اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اشعار ناظم حکمت (صفحه 2 از 5)

ناظم حکمت

ناظم حکمت

گفت به پيشم بيا

گفت به پيشم بيا
گفت برايم بمان
گفت به رويم بخند
گفت برايم بمير
آمدم
ماندم
خنديدم
مردم
ادامه شعر

ناظم حکمت

ناظم حکمت

چشمان بانوی من به رنگ میشی است

چشمان بانوی من به رنگ میشی است
با امواجی سبز در درونشان
چون رگه‌های سبز بر طلا
یاران ! چگونه است این
در این نه سال
بی آنکه دستم به دست او بخورد
من در اینجا پیر می‌شوم
او در آنجا
ادامه شعر

ناظم حکمت

ناظم حکمت

رد پاهایی که دور می شوند

روزی می آید
ناگهان روزی می آید
که سنگینی رد پاهایم را
در درونت حس می کنی
رد پاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود
ادامه شعر

ناظم حکمت

ناظم حکمت

درختان پر شکوفه بادام را دیگر فراموش کن

درختان پر شکوفه بادام را دیگر فراموش کن
اهمیتی ندارد
در این روزگار
آنچه را که نمی توانی بازیابی به خاطر نیاور
موهایت را در آفتاب خشک کن
عطر دیرپای میوه ها را بر آن بزن
عشق من ، عشق من
فصل پاییز است
ادامه شعر

ناظم حکمت

ناظم حکمت

چشم های تو

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
خواه در زندان به دیدارم بیایی ، خواه در مریض خانه
چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو هماره در آفتابند
آنسان که کشتزاران اطراف آنتالیا
در صبحگاهان اواخر ماه می

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بارها در برابرم گریستند
خالی شدند
چونان چشم های درشت کودکی شش ماهه
اما یک روز هم بی آفتاب نماندند

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بگذار خمار آلوده و خوشبخت بنگرند ، چشم های تو
و تا جایی که در می یابند
دلبستگی انسان ها را به دنیا ببینند
که چگونه افسانه ای می شوند و زبان به زبان می چرخند
ادامه شعر

ناظم حکمت

ناظم حکمت

از به دوش کشیدن من خسته شدی

از به دوش کشیدن من خسته شدی
سنگین بودم
از دست هایم خسته شدی
و از چشم هایم
و از سایه ام
حرف هایم تند و آتشین بودند
روزی می آید
ناگهان روزی می آید
که سنگینی ردپاهایم را
در درونت حس کنی
رد پاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود
ادامه شعر

ناظم حکمت

ناظم حکمت

در شبی پاییزی پر هستم از کلمات تو

دیر هنگام
در شبی پاییزی
پر هستم از کلمات تو

کلماتی ابدی
مانند زمان ، همانند ماده

برهنه ، چنان چشم
سنگین ، به سان دست
و درخشان ، همانند ستاره ها

کلمات تو ، سوی من آمدند
کلماتی از قلب ذهنت
از پوست و استخوان ات
ادامه شعر

ناظم حکمت

ناظم حکمت

به پیری خو می‌گیرم

به پیری خو می‌گیرم
به دشوارترین هنر دنیا
کوبه ای به در برای آخرین بار
و جدایی بی انتها

ساعت‌ها می‌گذرند ، می گذرند ، می گذرند
می خواهم بیشتر بفهمم حتی به قیمت ایمانم
خواستم چیزی برایت بگویم نتوانستم
دنیا مزه سیگار ناشتا دارد
مرگ پیش از همه چیز تنهایی اش را برایم فرستاده
ادامه شعر

ناظم حکمت

ناظم حکمت

همسرم بهترين زن دنياست

محل تولدش کجاست
چند ساله است
نمی‌دانم
و در پی دانستنش نيستم
هرگز نپرسيدم
و به آن نينديشيدم
نمی‌دانم.

همسرم
بهترين زن دنياست
درباره‌ی او واقعيت‌های ديگر اهميتی ندارد…
ادامه شعر

ناظم حکمت

ناظم حکمت

جدایی / ناظم حکمت

جدایی چون میله ای آویزان در هوا
به سر و صورتم می خورد.
هذیان می گویم
می دوم،جدایی در پِیم.
رهایی از آن ممکن نیست
پاهایم توان ایستادن ندارند
جدایی زمان نیست،راه نیست
جدایی،پلی در میان،
از مو باریک تر،از خنجر تیز تر
از خنجر تیز تر،از مو باریک تر
جدایی پلی میان ما
حتی اگر زانو به زانو با تو نشسته باشم.
ادامه شعر

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑