اکولالیا | آرشیو شعر جهان

Powered by Ajaxy

دسته بندی اشعار ویلیام بلیک

ویلیام بلیک

درخت زهر

از دوستم به خشم آمدم:
خشمم را گفتم و کینه‌ام فرو کشید.
از دشمنم به خشم آمدم:
آن را نگفتم و کینه‌ام رویش پیدا کرد.
صبح و شب با اشک، در واهمه؛ به آن آب دادم.
و با نیرنگ‌های نرم و فریب‌آمیز؛
برآن آفتاب فشاندم.

روز و شب پیوسته بالید
تا سیبی درخشان به ثمر آمد.
دشمنم تلألو آن را دید
و دانست از آن من است.
ادامه شعر

ویلیام بلیک

هرگز راز عشقت را با معشوق مگوی

هرگز راز عشقت را با معشوق مگوی
آن عشق می پاید که ناگفته می ماند
زیرا این نسیم لطیف و مهربان
خوشتر که خاموش و نامرئی بگذرد
من از عشق خویش با معشوق سخن گفتم
و راز دل آشکار کردم
اما او سرد و لرزان
و هراسناک و پریشان
مرا رها کرد و برفت
ادامه شعر

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا