اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شاعران ترکیه (صفحه 1 از 5)

ناظم حکمت

ناظم حکمت

از پی رویاهایم‌ دویده‌ام

شصت‌ ساله‌ام‌
از نوزده‌ ساله‌گی‌ رویا دیده‌ام‌
در باران‌ در گل‌ و لای‌،
در تابستان‌ و زمستان‌،
در خواب‌ و در بیداری‌،
از پی رویاهایم‌ دویده‌ام
و می‌‌دوم
چه‌ چیزها که‌ از کف‌ نداده‌ام‌!
کیلومترها امید و خروارها اندوه‌!
گیسوانی‌ که‌ شانه‌ کرده‌ام‌،
دست‌هایی که فشرده‌ام‌
ادامه شعر

جمال ثریا

جمال ثریا

هوای رفتن به سرم می زند

هربار که
هوای رفتن به سرم می زند
می روم
در گوشه ای
تنها می نشینم

تا این سودا
از خیالم
بگذرد
ادامه شعر

جمال ثریا

جمال ثریا

بوسیدم تو را / جمال ثریا

زیر نور ماه نشستیم
از دستانت بوسیدم تو را
برخاستیم از زمین
از لبانت بوسیدم تو را
ایستادی در چارچوب درب
از نفس هایت بوسیدم تو را
کودکانی بودند در حیاط
از کودک ات بوسیدم تو را
به خانه ام بردم به تخت خوابم
از ظرافت پاهایت بوسیدم تو را
ادامه شعر

جمال ثریا

جمال ثریا

باران هم اگر می‌شدی

باران هم اگر می‌شدی ، در بین هزاران قطره
تو را با جام بلورینی می‌گرفتم
می‌ترسیدم
چرا که
خاک هر آنچه را که بگیرد پس نمی‌دهد

اکولالیا | #جمال_ثریا
ترجمه از #سینا_عباسی_هولاسو

عزیز نسین

عزیز نسین

تنهایی‌هایمان

وقتی به هم نزدیک می‌شویم
بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم
وقتی با هم هستیم
بیش‌تر تنهاییم
آرام آرام
خانه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد.
او تنهاست
من هم تنهایم
و از دودکش خانه
اندوه بالا می‌رود
ادامه شعر

ایلهان برک

ایلهان برک

برای عشق و مرگ تقلا می‌کنم

مرگ همیشه
خیلی آسان تر از عشق بوده است
حتی ” آراگون” هم می گفت؛
بدان که شبیه مرگ است، دوست داشتن تو
همان کلماتی که شعله های آتش اند
و روزگار شاعران
که همیشه سیاه بوده است
و مرگ
که در خیلی از شعرها و عشق ها
شانه بر موهای مان می زند
عشق که گاهی اوقات
به سان شهری مرده است
و این رفتن رو به زوال
همواره عمیق تر می شود
ادامه شعر

آیتن موتلو

آیتن موتلو

نوازندگان بازنده‌ی ناپیدا

نوازندگان بازنده ء ناپیدا
یک به یک، نابهنگام، همگی سر می رسند
در شعاع شمع هایی که دیگر فرو خفتند
عده ای به اتفاق مرگ، جان دارند
عده ای نیز جان باخته اند، در حالیکه هنوز جان داشتند
شمشیرهایشان را در باران برآهیختند
به شمار خاطراتی افزودند
که از ذهنم پاک شده اند
از نزیستن سیر شده اند
درهایی که با دست هایی همه خجل
دارند بسته می شوند ؛

آیا بی پروا بودم، حیرانم
شیفته و کم مایه و نادان و ناتمام بودم
بدون همراهی من، با خویشتنم یکی بودم
کولی ها، از جایگاه زباله ها
دارند قطره های باران را جمع می کنند
و چگونه می شود که دستهاشان بوی مزارع زعفران می دهد؟
ادامه شعر

اوزدمیر آصف

اوزدمیر آصف

با وجود این فاصله‌های دور

و بعضی وقت ها
دوست داشتن
حیاتی دیگر است

زنده نگه داشتن
کسی درون ات
حتی
با وجود این فاصله های دور

اکولالیا | #اوزدمیر_آصف

جمال ثریا

جمال ثریا

باز هم مرا نگاه کن

مرا دوست بدار
به سان گذر از یک سمت خیابان
به سمتی دیگر…
اول به من نگاه کن
بعد به من نگاه کن
و بعد،
باز هم مرا نگاه کن

اکولالیا | #جمال_ثریا

جمال ثریا

جمال ثریا

من هم به تو می اندیشم

استانبول
در میان انبوهی روز
هنوز پر از هیاهوست
کبوتران
سکوتی از خورشید را
گرد هم جمع می کنند
من هم به تو می اندیشم
درست مثل
همان روزهای اول مان
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑