اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعر فارسی (صفحه 1 از 4)

احمدرضا احمدی

به یاد تو هستم

به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می‌کند
که چرا من
ادامه شعر

قیصر امین پور

دردواره‌ها (۲)

در میان آفتاب و دل
مرز مشترک کجاست؟
چشم های من
میزبان لحظه هاست:
نقشه‌ها و مرز‌های رو به رو
مرز‌های درد، آرزو
مرز‌ های مبهم خیال
مرز های ممکن و محال

نقشه‌ها فاصله
مرز‌های خاکی و غریب
بینِ آفتاب و دل کشیده‌اند
مرز‌های شرقی دلم کجاست؟
چشم‌های من
میزبان نقشه‌هاست
کو‌ه‌ها
ادامه شعر

احمدرضا احمدی

چنان چشمانش به چشمان من شباهت داشت

چنان چشمانش
به چشمان من شباهت داشت
که ما در آینه یکدیگر را
گم می‌کردیم

اکولالیا | #احمدرضا_احمدی

قیصر امین پور

دردواره‌ ها (۳)

چشم‌های من
این جزیره‌ها که در تصرف غم است
این جزیره‌ها که از چهارسو محاصره است
در هوای گریه‌های نم‌نم است
گرچه گریه‌های گاه‌گاه من
آب می‌دهد درخت درد را
برق آه بی‌گناه من
ذوب می‌کند
سد صخره‌های سخت درد را
فکر می‌کنم
عاقبت هجوم ناگهان عشق
فتح می‌کند
پایتخت درد* را

اکولالیا | #قیصر_امین_پور
اردیبهشت ۶۷
*این ترکیب، نام دفتر شعری از پل الوار نیز بوده است.

عروس

چیزی نگو پدر
کسی نپرسیده
سرچشمه زولا کجاست
یا آنسوی گردنه
چه برفی مانده؟
سیگارهای بهمن‌ات را بکش
و بی‌حرف پیش
نگاهم کن
ادامه شعر

سوت / آروز نوری

جنگل
از شدت درخت
گم شده بود
و ماه
از آن بالا
نگاه می کرد

یاد تو افتادم
موهای سیاهی
که روی صورتت ریخته بود
لحظه ای که چهارپایه را کشیدند
و گریه های مادرت
به جایی نرسید

جنگل
از شدت درخت
گم شده بود
و ابرها
آسمان را گرفته بودند
ادامه شعر

کارگرها زندگی ساده ای دارند

کارگرها
زندگی ساده و
زن های زیبایی دارند
آنها هر روز
در پایان کار
از آسمان خراش ها
ابرهای سفید تازه
به خانه می برند

اکولالیا | #سابیر_هاکا

رسول یونان

می خواهم بی خیال باشم

می خواهم بی خیال باشم
اما نمی توانم
ناله ی گربه
مقاومتم را می شکند
در را باز می کنم
به خانه می خزد
میان برف و زوزه ی باد
او به خانه ام می آید و
سگی از درونم بیرون می رود

اکولالیا | #رسول_یونان

شمس لنگرودی

بر نمی گردند شعرها / با صدای شمس لنگرودی

بر نمی گردند شعرها
به خانه نمی روند
تا برگردی و دست تکان دهی
روبانهای سفید را در کف شعرها ببین
که چگونه در باران می لرزند
روبانهای سفید پیچیده بر گل سرخهای بی تاب را ببین
بر نمی گردند شعرها، پراکنده نمی شوند
به انتظار تو در بارانی ایستاده اند
و به لبخندی، به تکان دستی دلخوشند
هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
ادامه شعر

حسین پناهی

اتّفاق اتفاق افتاده بود

وقتی ما آمدیم
اتّفاق اتفاق افتاده بود!
حال
هرکس
به سلیقه خود چیزی می‌گوید
و در تاریکی گم می‌شود

اکولالیا | #حسین_پناهی

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑