ، فاصله و فضا بین ماست
و تو این را نشان دادی و ثابت کردی
نزدیک ، دور ، هر جایی که هستی
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد
یک بار دیگر در را باز کن
و دوباره در قلب من باش
و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد
ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم
و این عشق می تواند برای همیشه باشد
و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
عشق زمانی بود که من تو را دوست داشتم
دوران صداقت ، و من تو را داشتم
در زندگی من ، ما همیشه خواهیم تپید
نزدیک ، دور ، هرجایی که هستی
من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید
ادامه شعر

مارگوت بیکل

بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم

پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
و استواری امن زمین را زیر پای خویش

اکولالیا | #مارگوت_بیکل

مارگوت بیکل

چند بار امید بستی و دام برنهادی

چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری ؟
چند بار
دامت را تهی یافتی ؟
از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری

اکولالیا | #مارگوت_بیکل

مارگوت بیکل

در راه دیروز به فردا

در راه دیروز به فردا
زیر درختی فرود می آیم
در سایه اش
برای لحظه یی کوتاه از زندگیم

اندیشه کنان به راه خویش
اندیشه کنان به مقصد خویش
اندیشه کنان به راهی که پس پشت نهاده ام

اندیشه کنان به تمامی آنچه در حاشیه راه رسته است:

آنچه شایسته ی تحسین است
نه بایسته ی تاراج شدن
آنچه شایسته ی عشق ورزیدن است
نه بایسته ی کج اندیشی
آنچه شایسته ی به جای ماندن در خاطره است
نه بایسته ی به سرقت بردن
ادامه شعر

مارگوت بیکل

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
تا دریابم ، شگفتی کنم ، باز شناسم
که می توانم باشم ، که می خواهم باشم
ادامه شعر

مارگوت بیکل

عشق، عشق می‌آفریند

عشق، عشق می‌آفریند
عشق، زندگی می‌بخشد
زندگی، رنج به همراه دارد
رنج، دل‌شوره می‌آفریند؛
دل‌شوره، جرات می‌بخشد
جرات، اعتماد به همراه دارد
اعتماد، امید می‌آفریند؛
امید، زندگی می‌بخشد
زندگی، عشق می‌آفریند
عشق، عشق می‌آفریند
ادامه شعر

مارگوت بیکل

در راه جُلجُتا

در راه جُلجُتا،
در راه گانوسا،
در تمامی راهها سنگ‌هایی افتاده است؛
پاره‌سنگ‌هایی، تکه‌های تیزی، ریگی؛
برای پرتاب کردن،
یا بر آن فرو غلتیدن.
در راه جُلجُتا،
در راه گانوسا،
در تمامی راهها سنگ‌هایی افتاده است؛
که وا می‌داردمان که آهسته گام برداریم؛
بایستیم؛
به افتادگان یاری دهیم؛
تا ادامه شعر

مارگوت بیکل

چه مدت لازم بوده است

چه مدت لازم بوده است
تا کلمه ی عفو
بر زبان جاری شود
تا حرکتی اعتماد انگیز
انجام گیرد؟
بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم
بیا آغاز کنیم.
فرصتی گران را به دشمن خویی
از کف داده ایم
و کسی نمی داند چقدر فرصت باقیست
تا جبرانِ گذشته کنیم
دستم را بگیر!

اکولالیا | #مارگوت_بیکل
ترجمه احمد شاملو

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑