اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعر روسیه (صفحه 1 از 3)

میخائیل لرمانتاف

رویا

در ژرفای دره‌ی داغستان
گرمای ظهر بود و
من
ناجُنب به زخم گلوله‌ای
افتاده بودم
از شکاف عمیق سینه‌ام
هنوز بخار برمی‌خواست
و خونم
قطره قطره سر ریز می‌کرد
افتاده بودم تنها
بر شن‌های دره
و مرا صخره های بلند در میان داشت
آفتاب به شعله‌ی سوزانش
بر تارک آن‌ها می‌تابید
و بر من هم
که در خواب مرگ بودم
آتش می‌پاشید
پس آنگاه به رؤیا دیدم
چراغ های تابانی را
بر سفره‌ی سوری که در دیارانم به پا بود
و در پوشش گل‌ها، زنانی آمدند
ادامه شعر

الکساندر پوشکين

به چاآدایف

افسونِ عشق‌ها و آرزو‌ها و افتخارات
چه کوتاه
نوازشگرمان بود
سرخوشی‌های جوانی رفتند
چونان خواب و
غبارِ سپیده‌دم
امّا به زیر جور سیطره‌ی تقدیر
اشتیاق
هنوز در ما شعله‌ور است
گوشِ جان به آوای میهن‌مان داریم
و دقایق مقدس آزادی را
با شکنجه‌ی اُمید
چشم به راهیم
آن‌گونه که عاشقِ جوان
لحظه‌ی میعادش را بپاید
مادام که زنده‌ایم
جان‌هامان را با آزادی گرما می‌بخشیم
ادامه شعر

الکساندر پوشکين

زندگی

زندگی
تو از چه رو به من اعطا شدی
ارمغان اتفاق
ای هدیه‌ی عبثْ
زندگی !

و از چه رو به سِرِّ تقدیر
محکومی به زنجیر مرگ
کیست که از روی عداوت
مرا از نیستی خوانده
روحم را لبریز شور و
عقلم را سرشار تردید ساخته
ولی در فرارویم
دِریغ از هدفی
ادامه شعر

مارینا تسوتایوا

خواب با نام تو عمیق می‌شود

نام تو پرنده‌ای‌ست در دست من
تکه‌ای یخ بر روی زبانم
نام تو باز شدن سریع لب‌هاست
نام تو چهار حرف
توپی گرفته شده در هوا
ناقوسی نقره‌ای‌ست در دهانم

صدای نام تو
سنگی‌ست که به دریاچه‌ی آرام پرتاب می‌شود
نام تو
صدای آرام سم‌ضربه‌هایی‌ست در شب
روی شقیقه‌ی من ، نام تو
شلیک سریع تفنگی مسلح شده است
ادامه شعر

ولادیمیر مایاکوفسکی

من هر آنجایم که که درد آنجاست

من هر آنجایم که که درد آنجاست
زیرا که من
بر هر دانه ی اشک مصلوب شده ام
ادامه شعر

مارینا تسوتایوا

بوسه / مارینا تسوتایوا

بوسه بر پیشانی، شوربختی را می سترد
بر پیشانی ات بوسه می زنم
بوسه بر چشمها، بی خوابی را می زداید
بر چشمانت بوسه می زنم
بوسه بر لب ها، ژرف ترین عطش هارا می نشاند
بر لبانت بوسه می زنم
بوسه بر سر خاطره ها را می روبد
بر سرت بوسه می زنم
ادامه شعر

آنا آخماتووا

عشق گاهی در لبخند یک نفر جا خوش می‌کند

عشق
گاه چون ماری در دل می‌خزد
و زهر خود را آرام در آن می‌ریزد
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هرّه‌ی پنجره‌ات کز می‌کند
و خرده نان می‌چیند

گاه از درون گلی خواب آلود بیرون می‌جهد
و چون یخ ، نمی ، بر گلبرگ آن می‌درخشد
و گاه حیله گرانه تو را
از هر آنچه شاد است و آرام
دور می‌کند
ادامه شعر

آنا آخماتووا

وقتی می گویی فراموشت می کنند

مرا به شگفتی وا می داری
وقتی می گویی فراموشت می کنند
مرا صدها بار فراموشم کرده اند
صدها بار در گور آرام گرفته ام
گوری که شاید اکنون در آنم
الهه شعر گور شد و گنگ
و چون دانه ای در زمین گندید
تا کی بار دیگر چون ققنوس
از میان خاکستر خود بر بگیرد به سوی آبی اثیری
ادامه شعر

آنا آخماتووا

جائی که دیگر تو در آن نیستی

قلب تو دیگر ترانۀ قلب مرا
در شادی و اندوه نخواهد شنید
آن گونه که می شنید

دیگر پایان راه است
ترانۀ من در دوردست ها
در دل شب سفر می کند
جائی که دیگر تو در آن نیستی
ادامه شعر

آنا آخماتووا

می‏نوشم برای دروغ لب‏های خیانتگرت

می نوشم برای خانه‏ ی ویران
برای زندگی قهرآلود خود
برای تنهایی
در حین با هم بودن
و برای تو من می‏نوشم
برای دروغ لب‏های خیانتگرت به من
برای سرمای بی‏جان چشمانت
برای آن که دنیا زمخت و بی‏رحم بود
و برای آن که خدا هم نجات‏مان نداد
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑