اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی بیژن نجدی

بیژن نجدی

کسب و کار من

کسب و کار من
شغل من،
نگاه نکردن به خونریزی است
شغل من این است که روزنامه نمی‌خوانم

شب‌ها
دود می‌رقصد
در زیرسیگاریِ روی میز
پرده می‌آید از پنجره تا نیمه‌های اتاق،
یعنی باد پرده را تکان می‌دهد
همین باد که از دریا تا من آمده است
ادامه شعر

بیژن نجدی

همیشه‌ی من، هرگز بود

همیشه‌ی من، هرگز بود
غروب، پلی است از رویا به تاریکی
تاریکی
نگاه توست زیر پلک‌های افتاده

همیشه‌ی من، هرگز بود
غروب، ظهر توست

منظومه‌هاست، پنجره‌های اتاق
و آسمانی از شیشه می‌آید
بر دست‌های چهار درخت لخت
ادامه شعر

بیژن نجدی

ماهی ها چگونه می گریند

دریا با این همه آب
رودخانه با این همه آب
تنگ بلور حتی با این همه آب
رخصت نمی دهد این همه آب
تا بنگریم که ماهی ها چگونه می گریند

اکولالیا | #بیژن_نجدی

بیژن نجدی

به خاطر کندن گل سرخ

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو
خودش می‌افتد و می‌میرد!

اکولالیا | #بیژن_نجدی

بیژن نجدی

به خاطر پیراهنت

آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام

اکولالیا | #بیژن_نجدی

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑