به خاطر کندن گل سرخ ارّه آوردهاید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو
خودش میافتد و میمیرد!
اکولالیا | #بیژن_نجدی
به خاطر کندن گل سرخ ارّه آوردهاید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو
خودش میافتد و میمیرد!
اکولالیا | #بیژن_نجدی
در برابر این همه ستارهی عریان
این همه باران بیسوال،
یا چند آسمان بلند و
چند ترانه از خواب کودکی،
تو حاضری باز آوازی از همان پسینِ پر بوسه بخوانی؟
من دلم گرفته، خوابم خراب
گهوارهام شکسته است
حالا چه وقت گفتن از پرنده، از قفس
از قفسهای دربسته است!؟
ادامه شعر
گفتم بدوم تا تو همه فاصلهها را
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سختترین زلزلهها را
پر نقشتر از فرش دلم بافتهای نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بلهها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچلهها را
یک بار همای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند این مسئلهها را
اکولالیا | #محمدعلی_بهمنی
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمیام زخمی سراپا میشناسیدم؟
با شما طیکردهام راه درازی را
خسته هستم خسته آیا میشناسیدم؟
راه ششصدسالهای از دفتر حافظ
تا غزلهای شما، ها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
ادامه شعر
یک درخت می تواند بستنی باشد باطعم طالبی
ماه یک تخم مرغ آپز
افتاب سیب زمینی پوست کنده
سنگ فرش ها شیرینی
با طرح های مختلف و خوشمزه
ابرها می توانند یک بشقاب برنج باشند
آدم ها همین طور
تنها به شرطی که کاملا بی پول باشی
و گرسنه در خیابان قدم بزنی
اکولالیا | #سابیر_هاکا
فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیاندیش
که در میانه ی میدان مین
به جستجوی شاخه گلی ست
اکولالیا | #گروس_عبدالملکیان
آمدی خنجر خود را به نگاهم بزنی
تا شبی یک تنه بر قلب سپاهم بزنی
قلمت را بزنی داخل این جوهر خون
رنگ قرمز به دل تخته سیاهم بزنی
بنشینی وسط راه و میان کوچه
هر قدم تابلوی ایست به راهم بزنی
پشت آن لحظه که در راست ترین ناحیه ام
ساده برچسب دروغین به گواهم بزنی
ادامه شعر
لطفا شما بیایید واسطهی من و
این چند واژهی مشکل شوید
من میگویم به احتمال قوی
باید به خواب کتاب و خانه و سکوت برگردید
اما برنمیگردند،
میگویند الا و بلا
ما از دهان ستاره و
از خواب آسمان باریدهایم
و تو شاعری
و تو باید ما را به یک ترانهی ساده دعوت کنی
ورنه آبرویت را آینه میکنیم
آینه را میشکنیم
و شکستن هم یکی از همین همراهانِ خاموشِ ماست
ما برهنه زاده میشویم
مبهم و پوشیده به خواب میآییم
بعد هم میرویم
گوشهی کتابی کهنه
کنار کلماتی که تو ندیدهای، نخواندهای، نمیدانی!
ادامه شعر
از بد بدتر اگر هست
این است
اینکه باشی
در چاه نا برادر، تنها
زندانی زلیخا
چوب حراج خورده بازار برده ها
البته بی که یوسف باشی
پس بهتر است درز بگیری
این پاره پوره پیرهن
بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم به راهی را
روشن نمی کند
اکولالیا | # قیصر_امین_پور
ساعت
دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز
بیست و ششم آبان
آفریدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ها را از پلک فرشتگانت بروبم
کف خانه ات را
با دمب بریده ی شیطان جارو کنم
متولد شدم
در مرز نازک نیستی
سگ های شما
از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند
ادامه شعر
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑