اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب اکولالیا (صفحه 1 از 6)

جان یوجل

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است
بی‌سبب به کسی دل‌بستن است،
آب شدن است
به وقت نگریستن به چشمانش از درون
لرزیدن است
به وقت گرفتن دستانش با تمام وجود
حتی در آغوش نکشیدن است از شرم
ادامه شعر

اسماعیل خویی

با من بگو

با من بگو
وقتی که صدها
صد هزاران سال بگذشت ، آنگاه .
اما مگو هرگز
هرگز چه دور است ، آه
هرگز چه وحشتناک
هرگز چه بی‌رحم است
ادامه شعر

احمدرضا احمدی

یک بار دیگر برای همیشه نامت را به ما بگو

یک بار دیگر برای همیشه نامت را به ما بگو
بگو هنوز باران می بارد
و تو هنوز راه رفتن در باران را دوست داری

اکولالیا | #احمدرضا_احمدی

احمدرضا احمدی

از حدس و گمان‌های تو ویران نمی‌شوم

از حدس و گمان‌های تو ویران نمی‌شوم
مرا نام تو کفایت می‌کند
تا در سرما و بوران
زمان و هفته را نفی کنم
مرا
که می‌دانی
نه قایق است، نه پارو
بر تو خجسته باشد
گیلاس‌هایی را
که بر گیسوان آویخته‌ای
ادامه شعر

احمدرضا احمدی

شهری فریاد می زند

شهری فریاد می زند:
آری
کبوتری تنها
به کنار برج کهنه می رسد
می گوید:
نه.
بهار، از تنهایی، زبانی دیگر دارد
گل ساعت
مرگ روزها و اطلسی ها را
می گوید
این آواز را چگونه بشهر رسانیم؟
که آواز
در پشت دروازه های گمان
خواهد مرد
ادامه شعر

توماس ترانسترومر

این زوج در انتظار بی‌قرارشان

چراغ را خاموش می کنند
و حباب سپیدش لحظه ای سوسو می‌زند
پیش ازآنکه چون قرصی در لیوان ِ تاریکی حل شود
بعد پرواز می‌کنند
دیوارهای هتل به تاریکی ِآسمان پرتاب می‌شوند .
جزرو مد عشق فرونشسته و می‌خوابند
اما پنهان‌ترین فکرهایشان همدیگر را می‌یابند
مثل دو رنگ که روی برگی خیس
درنقاشی کودک دبستانی
به هم می‌رسند و با هم یکی می‌شوند.
تاریک و ساکت است
ادامه شعر

مارگوت بیکل

نقطه اوج فصل آخر زندگی

تا آن هنگام که فصل آخر
در کتاب زندگی انسانی نوشته نشده
هر صفحه و هر تجربه ای مهیج است
همه چیز گشوده است و قابل تغییر
کسی که تنها
به فصل های قدیمی و ورق خورده ی کتاب بیاندیشد
نقطه اوج فصل آخر زندگی را
از دست می دهد .

اکولالیا | #مارگوت_بیکل
ترجمه از #احمد_شاملو و #محمد_زرین_بال

غاده السمان

هر بار که در آغوشم می‌کشی

هر بار که در آغوشم می‌کشی
باز باکره می شوم
و حس میکنم شب عروسی‌ام است

ادامه شعر

مارگوت بیکل

در راه دیروز به فردا

در راه دیروز به فردا
زیر درختی فرود می آیم
در سایه اش
برای لحظه یی کوتاه از زندگیم

اندیشه کنان به راه خویش
اندیشه کنان به مقصد خویش
اندیشه کنان به راهی که پس پشت نهاده ام

اندیشه کنان به تمامی آنچه در حاشیه راه رسته است:

آنچه شایسته ی تحسین است
نه بایسته ی تاراج شدن
آنچه شایسته ی عشق ورزیدن است
نه بایسته ی کج اندیشی
آنچه شایسته ی به جای ماندن در خاطره است
نه بایسته ی به سرقت بردن
ادامه شعر

مارگوت بیکل

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
تا دریابم ، شگفتی کنم ، باز شناسم
که می توانم باشم ، که می خواهم باشم
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑