اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعر روسیه (صفحه 1 از 3)

مارینا تسوتایوا

خواب با نام تو عمیق می‌شود

نام تو پرنده‌ای‌ست در دست من
تکه‌ای یخ بر روی زبانم
نام تو باز شدن سریع لب‌هاست
نام تو چهار حرف
توپی گرفته شده در هوا
ناقوسی نقره‌ای‌ست در دهانم

صدای نام تو
سنگی‌ست که به دریاچه‌ی آرام پرتاب می‌شود
نام تو
صدای آرام سم‌ضربه‌هایی‌ست در شب
روی شقیقه‌ی من ، نام تو
شلیک سریع تفنگی مسلح شده است
ادامه مطلب

ولادیمیر مایاکوفسکی

من هر آنجایم که که درد آنجاست

من هر آنجایم که که درد آنجاست
زیرا که من
بر هر دانه ی اشک مصلوب شده ام
ادامه مطلب

مارینا تسوتایوا

بوسه / مارینا تسوتایوا

بوسه بر پیشانی، شوربختی را می سترد
بر پیشانی ات بوسه می زنم
بوسه بر چشمها، بی خوابی را می زداید
بر چشمانت بوسه می زنم
بوسه بر لب ها، ژرف ترین عطش هارا می نشاند
بر لبانت بوسه می زنم
بوسه بر سر خاطره ها را می روبد
بر سرت بوسه می زنم
ادامه مطلب

آنا آخماتووا

عشق گاهی در لبخند یک نفر جا خوش می‌کند

عشق
گاه چون ماری در دل می‌خزد
و زهر خود را آرام در آن می‌ریزد
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هرّه‌ی پنجره‌ات کز می‌کند
و خرده نان می‌چیند

گاه از درون گلی خواب آلود بیرون می‌جهد
و چون یخ ، نمی ، بر گلبرگ آن می‌درخشد
و گاه حیله گرانه تو را
از هر آنچه شاد است و آرام
دور می‌کند
ادامه مطلب

آنا آخماتووا

وقتی می گویی فراموشت می کنند

مرا به شگفتی وا می داری
وقتی می گویی فراموشت می کنند
مرا صدها بار فراموشم کرده اند
صدها بار در گور آرام گرفته ام
گوری که شاید اکنون در آنم
الهه شعر گور شد و گنگ
و چون دانه ای در زمین گندید
تا کی بار دیگر چون ققنوس
از میان خاکستر خود بر بگیرد به سوی آبی اثیری
ادامه مطلب

آنا آخماتووا

جائی که دیگر تو در آن نیستی

قلب تو دیگر ترانۀ قلب مرا
در شادی و اندوه نخواهد شنید
آن گونه که می شنید

دیگر پایان راه است
ترانۀ من در دوردست ها
در دل شب سفر می کند
جائی که دیگر تو در آن نیستی
ادامه مطلب

آنا آخماتووا

می‏نوشم برای دروغ لب‏های خیانتگرت

می نوشم برای خانه‏ ی ویران
برای زندگی قهرآلود خود
برای تنهایی
در حین با هم بودن
و برای تو من می‏نوشم
برای دروغ لب‏های خیانتگرت به من
برای سرمای بی‏جان چشمانت
برای آن که دنیا زمخت و بی‏رحم بود
و برای آن که خدا هم نجات‏مان نداد
ادامه مطلب

آنا آخماتووا

جدائی تاریک است و گس

جدائی تاریک است و گس
سهم خود را از آن می‌پذیرم ، تو چرا گریه می‌کنی ؟
دستم را در دست خود بگیر و بگو که در یادم خواهی بود
قول بده سری به خواب‌هایم بزنی
من و تو چون دو کوه ، دور از هم جدا از هم
نه توان حرکتی نه امید دیداری
آرزویم اما این است که
عشق خود را با ستاره‌های نیمه شبان به سویم بفرستی
ادامه مطلب

آنا آخماتووا

با هر روزی که می گذرد

تو همواره اسرارآمیزی و غافلگیر کننده
و با هر روزی که می گذرد
مرا بیشتر اسیر خودت می کنی
اما ای دوست جدی من
احساس من به تو
نبرد آتش و آهن است

اکولالیا | #آنا_آخماتووا

آنا آخماتووا

تو تنها عشق منی

می دانم تو پاداشی هستی
برای سال های رنج و عذاب من
برای این که هرگز دل
به لذات حقیر مادی نبستم
برای آن که هیچ گاه به عاشقی نگفتم
تو تنها عشق منی
و برای اینکه بدی دیدم و بخشیدم
تو فرشته جاودانی من خواهی بود

اکولالیا | #آنا_آخماتووا

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑