اگر سردت هست
بگو تا یک آغوش
بیشتر دوستت داشته باشم
ادامه شعر
اگر سردت هست
بگو تا یک آغوش
بیشتر دوستت داشته باشم
ادامه شعر
آنقدر مدام خوابت را دیده ام
آنقدر راه رفته ام
آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزیده ام به سایه ات
که دیگر از تو هیچ چیز برایم نمانده است
فقط این برایم مانده
که سایه ای باشم میان سایه ها
که صد بار سایه تر باشم از سایه
سایه ای که می آید
و باز می آید
به زندگی آفتابیت
اکولالیا | #روبر_دسنوس
برگردان #سهراب_مختاری
چقدر گفتم حال همهی ما خوب است و باز
تو حتی باورت نشد
خب راستش را بخواهی
آن روز باد میآمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
یعنی گفته بودم خوبیم، حالمان خوب است
اما تو عاقلتر از آنی که باورت شود
حالا دیدی تا تنفس گرم ستاره
چند بوسه بدهکار دنیا بودیم؟
با توام
یک وقت نروی به پروانهی نازنین
از آوازهای پاییزی چیزی بگویی،
به خدا من زندهام هنوز
من تا هفت مرگ و
هفت کفن از خواب این جهان … نخواهم رفت
مگر ما چقدر بدهکار این لحظهایم؟
گریه نکن عزیزم
بابای غمگین تو
تا بازآمدن آن پرستوی خسته
به خواب نخواهد رفت
اکولالیا | #سیدعلی_صالحی
در سایه ی مرطوب چرکین سیاه من
در این شب بی مرز
مردی ست زندانی
نوری ست سرگردان
در مرگ من آن سایه در خود رنگ می بازد
هر سایه موجودی ست
کز نور در خود نطفه می سازد
آنگاه می میرد
من دیده ام
مردی که روزی سایه اش درپیش پایش مرد
نور پلیدی سایه اش را خورد
در روح من تصویر کم رنگی
پیدا و پنهان می شود هر دم چون سایه ای بیمار
در آب های تار
تصویر می خواند
من مردگان را دوست می دارم
آنها نمی میرند هرگز ، چون
از همدگر بیگانه می باشند
سرگشتگان
بی سایه می باشند
در این شب بی مرز
در این شب لبریز از اندوه
باران نرمی شیشه را می شوید ، آرام
تک سایه ای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار می ریزد فرو آوار
آوار
احساس من ، احساس بیمار
اکولالیا | #نصرت_رحمانی
دلم گوزن تیر خورده ای
که در پنهان جای دره
ماغ می کشد
دیگران می شنوند
من اما
جان می کنم
اکولالیا | #علیرضا_روشن
یه هیزم دیگه بذار تو بخاری!
نیمرو دُرُس کنُ لوبیا!
برو پنچریِ ماشینُ بگیر!
جورابامُ بشورُ لباسامُ وصله کن
اجازه داری پیپمُ پر کنی!
بگرد ببین دمپاییام کجاس!
قهوه برام دم کن!
یه هیزم دیگه بذار تو بخاری
بعد بیا بشین اینجا و برام بگو
واسه چی میخوای از پیشم بری؟
دِ مگه بهت نگفتم ماشین دُرُس بشور؟
بپا! داری چاق میشی!
مگه نگفتم آخرش یه روز میبرمت ماهیگیری؟
هیچ مردی قد من نمیتونه یه زنُ دوس داشته باشه
مگه من هوای خواهر کوچیکتُ ندارم؟
مگه هر شب با ماشین نمیبرمش گردش؟
بیا پیش پام بشین!
وقتی خوشاخلاقی بیشتر دوست دارم
خوب نیس زنا دعوا کنن
پس دیگه دَس دَس نکن
یه هیزم دیگه بذار تو بخاری
نیمرو دُرُس کنُ لوبیا
برو پنچرییِ ماشینُ بگیر
جورابامُ بشورُ لباسامُ وصله کن
اجازه داری پیپمُ پر کنی
بگرد ببین دمپاییام کجاس
قهوه برام دم کن
یه هیزم دیگه بذار تو بخاری،
بعد بیا بشین اینجا وُ برام بگو
واسه چی میخوای از پیشم بری؟
اکولالیا | #شل_سیلور_استاین
دیگر با صدای بلند نمی خندم
با صدای بلند حرف نمی زنم
دیگر گوش نمی دهم
به صدای باد
دریا
پرنده
پاواروتی
پاورچین پاورچین می آیم و
می روم
بی سروصدا زندگی می کنم
تو در من به خواب رفته ای
اکولالیا | #رسول_یونان

جمال ثریا در پولومور ترکیه به دنیا آمد. پدرش حسین و مادرش گل بیاض نام داشتند. کودکیاش را در شهر ارزینجان سپری کرد. در ۱۹۳۸ با خانوادهاش مجبور شد که به شهر بیلجیک مهاجرت کنند. در آنجا شروع به درس خواندن کرد و سرانجام تحصیلاتش را در بی اوغلو استانبول به پایان رسانید.
ادامه شعرباد، هی باد بازیگوش
ما پیراهن آشنایان بسیاری
بر بند رخت این خانه دیدهایم
خودشان رفتهاند، نیستند، نمیآیند
و ما یک عده ابله خاموش
فراموش گریههای خویش
فقط ردپای ستارگان دریا را به دریا نشان میدهیم،
یعنی که دلمان خوش است
خواب ماه و کبوتر و بابونه میبینیم
تعبیر درنگ اندک دریا آیا
همان مراقبت مادرانه از حباب کمحوصله نیست؟
من یکی باور نمیکنم
که پیچک و پروانه از خوابهای خزانی باخبر شوند،
فقط سدر کهنسال همین کوچه میفهمد
که جای هر اره بر آرنج باغ
جوانهی خردی از خواب حادثه خواهد رویید.
یعنی روییده است، میروید
حالا باد
هر چه هم بازیگوش
اکولالیا | #سیدعلی_صالحی
پدرم کارگر بود
مرد با ایمانی
که هر بار نماز می خواند
خدا
از دست هایش خجالت می کشید!
اکولالیا | #سابیر_هاکا
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑