اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

نتلایج جستجو برای "#ناظم_حکمت" (صفحه 1 از 4)

ناظم حکمت

از پی رویاهایم‌ دویده‌ام

شصت‌ ساله‌ام‌
از نوزده‌ ساله‌گی‌ رویا دیده‌ام‌
در باران‌ در گل‌ و لای‌،
در تابستان‌ و زمستان‌،
در خواب‌ و در بیداری‌،
از پی رویاهایم‌ دویده‌ام
و می‌‌دوم
چه‌ چیزها که‌ از کف‌ نداده‌ام‌!
کیلومترها امید و خروارها اندوه‌!
گیسوانی‌ که‌ شانه‌ کرده‌ام‌،
دست‌هایی که فشرده‌ام‌
ادامه شعر

ناظم حکمت

می‌خواهم قبل از تو بمیرم

می‌خواهم قبل از تو بمیرم
فکر می‌کنی آنکه بدنبال رفته‌ای می‌آید
آن را که رفته است می‌یابد؟
من فکر نمی‌کنم
بهتر است بسوزانی‌ام
و داخل یک بطری
روی بخاری اتاق‌ات بگذاری
بطری، شیشه‌ای باشد
شیشه‌ی شفاف و تمیز
تا بتوانی مرا داخل‌اش ببینی
فداکاری‌ام را می‌فهمی؟
از خاک شدن گذشتم
از گل شدن گذشتم
تنها بخاطر کنارت ماندن
ادامه شعر

ناظم حکمت

انسان وطنش را می‌فروشد؟

انسان وطنش را می‌فروشد؟
آب ونانش را خوردید
آیا در این دنیا عزیزتر از وطن هست‌؟!
آقایان چگونه به این وطن رحم نکردید؟
پاره پاره‌اش کردند
گیسوانش را گرفتند و کشیدند
کشان کشان بردند و تقدیم کافر کردند
آقایان ، چگونه به این وطن رحم نکردید؟
دست ها و پاها بسته در زنجیر،
وطن‌، لخت و عور بر زمین افتاده‌
و نشسته بر سینه‌اش گروهبان تگزاسی‌
ادامه شعر

ناظم حکمت

چه زیباست اندیشیدن به تو

چه زیباست اندیشیدن به تو
در میان اخبار مرگ و پیروزی
در زندان
زمانی که از مرز چهل سالگی می‌گذرم
چه زیباست اندیشیدن به تو
به دستانت روی پارچه آبی
به موهایت نرم و ابریشم‌گون
چون خاک دلداده‌ام استانبول
شوق دوست داشتنت
چون من دیگری در درونم…
عطر برگ‌های شمعدانی بر سرانگشتانم
آرامشی آفتابی
و نیاز تن
چون تاریکی ژرف و گرم
شکافته با خطوط سرخ و روشن
ادامه شعر

ناظم حکمت

زندگی یعنی دوست داشتن تو

زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من
زندگی
مشغله ای جدی است
درست مثل دوست داشتن تو

اکولالیا | #ناظم_حکمت

ناظم حکمت

آنجا همه چیز با تو آغاز می شود

چشمانم را می بندم
در تاریکی تو هستی
به پشت خوابیده ای
پیشانی و مچهایت
مثلثی از طلا

درون پلک های بسته ام هستی محبوبم
درون پلک های بسته ام ترانه ها
آنجا همه چیز با تو آغاز می شود
با تو جان می گیرد
با تو می زید
ادامه شعر

ناظم حکمت

گفت به پیشم بیا

گفت به پیشم بیا
گفت برایم بمان
گفت به رویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم
ادامه شعر

ناظم حکمت

چشمان بانوی من به رنگ میشی است

چشمان بانوی من به رنگ میشی است
با امواجی سبز در درونشان
چون رگه‌های سبز بر طلا
یاران ! چگونه است این
در این نه سال
بی آنکه دستم به دست او بخورد
من در اینجا پیر می‌شوم
او در آنجا
ادامه شعر

ناظم حکمت

رد پاهایی که دور می شوند

روزی می آید
ناگهان روزی می آید
که سنگینی رد پاهایم را
در درونت حس می کنی
رد پاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود
ادامه شعر

ناظم حکمت

درختان پر شکوفه بادام را دیگر فراموش کن

درختان پر شکوفه بادام را دیگر فراموش کن
اهمیتی ندارد
در این روزگار
آنچه را که نمی توانی بازیابی به خاطر نیاور
موهایت را در آفتاب خشک کن
عطر دیرپای میوه ها را بر آن بزن
عشق من ، عشق من
فصل پاییز است
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑