اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعر فرانسه (صفحه 1 از 3)

رنه شار

آن که در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند

آن که در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند ، عشق من است
اینکه هنگام جدایی کجا می رود اهمیت چندانی ندارد
او دیگر نه عشق من است ؛ هرکه می تواند هم کلامش شود
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت

در اشتیاق عاشقانه ی نگاه ها جفت خویش را می جوید
وفاداری من به وسعت فاصله ای است که می پیماید
به من امید می دهد ، سپس ، سبکسرانه مأیوسم می سازد

چونان تخته پاره ای خوشبخت در ژرفنای وجودش زندگی می کنم
بی آنکه خود بداند آزادی من گنجینه ی اوست
به اوج عظیم کمال خویش که می رسد
تنهایی من ژرف می شود
ادامه مطلب

لویی آراگون

چشمان‌ تو هنگامی كه‌ اشك‌ در آن‌ می درخشد

چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ كه‌ چون‌ خم‌ می شوم‌ از آن‌ بنوشم‌
همه‌ی خورشيدها را می بينم‌ كه‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند
همه‌ی نوميدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افكنند تا بميرند
چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ كه‌ من‌ در آن‌، حافظه‌ی خود را ازدست‌ می دهم‌

اين‌ اقيانوس‌ در سايه‌ی پرندگان‌ ، ناآرام‌ است‌
سپس‌ ناگهان‌ هوای دلپذير برمی آيد و چشمان‌ تو ديگرگون‌ می شود
تابستان‌، ابر را به‌ اندازه‌ی پيشبند فرشتگان‌ بُرش‌ می دهد
آسمان‌، هرگز، چون‌ بر فراز گندم زارها ، چنين‌ آبی نيست‌

بادها بيهوده‌ غم‌های آسمان‌ را می رانند
چشمان‌ تو هنگامی كه‌ اشك‌ در آن‌ می درخشد ، روشن‌تر است‌
چشمان‌ تو ، رشك‌ آسمان‌ پس‌ از باران‌ است‌
شيشه‌ ، هرگز ، چون‌ در آنجا كه‌ شكسته‌ است‌ ، چنين‌ آبی نيست‌
ادامه مطلب

لویی آراگون

اما این عشق از آن من و توست

عشق شاد وجود ندارد
آدمی زاده را نصیبی نیست
نه از توانش ، نه از ناتوانی ، و نه از دل
و چون می پندارد که بازو می گشاید
سایه اش سایه ی یک چلیپا ست
و چون می پندارد که همای سعادت را در آغوش می کشد
آن را خفه می کند
زندگی آدمی ناکامی شگفت انگیز و دردناکی است

عشق شاد وجود ندارد
زندگی آدمی زادگان چون سپاه بی سلاحی است
که به منظور دیگری جامه بر تنشان کرده بودند
از بیداری بامداد پگاه ایشان چه حاصل
وقتی شامگاه بیکاره و سرگردانشان می بینی ؟
دو واژه ی «زندگی من» را بگویید
و از ریزش اشک خودداری کنید
ادامه مطلب

لویی آراگون

از نو گل سرخی می آفرینم برای تو

از نو گل سرخی می آفرینم برای تو
گل سرخی وصف ناشدنی برای تو
دست کم این چند کلمه ترتیب مشخص نمازش را حفظ می کنند
آن گل سرخی را که تنها کلماتی به دور از گل سرخ وصفش می کنند
به همانگونه که فریاد سرمستی و اندوه فراوان را
از ستارگان لذت بر فراز مغاک عمیق عشق ترجمه می کنند
گل سرخی از انگشتانی ستایشگر می آفرینم برای جوانی
که چون به هم گره می خورند رواقی می سازند
اما پس از آن به ناگاه گلبرگ ها همه فرو می ریزند
گل سرخی می آفرینم برای تو
در زیر مهتابی های عشاقی که جز آغوششان بستری ندارند
گل سرخی در دل چهره هایی از سنگ تراشیده
که بدون بهره گیری از حق اعتراف مرده اند
گل سرخ دهقانی که قطعه قطعه شده
پس از آنکه بر مینی در مزرعه اش پا گذاشته است
ادامه مطلب

لویی آراگون

دستانت را به من بده

دستانت را به من بده، بخاطر دلواپسی
دستانت را به من بده که بس رویا دیده ‏ام
بس رویا دیده ‏ام در تنهایی خویش
دستانت را به من بده برای رهایی‏ ام
دستانت را که به پنجه‏ های نحیفم می‏ فشرم
با ترس و دستپاچگی، به شور
مثل برف در دستانم آب می ‏شوند
مثل آب درونم می ‏تراوند
هرگز دانسته ‏ای که چه بر من می‏گذرد
چه چیز مرا می ‏آشوبد و بر من هجوم می ‏برد
هرگز دانسته‏ ای چه چیز مبهوتم می‏ کند
چه چیزها وا می ‏گذارم وقتی عقب می‏ نشینم؟
ادامه مطلب

الن برن

اندیشیدن به تو

اندیشیدن به تو
گرانبهاترین سكوت من است
طولانی‌ترین و پرهیاهوترین سكوت
تو همیشه در منی
مانند قلب ساده‌ام
اما قلبی كه به درد می‌آورد
ادامه مطلب

آلفرد دو موسه

تنها می دانم که دوستت دارم

ببین
ویران شده ام
بر باد رفته ام
از پای تا به سر در عشق غرقم
دیگر حتی نمی دانم که آیا
زنده ام یا نه؟
چیزی می خورم یا نه؟
نفسی بر می آورم یا نه؟
سخنی می گویم یا نه؟
تنها می دانم که دوستت دارم
ادامه مطلب

ژاک پره‌ ور

زمانی که تو را در میان بازوانم گرفته ام

سه کبریت ، یک به یک در شب روشن شد
اولی برای دیدن تمامی صورت تو
دومی برای دیدن چشمانت
سومی برای دیدن لبانت
و بعد تاریکی غلیظ برای اینکه
به خاطر بسپرم همه را
زمانی که تو را در میان بازوانم گرفته ام

اکولالیا | #ژاک_پره‌ور

ژاک پره‌ ور

برای تو ای یار

رفتم راسته‌ی پرنده‌فروش‌ها و
پرنده‌هایی خریدم
برای تو ای یار

رفتم راسته‌ی گل‌فروش‌ها
و گل‌هایی خریدم
برای تو ای یار

رفتم راسته‌ی آهنگرها و
زنجیرهایی خریدم
زنجیرهای سنگینی برای تو ای یار
ادامه مطلب

ژاک پره‌ ور

این زخم عشق چه می سوزد

مهربان و دهشتناك
سیمای عشق
شبی ظاهر شد
بعد بلندای یك روز بلند
گویا كمانگیری بود
با كمانش
و یا نوازنده ای
با چنگش
دیگر نمی دانم
هیچ دیگر نمی دانم
تنها می دانم بر من زخم زده
ادامه مطلب

Olderposts

کپی رایت © 2017 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑