اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار لئو فره

لئو فره

اتفاقی دیدمت

اتفاقی دیدمت
اینجا، اونجا یا یه جای دیگه
شاید بتونی به یاد بیاری.
ما همدیگه رو نمی‌شناختیم، اما همو دوست داشتیم.
و حتی اگه واقعیت هم نداشته باشه
باید این داستان قدیمی رو باور کنیم.
من هر چیزی که داشتم رو به تو‌ بخشیدم
برای خوندن، برای رویا بافتن.
و تو به کولی‌وار بودن من ایمان داشتی.
تو بیست سالگی فکر می‌کردی
که میشه با دست خالی زندگی کرد،
اما الان اینجوری فکر نمی‌کنی…

ادامه شعر

لئو فره

عشق / لئو فره

وقتی دریا هست و اسب‌ها
که سینماوار گشت می‌زنند
اما در آغوشِ تو بس زیباتر است
وقتی دریا هست و اسب‌ها

وقتی عقل دیگر حق ندارد
و چشم‌هامان بایکدیگر منقلب‌شدن بازی می‌کنند
و دیگر معلوم نیست ارباب کیست
وقتی عقل دیگر حق ندارد

وقتی پایانِ جهان را از دست می‌دهیم
و ابدیت را می‌فروشیم
به ازای این ثانیه‌ی ابدی
وقتی پایانِ جهان را از دست می‌دهیم
ادامه شعر

لئو فره

آنارشیست ها / لئو فره

یکی از صد تا هم نیستند و با این‌همه هستند
و معلوم نیست چرا اغلب‌شان اسپانیایی
انگار که در اسپانیا فهمیده نمی‌شوند
آنارشیست‌ها

همه‌چیز بر سرشان آمده
سیلی‌ها و سنگ‌پاره‌ها
چنان سخت داد کشیده‌اند
که هنوز هم می‌توانند داد بکشند
دل‌هاشان در پیش
و رؤیاهاشان در میان
و روح‌شان یکسره سوده‌ از
ایده‌های ناباب
ادامه شعر

لئو فره

با گذشت زمان، همه چیز می‌گذرد

با گذشت زمان
با گذشت زمان، همه چیز می‌گذرد
چهره را فراموش می‌کنیم و صدا را هم
قلبی که نتپد، رنج رفتن نمی‌کشد
فراتر نمی‌جوید، رها می‌کند و این‌چنین بهتر است
با گذشت زمان
با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد
دیگری را که دوست می‌داشتیم، که زیر باران می‌جستیم
دیگری را که از یک نگاه می‌خواندیم
در میان کلمات و خطوط و زیر نقاب
پیمانی آراسته که در خواب می‌شود
با زمان، همه چیز ناپدید می‌شود

ادامه شعر

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑