اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اشعار یانیس ریتسوس (صفحه 1 از 3)

یانیس ریتسوس

شبی که تو عریان بودی

این جا
درست در میانِ تشویشِ اتاق
در تنگاتنگ کتاب‌های غبار گرفته
و چهره‌های فرتوت بر بوم،
در پستوی آری و خیرِ هزاران سایه،
نواری از نور کشیده شده است
همین‌جا بود
که آن شب
تو عریان بودی

ترجمه از بابک زمانی

از کتاب نفس عمیق – نشر نیماژ

یانیس ریتسوس

هیچ تنهایی‌ای کوچک نیست

در کنج حیاط
در میان حباب‌های ریزِ آب
چند شاخه گل سرخ
بر زیر‌ِ بارِ رایحه‌ی خوشِ خود خمیده‌اند
همان گل‌های سرخی
که هیچ‌کس آنها را نبوییده است

هیچ تنهایی‌ای
کوچک نیست

ترجمه از بابک زمانی

از کتاب نفس عمیق – نشر نیماژ

یانیس ریتسوس

وقتی کنار پنجره می‌ایستی

وقتی کنار پنجره می‌ایستی
شانه‌هایت پنجره را
شانه‌هایت دریا را
شانه‌هایت قایق ماهیگیران را می‌پوشاند
وقتی کنار پنجره می‌ایستی
تمام حجم خانه پر می‌شود از سایه‌ی تو
همچون سایه‌ی تندیس بلندِ فرشته‌ای
غنچه‌ی روشن ستارگان
به بالین گوش‌های تو می‌شکفند
پنجره‌ی ما

ادامه شعر

یانیس ریتسوس

شب به پایان راهش نزدیک می‌شود

شب به پایان راهش نزدیک می‌شود
ما را
هرگز خوابی نیست.
بیدار می‌مانیم تا سپیده‌دمان.
منتظر می‌مانیم
تا خورشید چکش‌اش را
بر تارک خانه‌ها بکوبد.
منتظر می‌مانیم
تا خورشید
چکش‌اش را
بر پیشانی‌ و قلب‌هایمان بکوبد.
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

سومی از عمق دریا نگاهشان می‌كرد

هر سه مقابل پنجره نشستند خيره بر دريا
يكي از دريا گفت، ديگري گوش كرد
سومي نه گفت و نه گوش كرد
او در ميانه دريا بود غوطه در آب
از پشت پنجره حركات او آرام، واضح در آبي ِ رنگ پريده‌ي آب
درون كشتي غرق شده‌اي چرخيد.
زنگ نجات غريق را به صدا در‌آورد.
حباب‌هاي ريزي با صدايي نرم روي دريا شكستند
ناگهان يكي پرسيد: غرق شد؟
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

شعر همين است

او در دست‌هايش چيزهايي دارد كه با هم نمي‌خوانند.
يك سنگ، يك سفال، دو كبريت سوخته
ميخي زنگ زده از ديوار روبرو
برگي كه از پنجره پايين افتاد.
شبنم‌هايي از گل‌هايي كه تازه سيراب شده‌اند.
او اين همه را مي‌گيرد
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

تو نيز بايد فرياد بزني

شايد هنوز هم بهتر باشد صدايت را كنترل كني
فردا، پس فردا، روزي
آن زمان كه ديگران زير بيرق‌ها فرياد مي‌زنند
تو نيز بايد فرياد بزني
اما يادت نرود كلاهت را تا روي ابروانت پايين بكشي
پايين بسيار پايين
اين‌جوري نمي‌فهمند كجا را نگاه مي‌كني
بماند كه مي‌داني آنهايي كه فرياد مي‌زنند
جايي را نگاه نمي‌كنند.

اکولالیا | #یانیس_ریتسوس

یانیس ریتسوس

قفسی با یک قناری آویزان

مردم در خيابان‌ها مي‌ايستند، نگاه مي‌كنند
شماره ي روي درها بي‌معني است.
نجار ميخي دراز بر ميزي باريك و بلند مي‌كوبد،
يك نفر ليست اسامي روي تير چراغ برق مي‌چسباند.
تكه روزنامه اي در گير خار شده است.
عنكبوت‌ها زير برگ‌هاي درختان مو.
زني از خانه بيرون مي‌زند تا وارد خانه اي ديگر شود.
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

موهایش چون دو پرنده

زن پنجره را گشود
باد با هجومی، موهایش را، چون دو پرنده،
بر شانه‌اش نشاند
پنجره را بست.
دو پرنده بر روي ميز بودند،
خيره در او
سرش را پايين آورد
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

شعر و بوسه

شعر و بوسه را که داشته باشی
مرگ چه دارد
که از تو بستاند؟

اکولالیا | #یانیس_ریتسوس

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑