اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب شعر و شاعری (صفحه 1 از 2)

جان یوجل

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است
بی‌سبب به کسی دل‌بستن است،
آب شدن است
به وقت نگریستن به چشمانش از درون
لرزیدن است
به وقت گرفتن دستانش با تمام وجود
حتی در آغوش نکشیدن است از شرم
ادامه شعر

امیلی دیکنسون

اگر در پاییز می آمدی

اگر در پاییز می آمدی،
تابستان را جارو می کردم
با نیمی خنده، نیمی ضربه،
آنچه زنان خانه‌دار با مگسی می‌کنند.

اگر تا یکسال دیگر می‌دیدمت،
ماهها را بدل به توپ‌هایی می‌کردم،
و در کشوهای جداگانه می‌گذاشتم،
تا زمانشان برسد.

اگر قرن ها تاخیر می‌کردند،
با دست می‌شمردمشان،
و آنقدر از آنها کم می‌کردم،
که انگشتانم به جزیره ون دیمنس* بیفتد.
ادامه شعر

پل الوار

دیگر ترکت نخواهم کرد

جلو خودم را نگاه کردم
در جمعیت تو را دیدم
میان گندم‏‌ها تو را دیدم
زیر درختى تو را دیدم.

در انتهاى همه سفرهایم
در عمق همه عذاب‏‌هایم
در خَم همه خنده‏‌ها
سر بر کرده از آب و از آتش،
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

از زندان برایت می‌نویسم

از زندان
برایت می‌نویسم
نزدیک به سه هزار نفر
این‌جا
زندانی هستیم.

مردمی هستیم ساده
سخت‌کوش و اندیشه‌ورز
با پتویی مندرس
بر پشت‌مان.

یک پیاز و پنج دانه‌ی زیتون
شاخه‌یی از نور در کوله پشتیِ‌مان.
ادامه شعر

احمد شاملو

زمین آبستن روزی دیگر است

این است عطر خاکستری هوا که از نزدیکی صبح سخن می‌گوید.
زمین آبستن روزی دیگر است.
این است زمزمه‌ی سپیده
این است آفتاب که بر می‌آید.

تک‌تک، ستاره‌ها آب می‌شوند
و شب
بریده‌بریده
به سایه‌های خرد تجزیه می‌شود
و در پس هر چیز
پناهی می‌جوید.
و نسیم خنک بامدادی
چونان نوازشی‌ست.

عشق ما دهکده‌یی‌ست که هرگز به خواب نمی‌رود
نه به شبان و نه به روز،
و جنبش و شور حیات
یک دم در آن فرو نمی‌نشیند.
ادامه شعر

عمران صلاحی

نمی‌دانیم / عمران صلاحی

نمی‌دانیم
اگر عبور کنیم
وارد شده‌ایم
یا خارج

نمی‌دانیم
اگر گام برداریم
دور شده‌ایم
یا نزدیک

ایستاده‌ایم
حیران
نمی‌دانیم
بخندیم
یا گریه کنیم
ادامه شعر

بیژن نجدی

همیشه‌ی من، هرگز بود

همیشه‌ی من، هرگز بود
غروب، پلی است از رویا به تاریکی
تاریکی
نگاه توست زیر پلک‌های افتاده

همیشه‌ی من، هرگز بود
غروب، ظهر توست

منظومه‌هاست، پنجره‌های اتاق
و آسمانی از شیشه می‌آید
بر دست‌های چهار درخت لخت
ادامه شعر

اسماعیل خویی

با من بگو

با من بگو
وقتی که صدها
صد هزاران سال بگذشت ، آنگاه .
اما مگو هرگز
هرگز چه دور است ، آه
هرگز چه وحشتناک
هرگز چه بی‌رحم است
ادامه شعر

قیصر امین پور

دردواره‌ها (۱)

درد‌های من
جامه نیستند
تا ز تَن در آورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشته سخن» در آورم
نعره نیستند
تا ز «نای جان» بر آورم
درد‌های من نگفتنی
درد‌های من نهفتنی است

درد‌های من
گرچه مثلِ درد‌های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چینِ پوستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنهٔ شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
من ولی تمامِ استخوان بودنم
لحظه‌های ساده سرودنم
درد می‌کند
انحنای روحِ من
شانه‌های خسته غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است
درد‌های پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
ادامه شعر

اسماعیل خویی

خود خواه

مرا این بس که از خود گم نباشم
برای خود کس دوم نباشم
چو خود خواهم تمام مردمان را
تو می گویی که از مردم نباشم

اکولالیا | #اسماعیل_خویی

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑