اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

نتلایج جستجو برای "" (صفحه 1 از 201)

پل الوار و همسرش نَش الوار
پل الوار و همسرش ماریا بنز معروف به نَش الوار

پل الوار با نام اصلی اوژن گریندل در سال ۱۸۹۵ در سن دنیس فرانسه به دنیا آمد. او تک فرزند بود و سرودن اشعار پل الوار از همان نوجوانی شروع شد. الوار جوان هنگام نقاهت از یک بیماری جدی در سوئیس، شاعران نمادگرا و آوانگارد مانند آرتور رمبو، شارل بودلر و گیوم آپولینر را مطالعه کرد. او همچنین خواندن هلن دمیتریونا دیاکانووا (معروف به گالا، جوان روسی که اولین همسر او خواهد بود) و دیگر نویسندگان روسی چون فئودور داستایوفسکی و لئو تولستوی را آغاز کرد.

ادامه شعر

آدونیس

به سوی ذات خود

به خود گفتم 
شب را تا صبح بیدار خواهم ماند 
برای نوشتن 
اما چه بگویم وچه بنویسم؟ 
غرق در کوشش نوشتن، سفیدی کاغذهایم را با سیاهی مرکب می آلودم 
می نوشتم 
پاک می کردم 
ودیگر بار از نو شروع می کردم 
اما باز هم هیچ، دیگر چیزی نیست . 
چیست که مرا تغییر داده است؟! 
به کجا؟ 
چگونه آن همه چیزهایم را به پنهانی سپرده؟! 
خواب است مرا در برگرفته؟ 

ادامه شعر

پابلو نرودا

سبز و معلق

وقتی از سفرهای زیادی بازگشتم، 
سبز و معلق ماندم 
میان خورشید و جغرافیا – 
من دیدم که بال ها چگونه کار می‌کنند، 
و عطرهای چگونه پراکنده می‌شوند 
توسط تلگراف پرها ، 
من از بالا مسیر را دیدم، 
چشمه و کاشی سقف ها را، 
ماهیگیران در تجارتشان ، 
تمبان های حبابی; 
من همه اینان را از آسمان سبزم دیدم. 
الفبای بیشتری نداشتم 
نسبت به پرستوها در مسیرشان ، 
آب ناچیز و درخشان 
از پرنده ای نحیف در آتش 
که از گرده می‌رقصد

سعاد الصباح

دست‌های تو

تنها تو ….صاحب ِتاریخ ِمن
نام خود را در صفحه اول بنویس، 
و در صفحه سوم ، 
و دهم، 
و در آخرین ِآن
تنها تو می توانی روزهای مرا سرهم کنی ، 
از قرن اول تولد 
تا قرن بیست و یکم پس از عشق
تنها تو ، 
می توانی ، 
آنچه میخواهی به روزهایم بیفزایی 
و آنچه را می خواهی 
از آن حذف کنی
تمام ِتاریخ ِمن ،از کف دست های تو جاری می شود ، 
و بر کف دست های تو می ریزد

محمود درویش

من باز نخواهم گشت بدانگونه که رفتم

من بیابان را نمی‌شناسم
اما بزرگ شده‌ام همچون حرف
دراین پرت افتاده
حرفی که گفته است حرف‌های خود را
و من گذشته‌ام همچون زنی که نمی‌پذیرد توبه‌ی همسرش را
و فقط نگه می‌دارد وزن رابطه را
آنگونه که من شنیدم
و دنبال کردم
و اوج گرفتم همچون یک کبوتر به سمت آسمان
به آسمان آوازم‌.

من فرزند کرانه‌ی سوریه‌ام
در آن‌جا زندگی می‌کنم به مثل یک مسافر
و یا کسی که ساکن است در میان دریای مردم
اما سراب مرا به شرق می‌بندد
به آن قبایل قدیمی بدویان
من اسب‌های زیبا را به سمت آب می‌برم
و پی می‌گیرم صدای الفبا را.
باز می‌گردم
پنجره‌ای هستم به سمت دو چشم انداز
و فراموش می‌کنم چه کسی خواهم شد
بسیاری در یک
و همزمان تعلق دارم به دریانوردان غریبه‌ای که در زیر پنجره‌ی من
آواز می‌خوانند
ونیز پیغام جنگجویانی را دارم برای پدران و مادران‌شان که می‌گویند :
ما بازنخواهیم گشت بدانگونه که از آنجا رفتیم
ما باز نخواهیم گشت_حتی گاهی !

ادامه شعر

یانیس ریتسوس

ما در درون خود لبخند می‌زنیم

ما در درون خود لبخند می‌زنیم
ولی اکنون پنهان می‌کنیم همین لبخند را.
لبخندِ غیر قانونی
بدان سان که آفتاب غیر قانونی شد و
حقیقت نیز.
ما لبخند را نهان می‌کنیم، چنانکه تصویر معشوقه‌مان را در جیب
چنان که اندیشه‌ی آزادی را در نهان جایِ قلب‌مان.
همه‌ی ما که اینجاییم، یک آسمان داریم و
همین یک لبخند.
شاید فردا ما را بکُشند
اما نمی‌توانند این لبخند و
این آسمان را از ما بگیرند.
می‌دانیم؛ سایه‌هامان بر کشتزاران خواهد ماند
بر دیوار گِلی که کلبه‌هامان را در بر گرفته
بر دیوار عمارت‌های بزرگ فردا
بر پیشبند مادر که در سایه‌ی ایوان
لوبیا سبز پاک می‌کند.
می‌دانیم، این همه را می‌دانیم.

ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

نغمه‌ی خوابگرد

سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت می‌خواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

ادامه شعر

ریموند کارور

قبل از آن‌که دیگر دوست‌ات نداشته باشم

آن روز، هر جا که می‌رفت
از گذشته‌اش می‌گذشت
پرت می‌شد توی
تلّی از خاطرات

به پنجره‌هایی نگاه کرد که دیگر مال او نبود.
کار، فقر، بی‌پولی.
آن روزها، با آرزوهاشان می‌زیستند،
مصمم و راسخ،
چیزی جلودارشان نبود.
هیچ‌چیز
حتا برای مدتی طولانی.

ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

جسم تو، فنا شدنی

کسی عطر ماگنولیای تاریک درون‌ات را درنیافت
کسی بلبل مجروح عشق، میان دندان‌هایت را ندید
هزار اسب باریک ایرانی
در ماه پیشانی‌ات خفته‌اند
آن‌گاه که من چهار شب
کمرگاه تو را
که دشمن برف است
در آغوش خود داشتم

نگاه تو میان گچ و یاسمین
دسته‌گلی بی‌رنگ بود
از بذری که در خاک شد

ادامه شعر

آنا آخماتووا

انزوا

آن‌قدر سنگ‌باران شده‌ام
که دیگر از سنگ نمی‌ترسم
این سنگ‌ها از چاله‌ی من برجی بلند ساخته‌اند
بلند در میان درختان بلند
سپاس از شما ای معماران
پریشانی و اندوه را نای عبور از میان این سنگ‌ها نیست
این‌جا آفتاب زودتر بر من طلوع می‌کند
و آخرین نورهای سرخوش خورشید
دیرتر غروب می‌کنند
گاهی از پنجره‌ی اتاق‌ام
نسیم شمالی به درون پرواز می‌کند
کبوتری از دستان من دانه می‌چیند
صفحات ناتمام مرا نیز
دست‌ گندم‌گون الهه‌ی شعر،
این دست آرام آسمانی تمام خواهد کرد.

Olderposts

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑