اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعر آمریکا (صفحه 1 از 8)

ویلیام استفورد

هنگامی که رودخانه از یخ پوشیده‌ است

هنگامی که رودخانه از یخ پوشیده‌ است
از خطاهایی بپرس که بدان مرتکب گشته‌ام
از کرده هایی که موسوم به زندگی گشت
و نکرده هایی که در خیال
کاهلانه سر می رسند
برخی به علاج می مانند
برخی چون درد
از عشق و بیزاری بپرس
که فرقش در بدترین حالت چیست
گوشم با تو خواهد بود.
ادامه شعر

ریچارد براتیگان

روی همین زمین زنده

این روزها انسان ها بر روی ماه گام می‌زنند
و رد پاهایشان را مثل کدو
روی آن دنیای مرده می‌کارند.
در حالی که
روی همین زمین زنده
در سال بیش از سه میلیون نفر از گرسنگی می میرند
ادامه شعر

ریچارد براتیگان

مثل دری که به فراموشی لولا شود

مثل دری که به فراموشی لولا شود،
آرام آرام
از دیدم خارج شد،
و او زنی بود که دوستش داشتم.
اما چه بسیار شب ها که
مثل گوزنی مکانیکی در میان نوازش‌های من می‌خوابید
و من در سکوت آهنی رویاهای او
درد کشیدم
ادامه شعر

ریچارد براتیگان

۹ چیز

شب است.
و شماری زیبایی
سپری شده در باد
خنده کنان همراه با
شاخه‌های درختان.
قهقهه‌ها،
رقص سایه‌ها را
با بادبادکی مُرده بازی می‌کند،
متملقان
برگ‌های فرو ریخته را هم دلبسته‌ی خود می‌کنند،
ادامه شعر

امیلی دیکنسون

امید چونان پرنده ایست

امید چونان پرنده ایست
که در روح آشیان دارد
و آواز سر می دهد با نغمه ای بی کلام
و هرگز خاموشی نمی گزیند
و شیرین ترین آوایی ست که
در تندباد حوادث به گوش می رسد
و توفان باید بسی سهمناک باشد
تا بتواند این مرغک را
که بسیار قلب ها را گرمی بخشیده
از نفس بیندازد
ادامه شعر

چارلز بوکوفسکی

لطفا با من گریه کن

چیزهایی هستند که می‌توانند مرا له کنند
مثل صورت‌های بی‌روح
مثل پاکت‌ها
مثل کلوچه‌ها
مثل زن‌های اجیر شده
مثل کشورهایی که ادعای عدالت می‌کنند
مثل آخرین بوسه و اولین بوسه،
مثل دست‌هایی که زمانی عاشق تو بودند
و تو این‌ها را می‌دانی،
لطفا با من گریه کن
ادامه شعر

ریچارد براتیگان

۳۰ سنت، ۲ بلیت، عشق

سخت تو فکر تو
سوار اتوبوس شدم،
۳۰ سنت کرایه را دادم و از راننده
۲ تا بلیت خواستم،
پیش از آن‌که یادم بیاد
تنها هستم.

اکولالیا | #ریچارد_براتیگان
ترجمه از #یگانه_وصالی
ارسال کننده سالار یزدانی

ریچارد براتیگان

گذشته هرگز باز نخواهد گشت

بند ناف را دوباره نمی‌توان بَست
تا زندگی دیگر بار در آن جریان
یابد.
اشک‌های ما هرگز کاملاً
خُشک نخواهد شد.
اولین بوسه‌ی ما اکنون روحی است،
که سرگشته در دهان‌مان می‌گردد، بدان هنگام که آن‌ها
در نسیان محو می‌شوند.
ادامه شعر

ادوین آرلینگتون رابینسون

هر وقت که ریچارد کری در شهر قدم می زد

هر وقت که ریچارد کری در شهر قدم می زد،
ماها ، در پیاده رو، وراندازش می کردیم :

از فرق سر تا نوک پا،آقا منش می مانست؛
سخت آراسته، وشاهانه باریک اندام
و بینهایت، پیراسته بود.
همیشه ،محترمانه سخن می گفت؛
آنگهی که، صبح به خیر می گفت،
(کلامش)ضرب آهنگ داشت.

گام (هم )که بر می داشت،پر تلألؤ می نمود.
متمول بود،آری ثروتمند تر از هر پادشاهی،
و تعلمی ستودنی در هر مرتبتی داشت.
خلاصه،تصور می کردیم، او همه چیز تمام است!
و این سبب شده بود،آرزو کنیم؛ کاش جایش می بودیم!
چون(مثل اسب)کار می کردیم،
ادامه شعر

ان سکستون

شاعر جهل

شاید زمین بر روی آب شناور باشد،
نمی دانم.
شاید ستارگان کاردستی کاغذی کوچکی باشند
بریده ی چند قیچی بزرگ،
نمی دانم.
شاید ماه اشکی یخ زده باشد،
نمی دانم.
شاید خداوند صدای ژرفی باشد
که ناشنوایان می شنوند،
نمی دانم.

شاید من کسی نیستم.
آری، بدنی دارم که از آن گریزی نیست.
دوست دارم از توی سرم پرواز کنم
اما خوب خیالی بیش نیست.
بر لوح سرنوشت چنین نوشته شده
که من در این قالب انسانی گرفتار آیم.
با این اوصاف
می خواهم توجه شما را به مشکلم جلب کنم.
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑