اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعرهای ویلیام استفورد

ویلیام استفورد

داستان، همه‌اش همین است

در خنکای صبحی برخاستم
بیرون از پنجره خم گشتم
نه ابری، نه بادی
تنها هوایی که عطر گل‌ها را تا چندی نگاه می‌داشت
یک جایی هم کبوترها.
روزگارم را بیشتر در تعلیق، سر کرده‌ام
و باقی عمرم را محکوم گشتم.
خب، می دانی
اینجاست که صلح، مفهوم خود را بیشتر باز می‌یابد
بگذار که سطل حافظه
فرو افتد در چاه
ادامه شعر

ویلیام استفورد

چه چیز او را دوست داشتنی یافتم؟

در مناظر، صحرای هموار را دوست دارم
در زندگی، ماجراجویی را
نه چندان.
از آدمها، آنها که مهربان هستند و پریده رنگ
و از رنگها، خاکستری و خرمایی را
خوش تر دارم.
همسر من، زنی شوریده سر از اهالی کوهستان
میپرسد چه چیز او را دوست داشتنی یافتم؟
به آرامی چشمانم را باریک می کنم…
بسا چیزها که انسان های قابل ستایش
از آن سر در نمی آورند.
پایم را در آب سرد فرو میبرم
می گذارم همانطور بماند: سحرگاهان
باید از خرده های یخ، گذشته
ادامه شعر

ویلیام استفورد

هنگامی که رودخانه از یخ پوشیده‌ است

هنگامی که رودخانه از یخ پوشیده‌ است
از خطاهایی بپرس که بدان مرتکب گشته‌ام
از کرده هایی که موسوم به زندگی گشت
و نکرده هایی که در خیال
کاهلانه سر می رسند
برخی به علاج می مانند
برخی چون درد
از عشق و بیزاری بپرس
که فرقش در بدترین حالت چیست
گوشم با تو خواهد بود.
ادامه شعر

ویلیام استفورد

هرگز تنها نخواهی ماند

هرگز تنها نخواهی ماند
هنگام که خزان سر می رسد
آوای آن را می شنوی از اعماق.
هر آنچه به زردی گرائیده
تپه ها را اینسو و آنسو می کند
با هیایو
یا در سکوتی از پس آذرخش
پیش از آنکه نام هایش را
با ابری از عذرهای حیرت زده
برشمارد.
از بدوِ زادنت مقرر گشت:
هرگز تنها نخواهی ماند
باران ها خواهند گرفت
ادامه شعر

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑