اکولالیا | آرشیو شعر جهان

برچسب Louis Aragon poems

لویی آراگون

اما این عشق از آن من و توست

عشق شاد وجود ندارد
آدمی زاده را نصیبی نیست
نه از توانش ، نه از ناتوانی ، و نه از دل
و چون می پندارد که بازو می گشاید
سایه اش سایه ی یک چلیپا ست
و چون می پندارد که همای سعادت را در آغوش می کشد
آن را خفه می کند
زندگی آدمی ناکامی شگفت انگیز و دردناکی است

عشق شاد وجود ندارد
زندگی آدمی زادگان چون سپاه بی سلاحی است
که به منظور دیگری جامه بر تنشان کرده بودند
از بیداری بامداد پگاه ایشان چه حاصل
وقتی شامگاه بیکاره و سرگردانشان می بینی ؟
دو واژه ی «زندگی من» را بگویید
و از ریزش اشک خودداری کنید
ادامه شعر

لویی آراگون

شبم جز غیاب تو نیست

شبم جز غیاب تو نیست
زخم‏ هایم جز از پیشم رفتن‏ هایت
جز تو چیزی آنِ من نیست
بی تو همه چیز دروغ است
بی‏ تو همه حالم خراب است
زنده ‏ام در انتظارت
که دستت را به دست بگیرم
می‏ میرم و قلبم می‏ شکند
از تصور بی‏ مهری
خیال جدا شدنت از راهم
عشق من، ای مایه‏ ی اندوهم
ادامه شعر

لویی آراگون

دستانت را به من بده

دستانت را به من بده، بخاطر دلواپسی
دستانت را به من بده که بس رویا دیده ‏ام
بس رویا دیده ‏ام در تنهایی خویش
دستانت را به من بده برای رهایی‏ ام
دستانت را که به پنجه‏ های نحیفم می‏ فشرم
با ترس و دستپاچگی، به شور
مثل برف در دستانم آب می ‏شوند
مثل آب درونم می ‏تراوند
هرگز دانسته ‏ای که چه بر من می‏گذرد
چه چیز مرا می ‏آشوبد و بر من هجوم می ‏برد
هرگز دانسته‏ ای چه چیز مبهوتم می‏ کند
چه چیزها وا می ‏گذارم وقتی عقب می‏ نشینم؟
ادامه شعر

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑