اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعر های آنا آخماتووا

آنا آخماتووا

من این گونه ‌ام که هستم

من این گونه ‌ام که هستم. پس بدان که خوبی ‌ات را می‌ خواهم.
کسی نیکتر بجوی. هیچ بختی برای فروختن ندارم
همچون شیادان و بنگاهداران.
هنگامی که می‌ غنودی به ‌آسودگی کنار دریا
چنین هول هایی شبانه بر من می‌ خزیدند،
چنین زخمه‌ هایی روحم را می ‌لرزاندند- اگر فقط می ‌دانستی!

مه‌ زار بهاری، استپ های آسیایی را افسون ‌زده دربر می‌ گیرند؛
دور تا جایی که چشم می ‌تواند ببیند، فرسنگ ها از هر سو
فرشی رؤیاگون از لاله‌ های تابان برمی‌ افروزد
در فراسوی افق آه، چه صفایی
سراسر طبیعت را بارور می‌ کند، و چه معصومیتی!
پروردگارا، به هر حال چه بایدم کرد برای مردم
ادامه شعر

آنا آخماتووا

اگر تو بیایی و به در بزنی

به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم
به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم
دم غروب انقدر راه بروم
که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم.
وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند
و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی بر زمین می افتند
در باب ویرانی زندگی، زوال و زیبایی
شعرهای شاد بگویم.
آن وقت به خانه که باز گردم
گربه ای پشمالو کف دستم را لیس می زند و خرخر می کند
از برجک کارخانه چوب بری در کناره دریاچه
ادامه شعر

آنا آخماتووا

تو رفتی، دنیای من بار دیگر تهی و خلوت

مؤدبانه پیشم آمدی
با لبخندی بسیار نرم و با نزاکت
لبان تو نیمی کاهلانه و نیمی با ظرافت
بر دستم چسبیدند،
و یک لحظه چشمان رازناک تو
با تقّدس تندیسی در چشمانم خیره شد
من کوشیدم رنج جانکاه ده ساله را،
شب‎های بی‎خوابی، رؤیاهای آشفته‎ام را،
ادامه شعر

آنا آخماتووا

به تو می‌اندیشم شوریده‌وار

ای شب من
به تو می‌اندیشم شوریده‌وار،
ای روز من
و به تو بی‌اعتنا:
بگذار این‌گونه باشد!
برمی‌گردم و به سرنوشت خود لبخند می‌زنم
که مرا فقط نکبت داده است.

دودهایی دیروزی هولناکند،
شعله‌هایی که مرا می‌سوزانند بر نخواهند افتاد،
به نظرم،این آتش فروزان،
آسمانی آفتابی نخواهد شد.
ادامه شعر

آنا آخماتووا

آن لحظه فراموش ناشدنی است

من دستهایم را زیر شال بهم فشردم و فکر کردم
چرا امروز رنگ پریده است ؟
غم و اندوه من
قلب او را آکنده
رنگ از رخسارش برچیده
آن لحظه فراموش ناشدنی است
آن لحظه همیشه در ذهنم پایدار است
بدون حرفی
ادای کلمه ای
با قدمهای سنگین
از در بیرون رفت
ادامه شعر

آنا آخماتووا

وقتی می گویی فراموشت می کنند

مرا به شگفتی وا می داری
وقتی می گویی فراموشت می کنند
مرا صدها بار فراموشم کرده اند
صدها بار در گور آرام گرفته ام
گوری که شاید اکنون در آنم
الهه شعر گور شد و گنگ
و چون دانه ای در زمین گندید
تا کی بار دیگر چون ققنوس
از میان خاکستر خود بر بگیرد به سوی آبی اثیری
ادامه شعر

آنا آخماتووا

جائی که دیگر تو در آن نیستی

قلب تو دیگر ترانۀ قلب مرا
در شادی و اندوه نخواهد شنید
آن گونه که می شنید

دیگر پایان راه است
ترانۀ من در دوردست ها
در دل شب سفر می کند
جائی که دیگر تو در آن نیستی
ادامه شعر

آنا آخماتووا

از پیش من نرو

دیوانه‌وار پشت سرش دویدم
از پله‌های پایین رفتم
فریاد زدم : شوخی بود، باور کن
از پیش من نرو
لبخندی ترسناک چهره‌اش را پوشاند
به سردی گفت:
در باد نایست، سرما می‌خوری
ادامه شعر

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑