اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعر فارسی (صفحه 1 از 4)

سوت / آروز نوری

جنگل
از شدت درخت
گم شده بود
و ماه
از آن بالا
نگاه می کرد

یاد تو افتادم
موهای سیاهی
که روی صورتت ریخته بود
لحظه ای که چهارپایه را کشیدند
و گریه های مادرت
به جایی نرسید

جنگل
از شدت درخت
گم شده بود
و ابرها
آسمان را گرفته بودند
ادامه مطلب

کشتی عشق

وقتی چراغ کشتی عشق
خاموش شد
وقتی شب ها
دریای درونم حس می کرد
هر نفسش تاریک است
آن موقع
طعم شیرین آب
یواش یواش از بین رفت

اکولالیا | #سید_محمد_حسین_میران

کارگرها زندگی ساده ای دارند

کارگرها
زندگی ساده و
زن های زیبایی دارند
آنها هر روز
در پایان کار
از آسمان خراش ها
ابرهای سفید تازه
به خانه می برند

اکولالیا | #سابیر_هاکا

رسول یونان

می خواهم بی خیال باشم

می خواهم بی خیال باشم
اما نمی توانم
ناله ی گربه
مقاومتم را می شکند
در را باز می کنم
به خانه می خزد
میان برف و زوزه ی باد
او به خانه ام می آید و
سگی از درونم بیرون می رود

اکولالیا | #رسول_یونان

شمس لنگرودی

بر نمی گردند شعرها / با صدای شمس لنگرودی

بر نمی گردند شعرها
به خانه نمی روند
تا برگردی و دست تکان دهی
روبانهای سفید را در کف شعرها ببین
که چگونه در باران می لرزند
روبانهای سفید پیچیده بر گل سرخهای بی تاب را ببین
بر نمی گردند شعرها، پراکنده نمی شوند
به انتظار تو در بارانی ایستاده اند
و به لبخندی، به تکان دستی دلخوشند
هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
ادامه مطلب

حسین پناهی

اتّفاق اتفاق افتاده بود

وقتی ما آمدیم
اتّفاق اتفاق افتاده بود!
حال
هرکس
به سلیقه خود چیزی می‌گوید
و در تاریکی گم می‌شود

اکولالیا | #حسین_پناهی

احمد شاملو

در دفاع از لبخند تو

قناعت‌وار
تكيده بود
باريك وبلند
چون پيامي دشوار
در لغتي
با چشماني
از سؤال و
عسل
و رخساري برتافته
از حقيقت و
باد.
مردي با گردش آب
مردي مختصر
كه خلاصه خود بود
خرخاكي‌ها در جنازه‌ات به سوءظن مي‌نگرند
پيش از آن كه خشم صاعقه خاكسترش كند
تسمه از گرده گاو توفان كشيده بود.
ادامه مطلب

سید علی صالحی

چمدان

چقدر برای بستن چمدان و خاموشی چراغ
بهانه آورده بود!
کليد کهنه در دستش بود و
باز پی چيزی شبيه بستن گريه به باران می‌گشت.
انگار هيچ ميل روشنی به امکان تشنگی نداشت،
از آب‌ها، آينه‌ها،‌ آدميان وُ
آرزوهای دورشان بريده بود،
نگران می‌نمود،
يک‌جوری دلواپس گلدان ياس و ابايی و نيلوفر،
هی در مرور يکی دو خاطره … قدم می‌زد،
حتی قدم‌های خسته‌اش را
تا کنار جدول شکسته‌ی کوچه شمرد،
يک لحظه آمد که برگردد
يک لحظه ماند و گمان کرد
عطسه‌ی دور ستاره‌ای شنيده است.
انگار چشم به راه کسی
پی کتابی
چرایی چيزی
هنوز نگران گم‌شدن گوشواره‌های دريا بود.
اين بار جور ديگری روی دريا را بوسيد،
يکی دو آدينه مانده به آخر آبان بود
گفت: با آن که رفتنِ هميشه‌ی ما
با خواب‌ نيامدن يکی‌ست،
اما من دوباره نزد نزديکترين کسان خود برمی‌گردم.
ادامه مطلب

می ترسم

مرا هر لحظه می خوانی و از تکرار، می ترسم
من از این زخم های کهنه و تب دار، می ترسم

مرا آتش زدی و باد با خاکسترم رقصید
مَجالم ده… نگویم، چون که از اسرار، می ترسم

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
من از این گردباد و بحر ناهموار، می ترسم

زمستان شد، شبیه ابرهای خسته جا ماندیم
شدم خاکستر سردی که از سیگار، می ترسم

من و تو چون کبوترهای زخمی در قفس بودیم
از این آوازهای گیج و ناهنجار، می ترسم

به آهنگ صدای مرگ، چرخیدیم و چرخیدیم
من از این شکل ها و گردش پرگار، می ترسم

اکولالیا | #امیر_وحیدی

حسین پناهی

اینجا در دنیای من

اینجا در دنیای من
گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند

اکولالیا | #حسین_پناهی

Olderposts

کپی رایت © 2017 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑