اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعر فارسی (صفحه 2 از 4)

احمد شاملو

در دفاع از لبخند تو

قناعت‌وار
تكيده بود
باريك وبلند
چون پيامي دشوار
در لغتي
با چشماني
از سؤال و
عسل
و رخساري برتافته
از حقيقت و
باد.
مردي با گردش آب
مردي مختصر
كه خلاصه خود بود
خرخاكي‌ها در جنازه‌ات به سوءظن مي‌نگرند
پيش از آن كه خشم صاعقه خاكسترش كند
تسمه از گرده گاو توفان كشيده بود.
ادامه شعر

سیدعلی صالحی

سید علی صالحی

چمدان

چقدر برای بستن چمدان و خاموشی چراغ
بهانه آورده بود!
کليد کهنه در دستش بود و
باز پی چيزی شبيه بستن گريه به باران می‌گشت.
انگار هيچ ميل روشنی به امکان تشنگی نداشت،
از آب‌ها، آينه‌ها،‌ آدميان وُ
آرزوهای دورشان بريده بود،
نگران می‌نمود،
يک‌جوری دلواپس گلدان ياس و ابايی و نيلوفر،
هی در مرور يکی دو خاطره … قدم می‌زد،
حتی قدم‌های خسته‌اش را
تا کنار جدول شکسته‌ی کوچه شمرد،
يک لحظه آمد که برگردد
يک لحظه ماند و گمان کرد
عطسه‌ی دور ستاره‌ای شنيده است.
انگار چشم به راه کسی
پی کتابی
چرایی چيزی
هنوز نگران گم‌شدن گوشواره‌های دريا بود.
اين بار جور ديگری روی دريا را بوسيد،
يکی دو آدينه مانده به آخر آبان بود
گفت: با آن که رفتنِ هميشه‌ی ما
با خواب‌ نيامدن يکی‌ست،
اما من دوباره نزد نزديکترين کسان خود برمی‌گردم.
ادامه شعر

می ترسم

مرا هر لحظه می خوانی و از تکرار، می ترسم
من از این زخم های کهنه و تب دار، می ترسم

مرا آتش زدی و باد با خاکسترم رقصید
مَجالم ده… نگویم، چون که از اسرار، می ترسم

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
من از این گردباد و بحر ناهموار، می ترسم

زمستان شد، شبیه ابرهای خسته جا ماندیم
شدم خاکستر سردی که از سیگار، می ترسم

من و تو چون کبوترهای زخمی در قفس بودیم
از این آوازهای گیج و ناهنجار، می ترسم

به آهنگ صدای مرگ، چرخیدیم و چرخیدیم
من از این شکل ها و گردش پرگار، می ترسم

اکولالیا | #امیر_وحیدی

حسین پناهی

اینجا در دنیای من

اینجا در دنیای من
گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند

اکولالیا | #حسین_پناهی

شمس لنگرودی

شمس لنگرودی

ماجراى مرا پايانى نبود

ماجراى مرا پايانى نبود
در تمام اتاق‏ها
خيال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند
و پرندگانى
بال‏هاى تو را مى‏چيدند و به خود مى‏بستند
كه فريبم دهند
موسى
در آتش تكه‏هاى عصايش مى‏سوخت
بع‏بع گوسفندانى گريان
در فراق شبان گمشده
در اتاقم مى‏پيچيد
و من
تكه تكه
فراموش مى‏شدم
ادامه شعر

حسین پناهی

سالهاست که مرده ام

به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز معمای سبزی رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم که
سالهاست که مرده ام

اکولالیا | #حسین_پناهی

سیدعلی صالحی

سید علی صالحی

ما ساکت و خاموش نگاهت می‌کنيم

می‌روی، برمی‌گردی، قدم می‌زنی
ما نشسته‌ايم
ما ساکت و خاموش نگاهت می‌کنيم
انگار بوی کبريت و کبوتر سوخته می‌آيد
می‌گويی يک نفر اينجا
اين گل سرخ را بوييده است
يک نفر اينجا بوی بوسه می‌دهد
يکی از ميان شما خواب ستاره ديده است.
ما می‌ترسيم
خاموشيم
نگاهت می‌کنيم
فقط يکی از ميان ما آهسته می‌پرسد:
سردت نيست؟!
بفرما کنار سنگچين روشن رويا!
همه‌ی ما اهل همين حوالی غمگينيم،
نگران آسمان اخم‌کرده‌ی بی‌کبوتر نباش
فردا حتما باران خواهد آمد.
ادامه شعر

گروس عبدالملکیان

گروس عبدالملکیان

صدای پای توست

صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی

اکولالیا | #گروس_عبدالملکیان

شمس لنگرودی

شمس لنگرودی

می خواستم ترانه ای باشم

مي خواستم ترانه يي باشم
كه بچه هاي دبستاني از بر كنند
دريا كه مي شنود
توفان اش را پشت اش پنهان كن
و برگ هاي علف
نت هاي به هم خوردن شان را
از روي صداي من بنويسند
مي خواستم ترانه يي باشم
كه چشمه زمزمه ام كند
آبشار
با سنج و دهل بخواند
اما ترانه ي غمگينم
و دريا ، غروب
بچه هايش را جمع مي كند كه صدايم را نشنوند
نت هايم را تمام نكرده
چرا
رهايم كردي

اکولالیا | #شمس_لنگرودی

محمدعلی بهمنی

محمدعلی بهمنی

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدیناسن خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب

تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

اکولالیا | #محمدعلی_بهمنی

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑