اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب جواد ضیایی

نمی مانی

شبیه عشق یک نازا ، به یک بچه دبستانی
تو را من دوست میدارم،و میدانم که میدانی

شبیه نامه ای بد خط ولی لبریزِ از خواهش
چه خواهش های بیجایی،تو خطم را نمیخوانی

نه من فرهاد مجنونم نه تو شیرینِ لیلاوش
همه وهم اَند و افسانه ، ولی گویا نمیدانی

مرا دیوانه خواندی و به دکتر بردی‌اَم حتی
دوای من تویی جانم ،چه دارویی؟چه درمانی؟
ادامه شعر

چشم دلت روشن

نمی پرسم دگر بر من جفا کردی چرا؟!
دلیلی داشتی حتماً ، رها کردی مرا

گفته بودم رفتنت آتش به جانم میزند
بر این آتش زدی دامن ، رها کردی مرا

رفیقم دشمنم شد،دل به او دادی،عجب
برای شادی دشمن ، رها کردی مرا

حرف مردم بس مرا،دیگر تو آزارم مده
با زبان خود مگو لطفاً ؛ رها کردی مرا
ادامه شعر

چه بگویم؟

صد فالِ بد اُفتاده به فنجان ، چه بگویم؟
صد خواهش و صد پاسخِ یکسان ، چه بگویم؟

گفتم که نهایت چه شد این فالِ من ای جام؟
گفتا تویی و فال فراوان چه بگویم؟

تا بوده همین بوده و اقبالِ تو این است
تا هست تویی بی سر و سامان ، چه بگویم؟

مانده در چاهی و از بخت بدت قافله ای نیست
بشود تشنه سپس راهی کنعان ، چه بگویم؟

گیرم که دو صد قافله ی تشنه بیایند
زان هجرت از چاه به زندان چه بگویم؟
ادامه شعر

تقصیر تو نیست سرباز

اینکه تنها میشوم هر بار ، تقصیر تو نیست
وه چه دشوار است این اقرار ؛ تقصیر تو نیست

میروی ، شب گریه هایم می شود لالایی ام
چشم خیس و بالش نم دار ، تقصیر تو نیست

پای غم روی گلویم ، غصه دورم میزند
سرنوشت نقطه و پرگار ، تقصیر تو نیست

خانه ای از عشق میسازم ولی هربار ویران میشود
سستی این نا بلد معمار ، تقصیر تو نیست

کج نهادم خشت اول را ، بنابراین اگر
تا ثریا کج رود دیوار ، تقصیر تو نیست
ادامه شعر

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا