اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب یانیس ریتسوس (صفحه 1 از 2)

یانیس ریتسوس

از زندان برایت می‌نویسم

از زندان
برایت می‌نویسم
نزدیک به سه هزار نفر
این‌جا
زندانی هستیم.

مردمی هستیم ساده
سخت‌کوش و اندیشه‌ورز
با پتویی مندرس
بر پشت‌مان.

یک پیاز و پنج دانه‌ی زیتون
شاخه‌یی از نور در کوله پشتیِ‌مان.
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

من کار مهمی را انجام نداده‌ام

من کار مهمی را انجام نداده‌ام
قلب من، تنها، دیگ گلی دودزده‌ایست
که بارها و بارها به درون آتش رفته است
و برای میهمانان خود غذا پخته است.
و هر کدام از شما با حرف‌ها و دردهایتان
کنده‌ای هیزم به آتش من افکنده‌اید،
و انتظار سهمتان را کشیده‌اید

اکولالیا | #یانیس_ریتسوس

یانیس ریتسوس

زمین پُر از نامه‌های ناخوانده‌ی توست

تا نامه‌ات برسد
از این‌جا رفته‌ایم

شاید نامه‌ات درست لحظه‌ای برسد
که از این‌جا می‌رویم
نمی‌توانیم صبر کنیم.

از هرجا که بیرون می‌زنم
نامه‌‌ات می‌رسد همان‌جا
این‌بار می‌خواهم کمی صبر کنم
لحظه‌ای فقط
آن‌قدر که این نامه را بگیرم
دو خط هم جواب بنویسم
نمی‌توانیم صبر کنیم.
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند

خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند
با اسباب‌ و اثاث‌شان
با پرده‌های‌شان.

نوبت ما که می‌رسد
پیدای‌شان می‌کنیم و
خاک‌شان را می‌گیریم و
بعد سال‌ها
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

در فاصله‌ی دو سکوت

درِ این اتاق‌ها را
یکی‌یکی باز می‌کنیم و
سرک می‌کشیم
از اتاق سفید می‌رسیم
به اتاق صورتی
از اتاق سبز می‌رسیم
به اتاق سیاه
از آب‌انبار قدیمی می‌رسیم
به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ

من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام
من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام
من از سایه تنها برای تو می‌گویم
سایه‌ای که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود روی دیوار
وقتی چراغ روشن می‌شود
من از نور تنها برای تو می‌گویم
نوری که از سقف می‌تابد و پلّه‌ها را روشن می‌کند
پلّه‌هایی که بالا می‌روند
پلّه‌هایی که پایین می‌روند
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

تعمید دیگر

کلمات بینوا
غرقه‌ى اشک و خیس ِ مرارت
تعمید دوباره مى‌یابند.
پرنده‏ گانى که بال‏هاى خود را باز مى‌آفرینند
به پرواز درمى‏‌آیند
به نغمه سرایى مى‏پردازند
و کلماتى که نهان مى‏کنند
کلمات آزادى ‏ست.
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

عکس‌های قدیمی بهار در جیب‌مان مانده

عکس‌های قدیمیِ بهار در جیب‌مان مانده
هر چه بیش‌تر می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شوند
غریبه‌تر می‌شوند
شاید این باغِ ما بوده است
چه باغی؟

دهانی که می‌گوید دوستت می‌دارم چه شکل است؟
دست‌هایی که پتو را می‌کشند تا روی شانه‌ات چه شکل‌اند؟
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

زندگی تلخ است ژولیو

زندگی تلخ است ژولیو
و من نمیتوانم آواز بخوانم
هنگامی که در پس پنجره ی تنگ زندان
در پس گوش های آهنین
چهره های مبارزان فشرده است
در حال نگریستن به جاده با اندکی درختچه های غبار گرفته ی فلفل
در حال گوش دادن
به صدای کودکی در بیرون نانوایی
و صدای سازدهنی غمناک غروب در پس تپه ها
در فرادست ها قطار لاریسا سوت می کشد
درون سوتش عطر دشت های درو شده ی تسالی را حمل میکند
آخر،فکرش را بکن،بیرون شب فرا برسد آرامگام
شبی یونانی همه شفافیت و صفا
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

یادش آمد که زن ژاکتش را برده است

حتّا قطره‌ی اشکی هم نریخت زن
یک‌راست رفت سراغ بند رخت و
ژاکتش را برداشت و
رفت
انگار دست دراز کرده باشد و
ماه را
از آسمان تابستان
برداشته باشد
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

آفتاب خرمن مى‏ کنم

پنجه ‏ى مریم، رُسته در شکاف صخره‏ یى
این همه رنگ از کجا آورده‏ اى تا بشکوفى؟
ساقه‏ یى چنین از کجا آورده‏ اى تا بر آن تاب خورى؟

– قطره قطره خون از سر صخره‏ ها گرد آورده‏ ام،
از گلبرگ ‏هاى سرخ دستمالى بافته‏ ام
و اکنون
آفتاب خرمن مى‏ کنم

اکولالیا | #یانیس_ریتسوس
ترجمه از #احمد_شاملو

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑