اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب نزار قبانی (صفحه 1 از 5)

نزار قبانی

عشق مرا افزون کن

عشق مرا افزون کن
ای زیباترین حمله‌‌های جنونم
ای سفر خنجر در بافت‌هایم
ای ژرف رفتن دشنه
بانوی من، بر غرق من بیفزای
که دریا صدایم می‌کند
بر‌مرگ من بیفزای ،شاید مرگ چون هلاکم کرد زنده‌ام سازد
پیکر تو نقشه‌ی جغرافیاییِ من است
دیگر مرا با نقشه‌ی جهان کاری نیست
من کهن‌ترین پایتخت اندوهم
و زخمم نقشی از ایام فرعونان
درد من چون لکه‌ای روغن
از بیروت تا چین گسترده است
ادامه شعر

نزار قبانی

بیروت، معشوقه تو،‌ بیروت، عشق من

ما را ببخش
اگر در بستر مرگ تنهایت گذاشتیم
اگر چون سربازان شکست خورده ترکت کردیم
ببخش ما را
اگر رودخانه های پر خون را دیدیم
شاهد تجاوز به تو بودیم
اما خاموش ماندیم

در میان اندوهی چنین بگو آیا حالت خوب است
آیا فشنگ تک تیرانداز
دریا را هم از پا درآورده
آیا عشق نیز
همراه هزاران دیگر پناهنده شده
و شعر
پس از تو شعری هم مانده
جنگ بیهوده
 سلاخی‌مان کرده
از درون تهی‌مان کرده
مردمان ما را به چهار گوشه پراکنده
مطرود و درمانده
بی آنکه اخطاری دهد
چون یهودی سرگردان کرده است ما را
ادامه شعر

نزار قبانی

عطر عشق

چیزی از تو هرگز به آن‌ها نگفتم
اما در چشمانم تو را دیدند که تن می‌شویی
واژه‌ای درباره‌ات نگفتم
اما در لابلای نوشته‌هایم نام تو پیدا بود
عشق عطر خود را نمی‌تواند پنهان کند
آن‌گونه که شکوفه هلو
ادامه شعر

نزار قبانی

نگران نباش

نگران نباش شیرین‌ترین زنان
تا در شعر من… در واژه هایم زندگی می‌کنی
شاید پیر ماه و سال شوی
اما در اشعارم همچنان جوان خواهی ماند
ادامه شعر

نزار قبانی

تو با کدام زبان سکوت می کنی

تو با کدام زبان صدایم می زنی
سکوت تو را لمس می کنم
به من که نگاه می کنی
به لکنت می افتم
زبان عشق سکوت می خواهد
زبان عشق واژه ای ندارد
غربت ندارد
حضور تو آشناست
از ابتدای تاریخ بوده است
در همه زمانه ها خاطره دارد
ادامه شعر

نزار قبانی

چشمان تو

چشمان تو چون شب بارانی
کشتی‌های من غرقه در آن
نوشته هایم در آن از خاطر رفته‌اند
آیینه‌ها حافظه ندارند

اکولالیا | #نزار_قبانی

نزار قبانی

کتاب دستان تو

کتاب دستان تو امپراتور کتابهاست
با شعرهایی آراسته به طلا
ومتن هایی با تار وپود زر
با رودخانه های شراب
و رود ترانه و طرب!
دستانت بستری از پر
که هنگام غلبه ی خستگی
برآن پلک می بندم.
دستانت ، ذات شعرند در فرم و معنا
بی دستانت
نه شعر بود ،نه نثر
نه چیزی که به آن ادبیات می گویند !
ادامه شعر

نزار قبانی

بدون عشق تو زیبا نخواهم بود

بگو دوستت دارم تا زیبائیم افزون شود
که بدون عشق تو زیبا نخواهم بود
بگو دوستت دارم تا سر انگشتانم
طلا شده، و پیشانیم مهتابی گردد
بگو و تردید نکن
که بعضی از عشق ‌ها قابل تأخیر نیستند
اگر دوستم بداری تقویم را تغییر خواهم داد
فصل‌ هایی را حذف نموده
یا فصل‌ هایی را به آن اضافه خواهم کرد
و زمان گذشته را به پایان خواهم رساند
ادامه شعر

نزار قبانی

تو زنی دشواری زنی نانوشتنی

چیزی که در دوست داشتنت
بیش تر عذابم می دهد
این است که گر چه می خواهم
اما طاقت بیش تر دوست داشتنت را ندارم
و آن چه در حواس پنج گانه ام
به ستوهم می آورد
این است که آن ها پنج تا هستند ، نه بیش تر

زنی استثنائی چون تو را
احساساتی استثنائی باید
که بدو تقدیم کرد
و اشتیاقی استثنائی
و اشک هایی استثنائی
زنی چون تو استثنائی را کتاب هایی باید
که ویژه او نوشته شده باشند
و اندوهی ویژه
و مرگی که تنها مخصوص و به خاطر او باشد
تو زنی هستی متکثر
در حالی که زبان یکی است
چه می توانم کرد
تا با زبانم آشتی کنم
ادامه شعر

نزار قبانی

برای‌ گریختن‌ به‌ سوی‌ تو می‌نوشم‌

خنجر گداخته‌ی‌ ودکا بر زبان من‌
تو در هر قطره‌ حضور داری‌
امشب‌ را بی‌خیال‌ نوشیدم‌
مانند روس‌ها
که‌ آتش‌ می‌نوشند
بی‌که‌ بسوزند
من‌ اما باختم‌
چون‌ با دو آتش‌ طرف‌ بودم‌
ودکا
و
تو

ناتاشا گارسون‌ بود
من‌ تو را ناتاشا صدا می‌زنم‌
می‌خواهم‌ با من‌
چون‌ کبوتری‌ بر یخ‌های‌ میدان‌ سرخ‌
پرواز کنی‌
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑